تعریف ما از دیانت

چند هفته پیش در ابوظبی بودم و در «مجمع جهانی صلح 2017» که شیخ عبدالله بن بیّه آن را برگزار کرده بود شرکت کرده بودم. از من نیز درخواست شده بود مطلبی با موضوع تعریف اعراب مسلمان از دین اسلام و چگونگی مطابقت این تعریف با نگرش‌های آنها در رابطه با حیات اجتماعی و سیاسی آماده کنم.

من هم دکترای ادیان تطبیقی دارم، هم نظرسنج هستم و بیش از پانزده سال است که در حوزۀ نگرش‌های رایج در خاورمیانه به تحقیق و نظرسنجی پرداخته‌ام. لذا با زمینه‌ای که داشتم، به بررسی تعریف اعراب از دیانت پرداختم و به نظرم رسید بهترین راه این است که پرسش‌هایی را در قالب نظرسنجی مطرح سازم و تعریفِ شرکت‌کنندگان از دین را از طریق پاسخ‌ها استنتاج کنم.

ظرف دو سال گذشته ما سخت مشغول بررسی نگرش دینی اعراب مسلمان بودیم و به بررسی تعریف آنها از دین، چگونگی عملکرد دینی آنها و ارتباطی که میان دین و جامعه و حکومت می‌بینند پرداختیم. برای تهیۀ گزارشی که در گردهمایی ارائه دادم، از یافته‌های حاصل از دو مطالعه‌ای که انجام داده بودم استفاده کردم. در این دو مطالعه 35هزار شهروند مسلمان را از ده کشور عرب‌نشین مورد نظرسنجی قرار دادیم. البته در گزارش مذکور تمرکزم بر روی نتایج حاصل از پنج کشور بود: مصر، عربستان سعودی، امارات متّحده، تونس و مراکش.

نتایج نظرسنجی گویای آن بود که همۀ مسلمان‌ها مثل هم نیستند. میان مسلمانان کشورهای مختلف تفاوت‌هایی وجود دارد و تعریف آنها از دین و ارتباطی که میان دین با زندگی و جامعۀ خود قائلند متفاوت است. جالب آنجا بود که تفاوت خاصّی در نگرش کلّی گروه‌های جمعیت‌شناختی (سن، جنسیت، سطح تحصیلات یا درآمد) وجود نداشت. تفاوت‌های اصلی‌ای که با آن مواجه شدیم تفاوت در نگرش‌ها بود؛ به‌ویژه میان کسانی که خود را «بسیار مذهبی» یا «مذهبی میانه‌رو» می‌دانستند. تفاوت‌ها بین این دو گروه بسیار عمیق بود.

کسانی که خود را «بسیار مذهبی» می‌دانند، دیدگاه ظاهرگرایانه‌تری نسبت به دین خود دارند و بیشتر به اعمال و شعائر دینی عمل می‌کنند (ما آنها را ظاهراگرا می‌خوانیم). این افراد تعداد دفعات بیشتری نماز می‌خوانند، بیشتر به مساجد می‌روند، زمان بیشتری را به شنیدن برنامه‌های مذهبی اختصاص می‌دهند و به فتاوا مراجعه می‌کنند. این گروه از افراد کمتر نسبت به پیروان ادیان و فرق دیگر تحمّل‌پذیر هستند و نسبت به مدرنیته نگرشی منفی دارند.

جمعیتِ گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» از کشوری به کشور دیگر فرق می‌کند. این گروه یک دوم از سعودی‌ها، دو پنچم از تونسی‌ها و تنها حدود یک چهارم از اماراتی‌ها، مراکشی‌ها و مصری‌ها را تشکیل می‌دهند.

همچنین گفتنی است که گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» عمدتاً معتقدند که کشورشان راه اشتباهی را در پیش گرفته‌ و گروه‌های مذهبی باید بیشتر وارد عرصۀ سیاست و حکومت شوند. و هرجا گروه‌های مذهبی در حوزۀ حکومت ورود کرده‌اند، گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» معتقدند که مذهبی‌ها در پیشبرد و تقویت امور کشور و حمایت از حقوق تمام شهروندان مثمرثمر بوده‌اند. در واقع آنها بر این باورند که حکومت نقش مهمّی در امور دینی دارد و دولت باید قوانین شرع را به طور جدّی در جامعه پیاده سازد. ضمناً این افراد تا حدّ زیادی به استقرار خلافت قائلند و لذا بیش از دیگران گروه‌های افراطی مثل داعش یا القاعده را برحق می‌دانند، هرچند با نحوۀ عملکرد آنها مخالفند.

گروه دوم در این مطالعات مسلمانان «مذهبیِ میانه‌رو» بود که جمعیت این گروه نیز از کشوری تا کشور دیگر متفاوت است. این افراد سه چهارم از اماراتی‌ها، مراکشی‌ها، مصری‌ها، سه پنجم از تونسی‌ها و نیمی از سعودی‌ها را تشکیل می‌دهند.

این گروه به گفتۀ خود تا جایی که می‌توانند نماز می‌خوانند و به مساجد محلّ خود می‌روند، اما چندان به برنامه‌های مذهبی گوش نمی‌کنند یا به فتاوا مراجعه ندارند (ما اسم آنها را سازوارگر گذاشتیم). همچنین آنها نسبت به پیروان ادیان و فرق دیگر تحمّل‌پذیرتر هستند و دیدگاه مثبتی نسبت به مدرنیته دارند. اکثر این افراد معتقدند کشورشان به سمت‌و‌سوی صحیحی حرکت می‌کند. اینها به جای التزام سفت‌و‌سخت به ظواهرِ اعمال دینی، معتقدند که دین باید انسان را به سمت اخلاقی‌تر زندگی کردن سوق دهد. این افراد ملّت-دولتِ مدنی را قبول دارند و معتقدند هدف گروه‌های مذهبی باید ترویج معنویت باشد، نه حکومت کردن. به اعتقاد آنها، هرگاه مذهبیون وارد عرصۀ حکومت شده‌اند، کشورها ضعیف‌تر و در عرصۀ حمایت از حقوق همۀ شهروندان خود ناکارآمدتر شده‌اند. لذا مذهبی‌های میانه‌رو معتقدند که حکومت نقش جدی‌ای در امور دینی ندارد و حکومت باید با تفکّر شریعت‌مدار یا به عنوان یک نهاد مدنی عمل کند. اکثر «مذهبی‌های میانه‌رو» گروه‌های افراطی مثل داعش یا القاعده را مسلمان نمی‌دانند یا آنها را شاخه‌ای انحرافی از دین اسلام قلمداد می‌کنند.

تعریف ما از دیانت

چند هفته پیش در ابوظبی بودم و در «مجمع جهانی صلح 2017» که شیخ عبدالله بن بیّه آن را برگزار کرده بود شرکت کرده بودم. از من نیز درخواست شده بود مطلبی با موضوع تعریف اعراب مسلمان از دین اسلام و چگونگی مطابقت این تعریف با نگرش‌های آنها در رابطه با حیات اجتماعی و سیاسی آماده کنم.

من هم دکترای ادیان تطبیقی دارم، هم نظرسنج هستم و بیش از پانزده سال است که در حوزۀ نگرش‌های رایج در خاورمیانه به تحقیق و نظرسنجی پرداخته‌ام. لذا با زمینه‌ای که داشتم، به بررسی تعریف اعراب از دیانت پرداختم و به نظرم رسید بهترین راه این است که پرسش‌هایی را در قالب نظرسنجی مطرح سازم و تعریفِ شرکت‌کنندگان از دین را از طریق پاسخ‌ها استنتاج کنم.

ظرف دو سال گذشته ما سخت مشغول بررسی نگرش دینی اعراب مسلمان بودیم و به بررسی تعریف آنها از دین، چگونگی عملکرد دینی آنها و ارتباطی که میان دین و جامعه و حکومت می‌بینند پرداختیم. برای تهیۀ گزارشی که در گردهمایی ارائه دادم، از یافته‌های حاصل از دو مطالعه‌ای که انجام داده بودم استفاده کردم. در این دو مطالعه 35هزار شهروند مسلمان را از ده کشور عرب‌نشین مورد نظرسنجی قرار دادیم. البته در گزارش مذکور تمرکزم بر روی نتایج حاصل از پنج کشور بود: مصر، عربستان سعودی، امارات متّحده، تونس و مراکش.

نتایج نظرسنجی گویای آن بود که همۀ مسلمان‌ها مثل هم نیستند. میان مسلمانان کشورهای مختلف تفاوت‌هایی وجود دارد و تعریف آنها از دین و ارتباطی که میان دین با زندگی و جامعۀ خود قائلند متفاوت است. جالب آنجا بود که تفاوت خاصّی در نگرش کلّی گروه‌های جمعیت‌شناختی (سن، جنسیت، سطح تحصیلات یا درآمد) وجود نداشت. تفاوت‌های اصلی‌ای که با آن مواجه شدیم تفاوت در نگرش‌ها بود؛ به‌ویژه میان کسانی که خود را «بسیار مذهبی» یا «مذهبی میانه‌رو» می‌دانستند. تفاوت‌ها بین این دو گروه بسیار عمیق بود.

کسانی که خود را «بسیار مذهبی» می‌دانند، دیدگاه ظاهرگرایانه‌تری نسبت به دین خود دارند و بیشتر به اعمال و شعائر دینی عمل می‌کنند (ما آنها را ظاهراگرا می‌خوانیم). این افراد تعداد دفعات بیشتری نماز می‌خوانند، بیشتر به مساجد می‌روند، زمان بیشتری را به شنیدن برنامه‌های مذهبی اختصاص می‌دهند و به فتاوا مراجعه می‌کنند. این گروه از افراد کمتر نسبت به پیروان ادیان و فرق دیگر تحمّل‌پذیر هستند و نسبت به مدرنیته نگرشی منفی دارند.

جمعیتِ گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» از کشوری به کشور دیگر فرق می‌کند. این گروه یک دوم از سعودی‌ها، دو پنچم از تونسی‌ها و تنها حدود یک چهارم از اماراتی‌ها، مراکشی‌ها و مصری‌ها را تشکیل می‌دهند.

همچنین گفتنی است که گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» عمدتاً معتقدند که کشورشان راه اشتباهی را در پیش گرفته‌ و گروه‌های مذهبی باید بیشتر وارد عرصۀ سیاست و حکومت شوند. و هرجا گروه‌های مذهبی در حوزۀ حکومت ورود کرده‌اند، گروه مسلمانان «بسیار مذهبی» معتقدند که مذهبی‌ها در پیشبرد و تقویت امور کشور و حمایت از حقوق تمام شهروندان مثمرثمر بوده‌اند. در واقع آنها بر این باورند که حکومت نقش مهمّی در امور دینی دارد و دولت باید قوانین شرع را به طور جدّی در جامعه پیاده سازد. ضمناً این افراد تا حدّ زیادی به استقرار خلافت قائلند و لذا بیش از دیگران گروه‌های افراطی مثل داعش یا القاعده را برحق می‌دانند، هرچند با نحوۀ عملکرد آنها مخالفند.

گروه دوم در این مطالعات مسلمانان «مذهبیِ میانه‌رو» بود که جمعیت این گروه نیز از کشوری تا کشور دیگر متفاوت است. این افراد سه چهارم از اماراتی‌ها، مراکشی‌ها، مصری‌ها، سه پنجم از تونسی‌ها و نیمی از سعودی‌ها را تشکیل می‌دهند.

این گروه به گفتۀ خود تا جایی که می‌توانند نماز می‌خوانند و به مساجد محلّ خود می‌روند، اما چندان به برنامه‌های مذهبی گوش نمی‌کنند یا به فتاوا مراجعه ندارند (ما اسم آنها را سازوارگر گذاشتیم). همچنین آنها نسبت به پیروان ادیان و فرق دیگر تحمّل‌پذیرتر هستند و دیدگاه مثبتی نسبت به مدرنیته دارند. اکثر این افراد معتقدند کشورشان به سمت‌و‌سوی صحیحی حرکت می‌کند. اینها به جای التزام سفت‌و‌سخت به ظواهرِ اعمال دینی، معتقدند که دین باید انسان را به سمت اخلاقی‌تر زندگی کردن سوق دهد. این افراد ملّت-دولتِ مدنی را قبول دارند و معتقدند هدف گروه‌های مذهبی باید ترویج معنویت باشد، نه حکومت کردن. به اعتقاد آنها، هرگاه مذهبیون وارد عرصۀ حکومت شده‌اند، کشورها ضعیف‌تر و در عرصۀ حمایت از حقوق همۀ شهروندان خود ناکارآمدتر شده‌اند. لذا مذهبی‌های میانه‌رو معتقدند که حکومت نقش جدی‌ای در امور دینی ندارد و حکومت باید با تفکّر شریعت‌مدار یا به عنوان یک نهاد مدنی عمل کند. اکثر «مذهبی‌های میانه‌رو» گروه‌های افراطی مثل داعش یا القاعده را مسلمان نمی‌دانند یا آنها را شاخه‌ای انحرافی از دین اسلام قلمداد می‌کنند.

تعریف ما از دیانت

اعلام پایتختی بیت‌المقدس از سوی ترامپ؛ زمینه‌ها و ریشه‌ها

لطفاً درباره جدی‌بودن ترامپ در اعلام بیت‌المقدس به عنوان پایتخت اسرائیل، و درباره اینکه آیا این تصمیم در چارچوب سیاست خارجی آمریکا تعریف می‌شود یا اینکه به مذهب برمی‌گردد، توضیح دهید. آیا اصولاً ترامپ می‌تواند این کار را اجرایی کند؟
ترامپ حدوداً یک سال است که رئیس‌جمهور است و در این مدت یک سلسله کارهای خارج از چارچوب و گاهی در چارچوب نومحافظ‌کاران آمریکایی انجام داده است. می‌دانید که نومحافظه‌کاران گروهی هستند که از اواخر دهه 90، بعد از فروپاشی شوروی و بلوک شرق، تشکلی تازه یافتند؛ البته در زمان ریگان هم بودند. آن‌ها در دوران ریاست‌جمهوری کلینتون مجال زیادی برای عرض اندام نداشتند، ولی سال 2000 که بوش پسر روی کار آمد، برای آن‌ها یک نقطه‌عطف بود.

به هر حال، خودِ این مسئله که نومحافظه‌کارها چه کسانی هستند، چه تفکراتی دارند، چگونه جهانی، چگونه آمریکایی، چه نوع سیاست خارجی و حتی چه نوع سیاست داخلی را می‌خواهند، این‌ها قابل بحث است؛ چون آن‌ها در همه این زمینه‌ها، تصورات و تفکرات خاص خودشان را دارند. این خودش بحث مفصلی است. به هر حال، این‌ها در مقایسه با دموکرات‌ها، در زمینه سیاست خارجی، به اعتباری توسعه‌طلب‌تر، نفوذگذارتر و به تعبیری افراطی‌تر هستند.

البته رویکرد ترامپ یک رویکرد خاص است و با رویکرد نومحافظه‌کاران آمریکا در دهه‌های اخیر تفاوت دارد؛ شاید بتوان گفت که ترامپ و اطرافیانش به تعبیری، یک «فرقه» هستند. سیاست‌های او حتی در زمینه داخلی، حتی خارج از عرف جمهوری‌خواهان در معنی نومحافظه‌کاری آن است. به هر حال، او سیاست خاص خودش را دارد، ولی این سیاست اخیرش درباره بیت‌المقدس، واقع این است این مسئله بیش از آنکه متأثر از سیاست خارجی و مصالح و منافع آمریکا، چه در قبال اسرائیل چه در قبال رقبای اسرائیل یعنی عرب‌ها یا به طور کلی افکار عمومی باشد، عمدتاً دارای بعد دینی است. این بعد دینی هم دارای دو قسمت است: یک قسمت به خود شخص ترامپ بر می‌گردد که مسیحی ایونجلیکال است، و قسمت دیگر هم به مسیحیان ایونجلیکال در داخل آمریکا مربوط می‌شود.

ایونجلیکال‌ها چه ویژگی‌هایی دارند؟ اعتقادات آن‌ها چگونه در رویکرد سیاسی آن‌ها تاثیرگذار است؟
 این‌ها ویژگی‌های مختلفی دارند؛ گروهی خیلی متحرک، ثروتمند، بانفوذ و خیلی متحد و منسجم هستند. بررسی ویژگی‌های اعتقادی آن‌ها مفصل است، ولی یکی از مهمترین ویژگی‌های اعتقادی اغلب آن‌ها این است که قوم برگزیده‌ای را که کتاب‌مقدس از آن سخن می‌گوید، خود یهودی‌ها یعنی قوم بنی‌اسرائیل می‌دانند. دیگر مسیحی‌ها (غیر از گروه‌های ایونجلیکال)، اعم از کاتولیک‌ها و سایر پروتستآن‌ها و کلیساهای دیگر، معتقدند که آن قوم برگزیده، تا پیش از آمدن حضرت مسیح یهودی‌ها بوده‌اند، ولی بعد از آن مسیحیان هستند، یعنی کسانی که به حضرت مسیح اعتقاد پیدا می‌کنند و مسیحی می‌شوند. ولی گروه‌های ایونجلیکال فهمشان نسبت به متن یک فهم تحت‌الفظی است و بر همان اساس هم فکر و عمل می‌کنند.

معنی این تحت‌الفظی‌بودن چیست؟
یعنی آن‌ها خود کلمات را در نظر می‌گیرند و معنی می‌کنند. بعضی از آن‌ها معتقدند که بر اساس آنچه در تورات آمده است، عمر دنیا پنج هزار و خرده‌ای سال است. واقعاً معتقدند عمر دنیا همین مقدار است! یعنی اصلاً حرف‌هایی را که علم جدید می زند رد می‌کنند، نه فقط در مسئله تکامل و تنوع، بلکه حتی درباره مسائل زمین‌شناسی و مقدار عمر دنیا. دلیلش این است که متن را با همان دلالت لفظی می‌فهمند، یعنی به اعتباری لیترالیست هستند.

به هر حال، آنچه در بحث ما اهمیت دارد این است که این‌ها یهودی‌ها را قوم برگزیده می‌دانند، ربطی هم به این ندارد که یهودی‌ها آدم‌های خوبی باشند یا آدم‌های بدی باشند، آدم‌های صادقی باشند یا آدم‌های بی‌صداقتی باشند. اصلاً ربطی به این حرف‌ها ندارد. از نظر غالب ایونجلیکال‌ها، این قوم با توجه به خصوصیاتی که عرض کردم قوم برگزیده است. تفکری که نوعی «جبرانگاری» است و اینکه خداوند بدون توجه به صلاحیّت گروهی از مردم، آن‌ها را ارج می‌نهد. گویی به این کار مجبور است. آن‌ها معتقدند برای اینکه حضرت عیسی بیاید- که به اعتقاد خودشان، آمدنش موجب اعتلای مسیحیت خواهد شد- باید یهودی‌ها به بیت‌المقدس برگردند و برای سومین بار معبد بزرگ یا هیکل را ایجاد کنند. این‌ها چنین تفکراتی دارند. بنابراین، واقع این است که این کاری که ترامپ انجام داد در توافق کامل با آن نوع اعتقادات است.

آیا خود ترامپ هم ایونجلیکال است؟
بله، خود ترامپ هم ایونجلیکال است، یعنی پروتستانِ ایونجلیکال است. البته او فرد ملتزمی نیست. به اعتباری می‌توان گفت که ایونجلیکال‌ها ملاک تعلقشان به دین یا به مکتب خودشان این نیست که فرد عملاً چه مقدار به تعالیم مسیحیت که حداقل آن «ده فرمان» است، پایبند باشد. برای مثال، عملاً از خود ترامپ به دلیل آزار جنسیِ زنان، شکایت‌های متعددی شده است. مِلاکش این نیست، بلکه ایونجلیکال‌بودن برای آنان به یک نوع هویت تبدیل شده است. ملاکش این است که به ویژگی‌های اعتقادی ایونجلیکالی معتقد و ملتزم باشند. بنابراین، ترامپ «تعهد عملی» ندارد، بلکه به اعتباری «تعصب مکتبی» دارد.

به هر حال، ما این را می‌بینیم که «قانون سفارت اورشلیم» “Jerusalem Embassy Act of 1995” در سال 1995 در کنگره آمریکا تصویب شد و رئیس‌جمهور وقت آمریکا قانوناً موظف شد که سفارتخانه این کشور را به بیت‌المقدس انتقال دهد، ولی رؤسای جمهور مختلف آمریکا برای رعایت مصالح سیاسی و امنیتی، مدام این مسئله را به تعویق انداختند؛ حتی خود ترامپ هم در ابتدای کارش این را شش ماه به تعویق انداخت، یعنی اجرایی شدن آن را امضاء نکرد؛ و حتی پس از اعلام رسمی انتقال سفارتخانه آمریکا به بیت‌المقدس، باز هم خود ترامپ مسئله را به لحاظ حقوقی، شش ماه دیگر به تعویق انداخت.

ترامپ در مبارزات انتخاباتی‌اش به ایونجلیکال‌ها وعده داده بود که این کار را انجام بدهد. او باید رای‌دهندگان خود را راضی کند. بر اساس آمارها، این‌ها حدوداً یک‌چهارم رای‌دهندگان در آمریکا هستند و ترامپ برای دور بعدی انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا هم به آن‌ها نیاز دارد.

به هر حال، این اقدام را باید در چارچوب مذهبی‌اش ببینیم. شاید دو هفته پیش یا کمتر بود که رئیس‌جمهور گواتمالا، جیمی مورالس، در اسرائیل بود و گفت که ما پایتختمان را به بیت‌المقدس منتقل خواهیم کرد. او گفته بود که این انتقال یک وظیفه مسیحی است (چون خود او هم ایونجلیکال است)؛ یعنی ما مسیحی هستیم و این وظیفه مسیحی ماست که این کار را بکنیم، ربطی هم به سیاست ندارد. یعنی دقیقاً حرفی را که سایر ایونجلیکال‌ها دارند او هم دارد. او قبلاً مجری تلویزیونی بود. سال گذشته بود که به ریاست‌جمهوری انتخاب شد. اتفاقاً از نظر فساد مالی هم پرونده بدی دارد؛ ولی بالاخره، ایونجلیکال است.

می‌دانید که اصولاً جمعیت آمریکای لاتین همیشه کلاً کاتولیک بوده است؛ ولی ایونجلیکال‌ها از اواخر دهه 70 به شدت در آمریکای لاتین فعال شدند. زمانیکه در واتیکان بودم، اتفاقاً سفیر همین گواتمالا بود که گفت این‌ها در طی سال‌های دهه 80، نیمی از مردم گواتمالا را پروتستان کردند. یکی از همان افراد هم خود همین آقای مورالس است. به هر حال، این مسئله انتقال پایتخت برای آن‌ها یک مسئله اعتقادی است و بالاخره باید این نکته در مورد تصمیمات آن‌ها لحاظ شود.

این سیر پیشرفت و افزایش ایونجلیکال‌ها و قدرت‌گرفتنشان مهم است. چطور این‌ها ظرف مدت کوتاهی این مقدار رشد کردند، این مقدار قوی شدند و طیفی را درست کردند که هم به آن‌ها نومحافظ‌کار می‌گویند هم ایونجلیکال و هم مسیحی صهیونیست؟ این‌ها حتی توانستند که اندیشه آرماگدونی را هم در دنیا ترویج کنند و حتی در صنعت فیلم و سریال هم تأثیر گذاشتند. پشت این قضیه چه نوع برنامه‌ریزی بوده است؟
این سؤال خوبی است. یک مقدار باید به تاریخ آن‌ها برگردیم؛ به‌طور خیلی خلاصه، به نکاتی اشاره می‌کنم. نکته اول این است که اصولاً در مقایسه با بقیه کشورهای توسعه‌یافته و صنعتی، در آمریکا دین ذاتاً خیلی قوی بوده است؛ یعنی اصلاً با اروپا قابل مقایسه نیست. ژاپن و این طور کشورها که دیگر بماند، چون دین در واقع در آن‌ها اصلاً جایگاهی ندارد. حتی کاتولیک‌های آمریکا هم قوی هستند.

در آمریکا کاتولیک‌ها تا اوایل قرن بیستم کاملاً منزوی بودند؛ یعنی این نبود که در آمریکا فقط سیاهان دچار تبعیض باشند، بلکه کاتولیک‌ها هم در متن جامعه آمریکای قرن هجده و نوزده جایگاهی نداشتند. حتی مورد سوءظن بودند. یعنی قدرت از آن پروتستان‌ها بود. ولی علیرغم تبعیض‌هایی که علیه کاتولیک‌ها وجود داشت، آن‌ها در آمریکا قوی بودند. همین الآن هم کاتولیک‌های آمریکایی در مقایسه با کاتولیک‌های اروپایی به مراتب قوی‌تر هستند، چراکه اصولاً دین در آن جامعه قوی است. یک مثال برای قوی‌بودن کاتولیک‌های آمریکا این است که در زمان ریاست‌جمهوری بیل کلینتون، شورای اسقف‌های کاتولیک آمریکا، نامه تندی را در مورد منع تولید مین‌های ضد نفر به کلینتون نوشت. مسئله تولید مین ضدنفر به اعتباری به سیاست نظامی آمریکا مربوط می‌شود، ولی اسقف‌های کاتولیک آمریکا حتی در این مورد هم جسارت آن را داشتند که سفت و سخت با کلینتون که رئیس‌جمهور بود برخورد کنند و از او بخواهند که جلو تولید آن را بگیرد. چنین کاری در اروپا امکان ندارد.

دوباره تکرار می‌کنم که کاتولیسیسم در آمریکا تا اوایل قرن بیستم خیلی ضعیف بود؛ فاقد پایگاه بود. این‌ها در ساختار قدرت نقش و حضوری نداشتند، چون مورد سوءظن بودند. تنها رئیس‌جمهور کاتولیک آمریکا کِندی بود؛ یعنی در طول تاریخ آمریکا، تنها رئیس‌جمهور کاتولیک این کشور جان اِف کندی بوده است. به هر حال، علیرغم آن ضعف گذشته، هم‌اکنون چون کلاً دین در آمریکا قوی است، شورای اسقف‌های این کشور می‌تواند چنین نامه تندی به رئیس‌جمهور بنویسد، کاری که در اروپا امکان ندارد.

در آمریکا، سفیدبودن و پروتستان بودن همواره بسیار مهم بوده است؛ یعنی کلاً این کشور متعلق به پروتستان‌های سفیدپوست است. دیگران در این کشور حقی به آن معنا ندارند. پروتستان‌های آمریکا چیزی حدود 46 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. البته همه آن‌ها مسیحی ایونجلیکال نیستند. ایونجلیکالیسم گرایش خاصی است که در بین شاخه‌های پروتستان آمریکایی یافت می‌شود. ایونجلیکال‌ها در میان شاخه‌های مختلف پروتستان پراکنده‌اند، یعنی به شاخه‌های مختلف پروتستان تعلق دارند، از شاخه‌های مختلف باپتیست و پرزبیتری گرفته تا اصلاح‌شده‌ها، لوتری‌ها، پنتیکاستی‌ها و غیره.

معمولاً شروع جریان این‌ها را به سال 1738، یعنی کمابیش به حدود سه قرن پیش نسبت می‌دهند. اینکه این‌ها چگونه ظهور پیدا کردند و چه تحولاتی داشتند و چه ویژگی‌های فکری و اعتقادی دارند، مباحث مفصل تاریخی و کلامی را می‌طلبد. اما به‌طور خلاصه، این‌ها چهار ویژگی مهم دارند: یک ویژگی مهمشان این است که عمیقاً اَکتیویست یعنی «عملگرا» هستند؛ عملگرابودن جزء تعلیمشان است. عملگرابودنشان دو جنبه دارد: یکی اینکه در کارهای تبشیری و اقدام برای اشاعه مسیحیت، پرتلاش و پرانرژی هستند، و دیگر اینکه به طور فعال به ارائه خدمات اجتماعی می‌پردازند، که البته خود این خدمات از نظر آن‌ها یکی از مقدمات مهم برای تبشیر دین است. این‌ها چنین شاکله‌ای دارند. اصولاً پروتستان‌ها نوعی دنیاگراییِ به اعتباری مقدس دارند؛ برای نمونه، به ویژه کلوینیست‌ها، مخصوصاً در زمان کلوین و همچنین بعد از کلوین، یک ویژگی مهمشان این است که پول‌درآوردن برایشان مقدس است؛ شما وظیفه دارید که پولدار باشید. این ویژگی کلی پروتستان‌هاست.

یعنی می‌فرمایید که پولداربودن و ثروتمندبودن برای آن‌ها یک مسئله اعتقادی است؟
بله، نفس پول‌درآوردن و نفس کارکردن.

آیا پیوریتن‌ها هم این چنین هستند؟
آن‌ها بیش از این‌ها هستند؛ بیش از کلوینیست‌ها هستند. می‌توان گفت که یکی از تعالیم کمابیش مشترک نه تنها در میان همه ادیان، بلکه در بین همه کسانی که اخلاقی هستند این است که به فقیر کمک شود. امّا بسیاری از پروتستان‌های آمریکایی می‌گویند که نه، شما اگر به کسی که فقیر است کمک کنید، در واقع به او خیانت کرده‌اید؛ در عوض باید او را سوق بدهید که خودش حرکت کند و خودش را بالا بکشد. دیگر به این توجه ندارند که عموم آنان واقعاً قادر نیستند چنین کنند و وظیفه ما است که به آنها کمک کنیم، اگرچه برای آنان که قادر به ارتقاء خود هستند، سخن آنها صحیح است.

یعنی در واقع، سیاست آن‌ها ضد سیاست رابینهودیسم است.
بله، نوع خاصی هستند. اجمالاً آمریکا کشوری است که می‌توانیم بگوییم از صفر ساخته شد. مهاجران اروپایی، مردم بومی را تصفیه کردند و تقریباً همه را از بین بردند؛ بنابراین، این کشور کمابیش از صفر شروع کرد. مهاجران با سرزمینی بسیار وسیع و در عین حال خیلی وحشی مواجه بودند، منطقه‌ای بسیار سخت و در عین حال بسیار پرنعمت. تعداد زیادی از مهاجران از درون تمدن اروپایی و حامل فرهنگ اروپاییِ بعد از دوران رنسانس به این سرزمین وارد شدند. این‌ها دارای اندیشه‌های نو، علوم نو و مسائل نو بودند و از مزایای تمدن جدید به مقدار قابل‌توجهی برخوردار بودند. این‌ها به این سرزمین وارد شدند و چون با طبیعتی وحشی مواجهه بودند که می‌باید آن را رام می‌کردند و جامعه خود را می‌ساختند، لذا اصولاً خیلی متحرک، ریسک‌کننده و خیلی متهور بار آمدند. در ضمن، آن‌ها به زندگی امیدوارند. اتفاقاً آن بخشی از جامعه آمریکا که مخصوصاً تا اواخر قرن نوزدهم این ویژگی‌ها را به طور متمرکز و به صورت فوق‌العاده‌ای دارد، خود همین پروتستان‌ها هستند.

البته ویژگی مذهبی بودن آمریکایی‌ها در این بیست سال اخیر خیلی کم شده است؛ یعنی آمریکا دیگر آن حالت مذهبی و اخلاق دینی را که تا تقریباً سی‌چهل سال قبل داشت، دیگر ندارد؛ خیلی ضعیف شده است، اما در زمان‌های پیش، چنین حالت‌هایی داشت.

ظاهراً مرادتان این هم هست که آن‌ها رسالت‌های سنگین جهانی بر دوش خود احساس می‌کنند.
بله، چنین حالت و چنین تیپ روانی خاصی دارند که من چند نمونه‌اش را در خاطر دارم. نمونه‌ای را بگویم؛ یک بار در بزریل بودیم. رئیس شورای اسقف‌های برزیل آقایی بود به نام لوسیانو مِندِس. مناسبت آشنایی‌ام با ایشان این بود که در آن زمان که مسئولیت مدیر کل فرهنگی وزارت خارجه را بر عهده داشتم، درباره گفتگوی میان اسلام و لاتینیته، ابتکاری بین ایران و برزیل شکل گرفته بود. یک بار آن‌ها به ایران آمدند و در کنفرانس مهمی که در تهران در همین وزارت خارجه برگزار شد، شرکت کردند. یک بار هم ما به برزیل رفتیم. رئیس آن دانشگاهی که میزبان این گفتگو بود آقای کاندیدو مِندِس نام داشت، برادر ایشان اسقف بود و برای بار دوم به عنوان رئیس شورای اسقف‌های برزیل انتخاب شده بود. می‌دانید که برزیل یک کشور کاتولیک است و بیشترین جمعیت کاتولیک را در دنیا دارد؛ بنابراین، رئیس شورای اسقف‌های آن، شخصیت مهمی است.

به هر حال، او ضمن صحبت‌هایی که داشتیم، می‌گفت که آن‌ها نگران تبلیغات وسیع ایوانجلیکال‌ها هستند؛ و مفصل توضیح داد که مسئله صرفاً این نیست که دین مردم عوض می‌شود، بلکه به اعتباری، این تغییر دین باعث می‌شود که هویت واحد و منسجم جامعه از بین برود. این مطلب درست است؛ زمانی که جامعه‌ای دارید که اکثریت قریب به اتفاق آن تابع یک دین هستند، این دین به لحاظ اجتماعی، سیاسی و عاطفی، عملاً به یک پشتوانه بزرگ برای آن جامعه تبدیل می‌شود.

خود آقای کاندیدو مِندِس هم همین را می‌گفت، بسیاری از اساتید برزیلی هم چنین می‌گفتند؛ این فقط نظر برادرش که منصب اسقفی داشت، نبود. این دغدغه را از زبان سفیر شیلی در واتیکان هم شنیدم. سفیر شیلی اظهار می‌کرد که این ایونجلیکال‌ها وقتی به منطقه‌ای وارد می‌شوند، با دوچرخه به تمام روستاها می‌روند و رکاب می‌زنند و به مردم کمک می‌کنند؛ ورزشگاه‌های بزرگ شهرها را می‌گیرند و در آن‌ها مراسم اجرا می‌کنند.

البته با آمدن پاپ فرانسیس، اصولاً وضع کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین خیلی عوض شده است، که این خودش بحث دیگری می‌طلبد؛ ولی تا قبل از آن، کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین مشکلات فراوانی داشت.

کلیسای کاتولیک یک مجموعه سنگین و خیلی رسمی و پرآداب و تشریفات است. از طرف دیگر، آمریکای لاتینی‌ها مشهورند به اینکه آدم‌های شاد و پرتحرکی هستند. در واقع، نوع عبادت‌ها و نوع مراسمی که ایونجلیکال‌ها در کلیساهایشان دارند، با ویژگی‌های فرهنگی و روانی این مردم هماهنگی زیادی دارد؛ مضافاً که یکی از آموزه‌هایی که ایونجلیکال‌ها دارند این است که تو وقتی به مسیح ایمان می‌آوری، از نو متولد می‌شوی. این آموزه را عموماً دارند و حتی شما می‌بینید که برخی از شبان‌هایشان در ضمن مواعظی که دارند اظهار می‌کنند که مثلاً من در فلان سال دوباره متولد شدم؛ البته خلاف هم نمی‌گویند چون واقعاً تغییر پیدا می‌کنند. خود «بوش پسر» هم یک بار گفته بود که دوباره متولد شده‌است. واقعاً به این حالت اعتقاد دارند و لقلقه زبانشان نیست. این‌ها خواه تولد تازه یافته باشند خواه نیافته باشند، عمیقاً به این آموزه اعتقاد دارند.

وقتی فرد به چنین مطلبی اعتقاد داشته باشد، لازمه طبیعی‌اش این است که با تمام وجود از خدا بخواهد و با همه سلول‌هایش دعا بکند. بنابراین، این‌ها در مراسمی که دارند حسابی گریه می‌کنند و حتی گاهی از شدت گریه، کم‌وبیش بی‌حال می‌شوند و گاهی هم واقعاً شفا می‌گیرند. بنابراین، اصولاً ایونجلیکالیسم یک آیین غیرتشریفاتی و بسیار پرحرارت است و امکان پیشروی و گسترش دارد.

البته این مسائل در جایی مانند اروپا که قاره پیر است و مردم خیلی چیزها از سرشان گذشته است جاذبه چندانی ندارد. آن‌ها واقعاً در اروپا هم فعال هستند، ولی جاذبه چندانی ندارند؛ اما در جایی مانند آمریکای لاتین یا آسیای دور، پذیرش بالایی دارند. مثلاً در آمریکای لاتین چون به لحاظ تیب روانی و نوع فعالیت‌ها و نوع مراسم‌شان، برای آمریکای لاتینی‌ها خیلی مطلوب هستند، خیلی توسعه پیدا می‌کنند. مخصوصاً از زمان رونالد ریگان، این جریان توسعه یافت. از زمان ریگان به بعد، دولت‌های جمهوری‌خواه در آمریکا، به صورت‌های مختلف از این ایونجلیکال‌ها حمایت کرده‌اند.

بخش مهمی از جاذبه ایونجلیکال‌ها به دلیل همین ویژگی‌هایی است که دارند، یعنی تحرک زیاد، جسارت، پرانرژی‌بودن و امیدواری. به هر حال، گروه خاصی هستند و برای فهمشان فقط تحلیل کلامی و دینی کافی نیست، بلکه باید خیلی از مسائل دیگر را هم لحاظ کرد.

به مسائل بین‌الملل برگردیم. الآن با این وضعیتی که ترامپ پیش آورده است، آیا جهان امروز آمادگی پذیرش قدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی را دارد؟ یعنی آیا اسرائیلی‌ها به کمک ترامپ می‌توانند این مسئله را جا بیاندازند؟
پیش‌بینی این موضوع مشکل است، چون موانعی که در مورد بیت‌المقدس با آن مواجه هستند فقط معطوف به مسلمان‌ها نیست. واقع این است که مسیحی‌ها، مخصوصاً مسیحی‌های ارتودکس و مسیحی‌های کاتولیک، مصالح و منافع زیادی در بیت‌المقدس دارند. آن‌ها در این شهر زمین و اوقاف فراوانی دارند. درسال 1948 که کشور اسرائیل تشکیل شد، 20 درصد از مردم بیت‌المقدس مسیحی بودند؛ ولی سیاست اسرائیل این است که مسیحی‌های کل اسرائیل و من‌جمله بیت‌المقدس را وادار به مهاجرت کند. اسرائیل خیلی از اوقاف و زمین‌های این‌ها را هم تصرف کرده و مشکلاتی برایشان ایجاد کرده است.

بنابراین الآن از نظر ظاهر، مانع اصلی، مسلمانان‌ها هستند؛ ولی واقعیت این است که مسلمان‌ها گام اول محسوب می‌شوند. در واقع، دیگران هم خیلی نگرانند. خود پاپ فرانسیس چند بار درباره این موضوع صحبت کرد، البته به صورت دیپلماتیک. به طورکلی، بیانیه‌هایی که واتیکان در اعتراض‌های سیاسی دارد در قالب غیرمستقیم است. ولی کلیسای قبطی مصر صریحاً گفت که این مسئله غیرقابل‌قبول است. برای سایر کلیساهایی ارتودکس هم چنین دغدغه‌ای وجود دارد. بنابراین، یک مشکل مهم اعتراض‌های مسیحی نسبت به این موضوع است.

موضوع دوم به کشورهای اروپایی و اتحادیه اروپا و سایر کشورها مربوط می‌شود. در سازمان ملل، 128 کشور به پایتختی بیت‌المقدس برای اسرائیل رأی منفی دادند؛ فقط نُه کشور رأی مثبت دادند که البته از میان آن‌ها فقط دو یا سه کشور مهم بودند. بقیه آن‌ها از کشورهایی بودند که بیش از 100 یا 150 هزار نفر جمعیت ندارد. موافقان این مسئله، آمریکا و خود اسرائیل و گواتمالا بودند. اکثریت قریب به اتفاق مخالفت کردند. دلیل مخالفت مخالفان اینست که اولاً این تصمیم خلاف آن نظر رسمی سازمان ملل است درباره بیت‌المقدس است. از نظر سازمان ملل، بیت‌المقدس یک سرزمین اشغالی محسوب می‌شود و به دلایل مختلف، سرنوشت آن باید با مذاکره و توافق عمومی تعیین شود، چون بیت‌المقدس یک شهر عادی نیست که شما بیایید و بگویید که مال این یا مال آن است. بنابراین، از نظر سازمان ملل، هر نوع تصمیم یکجانبه‌ای درباره وضعیت نهایی این شهر محکوم است و موفق نخواهد بود.

به علاوه، بخش قابل‌توجهی از خود اسرائیلی‌ها هم با این قضیه مخالفند، چون از دید آن‌ها این اقدام منجر به پیچیده‌ترشدن مسائل و مانع رسیدن به یک توافق مطمئن میان فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها می‌شود. البته در حال حاضر، این طیف از اسرائیلی‌ها، حتی اگر حضور اجتماعی و سیاسی هم داشته باشند، برای بیرون از اسرائیل چندان مفهوم نیستند، یعنی خیلی دیده نمی‌شوند.

الآن در داخل اسرائیل، تظاهرات زیادی علیه نتانیاهو و حزبش وجود دارد، و این جدای از مسئله اتهامات او درباره فساد مالی است. براساس آماری که وجود دارد، نتانیاهو در افکار عمومی اسرائیل از حمایت اکثریت برخوردار نیست. درصد بزرگی از اسرائیلی‌ها خواستار نوعی از امنیت هستند که ناشی از مصالحه با فلسطینی‌ها باشد. آن‌ها این اقدام جدید را ضد خواسته خود می‌دانند. بنابراین، از نظر آن‌ها این کار در درازمدت به ضرر اسرائیل است. البته الآن حرف این طیف از اسرائیلی‌ها مخصوصاً در بیرون از اسرائیل چندان شنیده نمی‌شود، دلیلش هم اینست که در واقع نتانیاهو فرد شارلاتانی است و این اجازه را نمی‌دهد. یعنی اینگونه نیست که مخالفت با این اقدام فقط در صحنه بیرون از اسرائیل مطرح باشد، بلکه در صحنه داخلی هم دولت اسرائیل با موانعی مواجه است؛ خیلی بعید است که این کار موفق شود.

البته یک مسئله دیگر هم مهم است؛ و آن این است که بر اساس اخباری که منتشر شده است، حداقل سه کشور عربی هستند که با این مسئله موافقند، گرچه توان توجیه آن را برای افکار عمومی عربی و داخلی خود ندارند. منظورم عربستان و امارات و مصر است. این واقعیت از بیانات و اقداماتی که مخصوصاً عربستانی‌ها دارند، کاملاً معلوم می‌شود. البته این نوع بیان و اقدامات، در امارات و مصر کمتر از عربستان است. حتی خود مصر در این خصوص مجبور به نوعی عذرخواهی و انکار شد. می‌توان گفت که این‌ها از ابتدا از این قضیه اطلاع داشتند، ولی به‌رغم اقداماتی که داشتند، نتوانستند افکار عربی را آماده پذیرش آن کنند. البته آن‌ها هنوز هم دارند در این جهت کار می‌کنند. آخرین نمونه‌اش صحبت‌های اخیر محمد بن سلمان با محمود عباس است که در رسانه‌ها انعکاس وسیعی یافت.

بهتر است به این نکته نیز اشاره شود که برخی از اسرائیلی‌های دوراندیش بعضاً گفته و می‌گویند که باید از میزان طرفداری اوانجلیکال‌ها به خدا پناه برد. از نظر اینان این طرفداری بیش از آنکه دینی باشد، احساسی و هیجانی است و لذا چندان قابل اعتماد و پیش‌بینی نیست و ممکن است در آینده مشکلاتی ایجاد کند.

منتشر شده در: خبرآنلاین

اعلام پایتختی بیت‌المقدس از سوی ترامپ؛ زمینه‌ها و ریشه‌ها

لطفاً درباره جدی‌بودن ترامپ در اعلام بیت‌المقدس به عنوان پایتخت اسرائیل، و درباره اینکه آیا این تصمیم در چارچوب سیاست خارجی آمریکا تعریف می‌شود یا اینکه به مذهب برمی‌گردد، توضیح دهید. آیا اصولاً ترامپ می‌تواند این کار را اجرایی کند؟
ترامپ حدوداً یک سال است که رئیس‌جمهور است و در این مدت یک سلسله کارهای خارج از چارچوب و گاهی در چارچوب نومحافظ‌کاران آمریکایی انجام داده است. می‌دانید که نومحافظه‌کاران گروهی هستند که از اواخر دهه 90، بعد از فروپاشی شوروی و بلوک شرق، تشکلی تازه یافتند؛ البته در زمان ریگان هم بودند. آن‌ها در دوران ریاست‌جمهوری کلینتون مجال زیادی برای عرض اندام نداشتند، ولی سال 2000 که بوش پسر روی کار آمد، برای آن‌ها یک نقطه‌عطف بود.

به هر حال، خودِ این مسئله که نومحافظه‌کارها چه کسانی هستند، چه تفکراتی دارند، چگونه جهانی، چگونه آمریکایی، چه نوع سیاست خارجی و حتی چه نوع سیاست داخلی را می‌خواهند، این‌ها قابل بحث است؛ چون آن‌ها در همه این زمینه‌ها، تصورات و تفکرات خاص خودشان را دارند. این خودش بحث مفصلی است. به هر حال، این‌ها در مقایسه با دموکرات‌ها، در زمینه سیاست خارجی، به اعتباری توسعه‌طلب‌تر، نفوذگذارتر و به تعبیری افراطی‌تر هستند.

البته رویکرد ترامپ یک رویکرد خاص است و با رویکرد نومحافظه‌کاران آمریکا در دهه‌های اخیر تفاوت دارد؛ شاید بتوان گفت که ترامپ و اطرافیانش به تعبیری، یک «فرقه» هستند. سیاست‌های او حتی در زمینه داخلی، حتی خارج از عرف جمهوری‌خواهان در معنی نومحافظه‌کاری آن است. به هر حال، او سیاست خاص خودش را دارد، ولی این سیاست اخیرش درباره بیت‌المقدس، واقع این است این مسئله بیش از آنکه متأثر از سیاست خارجی و مصالح و منافع آمریکا، چه در قبال اسرائیل چه در قبال رقبای اسرائیل یعنی عرب‌ها یا به طور کلی افکار عمومی باشد، عمدتاً دارای بعد دینی است. این بعد دینی هم دارای دو قسمت است: یک قسمت به خود شخص ترامپ بر می‌گردد که مسیحی ایونجلیکال است، و قسمت دیگر هم به مسیحیان ایونجلیکال در داخل آمریکا مربوط می‌شود.

ایونجلیکال‌ها چه ویژگی‌هایی دارند؟ اعتقادات آن‌ها چگونه در رویکرد سیاسی آن‌ها تاثیرگذار است؟
 این‌ها ویژگی‌های مختلفی دارند؛ گروهی خیلی متحرک، ثروتمند، بانفوذ و خیلی متحد و منسجم هستند. بررسی ویژگی‌های اعتقادی آن‌ها مفصل است، ولی یکی از مهمترین ویژگی‌های اعتقادی اغلب آن‌ها این است که قوم برگزیده‌ای را که کتاب‌مقدس از آن سخن می‌گوید، خود یهودی‌ها یعنی قوم بنی‌اسرائیل می‌دانند. دیگر مسیحی‌ها (غیر از گروه‌های ایونجلیکال)، اعم از کاتولیک‌ها و سایر پروتستآن‌ها و کلیساهای دیگر، معتقدند که آن قوم برگزیده، تا پیش از آمدن حضرت مسیح یهودی‌ها بوده‌اند، ولی بعد از آن مسیحیان هستند، یعنی کسانی که به حضرت مسیح اعتقاد پیدا می‌کنند و مسیحی می‌شوند. ولی گروه‌های ایونجلیکال فهمشان نسبت به متن یک فهم تحت‌الفظی است و بر همان اساس هم فکر و عمل می‌کنند.

معنی این تحت‌الفظی‌بودن چیست؟
یعنی آن‌ها خود کلمات را در نظر می‌گیرند و معنی می‌کنند. بعضی از آن‌ها معتقدند که بر اساس آنچه در تورات آمده است، عمر دنیا پنج هزار و خرده‌ای سال است. واقعاً معتقدند عمر دنیا همین مقدار است! یعنی اصلاً حرف‌هایی را که علم جدید می زند رد می‌کنند، نه فقط در مسئله تکامل و تنوع، بلکه حتی درباره مسائل زمین‌شناسی و مقدار عمر دنیا. دلیلش این است که متن را با همان دلالت لفظی می‌فهمند، یعنی به اعتباری لیترالیست هستند.

به هر حال، آنچه در بحث ما اهمیت دارد این است که این‌ها یهودی‌ها را قوم برگزیده می‌دانند، ربطی هم به این ندارد که یهودی‌ها آدم‌های خوبی باشند یا آدم‌های بدی باشند، آدم‌های صادقی باشند یا آدم‌های بی‌صداقتی باشند. اصلاً ربطی به این حرف‌ها ندارد. از نظر غالب ایونجلیکال‌ها، این قوم با توجه به خصوصیاتی که عرض کردم قوم برگزیده است. تفکری که نوعی «جبرانگاری» است و اینکه خداوند بدون توجه به صلاحیّت گروهی از مردم، آن‌ها را ارج می‌نهد. گویی به این کار مجبور است. آن‌ها معتقدند برای اینکه حضرت عیسی بیاید- که به اعتقاد خودشان، آمدنش موجب اعتلای مسیحیت خواهد شد- باید یهودی‌ها به بیت‌المقدس برگردند و برای سومین بار معبد بزرگ یا هیکل را ایجاد کنند. این‌ها چنین تفکراتی دارند. بنابراین، واقع این است که این کاری که ترامپ انجام داد در توافق کامل با آن نوع اعتقادات است.

آیا خود ترامپ هم ایونجلیکال است؟
بله، خود ترامپ هم ایونجلیکال است، یعنی پروتستانِ ایونجلیکال است. البته او فرد ملتزمی نیست. به اعتباری می‌توان گفت که ایونجلیکال‌ها ملاک تعلقشان به دین یا به مکتب خودشان این نیست که فرد عملاً چه مقدار به تعالیم مسیحیت که حداقل آن «ده فرمان» است، پایبند باشد. برای مثال، عملاً از خود ترامپ به دلیل آزار جنسیِ زنان، شکایت‌های متعددی شده است. مِلاکش این نیست، بلکه ایونجلیکال‌بودن برای آنان به یک نوع هویت تبدیل شده است. ملاکش این است که به ویژگی‌های اعتقادی ایونجلیکالی معتقد و ملتزم باشند. بنابراین، ترامپ «تعهد عملی» ندارد، بلکه به اعتباری «تعصب مکتبی» دارد.

به هر حال، ما این را می‌بینیم که «قانون سفارت اورشلیم» “Jerusalem Embassy Act of 1995” در سال 1995 در کنگره آمریکا تصویب شد و رئیس‌جمهور وقت آمریکا قانوناً موظف شد که سفارتخانه این کشور را به بیت‌المقدس انتقال دهد، ولی رؤسای جمهور مختلف آمریکا برای رعایت مصالح سیاسی و امنیتی، مدام این مسئله را به تعویق انداختند؛ حتی خود ترامپ هم در ابتدای کارش این را شش ماه به تعویق انداخت، یعنی اجرایی شدن آن را امضاء نکرد؛ و حتی پس از اعلام رسمی انتقال سفارتخانه آمریکا به بیت‌المقدس، باز هم خود ترامپ مسئله را به لحاظ حقوقی، شش ماه دیگر به تعویق انداخت.

ترامپ در مبارزات انتخاباتی‌اش به ایونجلیکال‌ها وعده داده بود که این کار را انجام بدهد. او باید رای‌دهندگان خود را راضی کند. بر اساس آمارها، این‌ها حدوداً یک‌چهارم رای‌دهندگان در آمریکا هستند و ترامپ برای دور بعدی انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا هم به آن‌ها نیاز دارد.

به هر حال، این اقدام را باید در چارچوب مذهبی‌اش ببینیم. شاید دو هفته پیش یا کمتر بود که رئیس‌جمهور گواتمالا، جیمی مورالس، در اسرائیل بود و گفت که ما پایتختمان را به بیت‌المقدس منتقل خواهیم کرد. او گفته بود که این انتقال یک وظیفه مسیحی است (چون خود او هم ایونجلیکال است)؛ یعنی ما مسیحی هستیم و این وظیفه مسیحی ماست که این کار را بکنیم، ربطی هم به سیاست ندارد. یعنی دقیقاً حرفی را که سایر ایونجلیکال‌ها دارند او هم دارد. او قبلاً مجری تلویزیونی بود. سال گذشته بود که به ریاست‌جمهوری انتخاب شد. اتفاقاً از نظر فساد مالی هم پرونده بدی دارد؛ ولی بالاخره، ایونجلیکال است.

می‌دانید که اصولاً جمعیت آمریکای لاتین همیشه کلاً کاتولیک بوده است؛ ولی ایونجلیکال‌ها از اواخر دهه 70 به شدت در آمریکای لاتین فعال شدند. زمانیکه در واتیکان بودم، اتفاقاً سفیر همین گواتمالا بود که گفت این‌ها در طی سال‌های دهه 80، نیمی از مردم گواتمالا را پروتستان کردند. یکی از همان افراد هم خود همین آقای مورالس است. به هر حال، این مسئله انتقال پایتخت برای آن‌ها یک مسئله اعتقادی است و بالاخره باید این نکته در مورد تصمیمات آن‌ها لحاظ شود.

این سیر پیشرفت و افزایش ایونجلیکال‌ها و قدرت‌گرفتنشان مهم است. چطور این‌ها ظرف مدت کوتاهی این مقدار رشد کردند، این مقدار قوی شدند و طیفی را درست کردند که هم به آن‌ها نومحافظ‌کار می‌گویند هم ایونجلیکال و هم مسیحی صهیونیست؟ این‌ها حتی توانستند که اندیشه آرماگدونی را هم در دنیا ترویج کنند و حتی در صنعت فیلم و سریال هم تأثیر گذاشتند. پشت این قضیه چه نوع برنامه‌ریزی بوده است؟
این سؤال خوبی است. یک مقدار باید به تاریخ آن‌ها برگردیم؛ به‌طور خیلی خلاصه، به نکاتی اشاره می‌کنم. نکته اول این است که اصولاً در مقایسه با بقیه کشورهای توسعه‌یافته و صنعتی، در آمریکا دین ذاتاً خیلی قوی بوده است؛ یعنی اصلاً با اروپا قابل مقایسه نیست. ژاپن و این طور کشورها که دیگر بماند، چون دین در واقع در آن‌ها اصلاً جایگاهی ندارد. حتی کاتولیک‌های آمریکا هم قوی هستند.

در آمریکا کاتولیک‌ها تا اوایل قرن بیستم کاملاً منزوی بودند؛ یعنی این نبود که در آمریکا فقط سیاهان دچار تبعیض باشند، بلکه کاتولیک‌ها هم در متن جامعه آمریکای قرن هجده و نوزده جایگاهی نداشتند. حتی مورد سوءظن بودند. یعنی قدرت از آن پروتستان‌ها بود. ولی علیرغم تبعیض‌هایی که علیه کاتولیک‌ها وجود داشت، آن‌ها در آمریکا قوی بودند. همین الآن هم کاتولیک‌های آمریکایی در مقایسه با کاتولیک‌های اروپایی به مراتب قوی‌تر هستند، چراکه اصولاً دین در آن جامعه قوی است. یک مثال برای قوی‌بودن کاتولیک‌های آمریکا این است که در زمان ریاست‌جمهوری بیل کلینتون، شورای اسقف‌های کاتولیک آمریکا، نامه تندی را در مورد منع تولید مین‌های ضد نفر به کلینتون نوشت. مسئله تولید مین ضدنفر به اعتباری به سیاست نظامی آمریکا مربوط می‌شود، ولی اسقف‌های کاتولیک آمریکا حتی در این مورد هم جسارت آن را داشتند که سفت و سخت با کلینتون که رئیس‌جمهور بود برخورد کنند و از او بخواهند که جلو تولید آن را بگیرد. چنین کاری در اروپا امکان ندارد.

دوباره تکرار می‌کنم که کاتولیسیسم در آمریکا تا اوایل قرن بیستم خیلی ضعیف بود؛ فاقد پایگاه بود. این‌ها در ساختار قدرت نقش و حضوری نداشتند، چون مورد سوءظن بودند. تنها رئیس‌جمهور کاتولیک آمریکا کِندی بود؛ یعنی در طول تاریخ آمریکا، تنها رئیس‌جمهور کاتولیک این کشور جان اِف کندی بوده است. به هر حال، علیرغم آن ضعف گذشته، هم‌اکنون چون کلاً دین در آمریکا قوی است، شورای اسقف‌های این کشور می‌تواند چنین نامه تندی به رئیس‌جمهور بنویسد، کاری که در اروپا امکان ندارد.

در آمریکا، سفیدبودن و پروتستان بودن همواره بسیار مهم بوده است؛ یعنی کلاً این کشور متعلق به پروتستان‌های سفیدپوست است. دیگران در این کشور حقی به آن معنا ندارند. پروتستان‌های آمریکا چیزی حدود 46 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. البته همه آن‌ها مسیحی ایونجلیکال نیستند. ایونجلیکالیسم گرایش خاصی است که در بین شاخه‌های پروتستان آمریکایی یافت می‌شود. ایونجلیکال‌ها در میان شاخه‌های مختلف پروتستان پراکنده‌اند، یعنی به شاخه‌های مختلف پروتستان تعلق دارند، از شاخه‌های مختلف باپتیست و پرزبیتری گرفته تا اصلاح‌شده‌ها، لوتری‌ها، پنتیکاستی‌ها و غیره.

معمولاً شروع جریان این‌ها را به سال 1738، یعنی کمابیش به حدود سه قرن پیش نسبت می‌دهند. اینکه این‌ها چگونه ظهور پیدا کردند و چه تحولاتی داشتند و چه ویژگی‌های فکری و اعتقادی دارند، مباحث مفصل تاریخی و کلامی را می‌طلبد. اما به‌طور خلاصه، این‌ها چهار ویژگی مهم دارند: یک ویژگی مهمشان این است که عمیقاً اَکتیویست یعنی «عملگرا» هستند؛ عملگرابودن جزء تعلیمشان است. عملگرابودنشان دو جنبه دارد: یکی اینکه در کارهای تبشیری و اقدام برای اشاعه مسیحیت، پرتلاش و پرانرژی هستند، و دیگر اینکه به طور فعال به ارائه خدمات اجتماعی می‌پردازند، که البته خود این خدمات از نظر آن‌ها یکی از مقدمات مهم برای تبشیر دین است. این‌ها چنین شاکله‌ای دارند. اصولاً پروتستان‌ها نوعی دنیاگراییِ به اعتباری مقدس دارند؛ برای نمونه، به ویژه کلوینیست‌ها، مخصوصاً در زمان کلوین و همچنین بعد از کلوین، یک ویژگی مهمشان این است که پول‌درآوردن برایشان مقدس است؛ شما وظیفه دارید که پولدار باشید. این ویژگی کلی پروتستان‌هاست.

یعنی می‌فرمایید که پولداربودن و ثروتمندبودن برای آن‌ها یک مسئله اعتقادی است؟
بله، نفس پول‌درآوردن و نفس کارکردن.

آیا پیوریتن‌ها هم این چنین هستند؟
آن‌ها بیش از این‌ها هستند؛ بیش از کلوینیست‌ها هستند. می‌توان گفت که یکی از تعالیم کمابیش مشترک نه تنها در میان همه ادیان، بلکه در بین همه کسانی که اخلاقی هستند این است که به فقیر کمک شود. امّا بسیاری از پروتستان‌های آمریکایی می‌گویند که نه، شما اگر به کسی که فقیر است کمک کنید، در واقع به او خیانت کرده‌اید؛ در عوض باید او را سوق بدهید که خودش حرکت کند و خودش را بالا بکشد. دیگر به این توجه ندارند که عموم آنان واقعاً قادر نیستند چنین کنند و وظیفه ما است که به آنها کمک کنیم، اگرچه برای آنان که قادر به ارتقاء خود هستند، سخن آنها صحیح است.

یعنی در واقع، سیاست آن‌ها ضد سیاست رابینهودیسم است.
بله، نوع خاصی هستند. اجمالاً آمریکا کشوری است که می‌توانیم بگوییم از صفر ساخته شد. مهاجران اروپایی، مردم بومی را تصفیه کردند و تقریباً همه را از بین بردند؛ بنابراین، این کشور کمابیش از صفر شروع کرد. مهاجران با سرزمینی بسیار وسیع و در عین حال خیلی وحشی مواجه بودند، منطقه‌ای بسیار سخت و در عین حال بسیار پرنعمت. تعداد زیادی از مهاجران از درون تمدن اروپایی و حامل فرهنگ اروپاییِ بعد از دوران رنسانس به این سرزمین وارد شدند. این‌ها دارای اندیشه‌های نو، علوم نو و مسائل نو بودند و از مزایای تمدن جدید به مقدار قابل‌توجهی برخوردار بودند. این‌ها به این سرزمین وارد شدند و چون با طبیعتی وحشی مواجهه بودند که می‌باید آن را رام می‌کردند و جامعه خود را می‌ساختند، لذا اصولاً خیلی متحرک، ریسک‌کننده و خیلی متهور بار آمدند. در ضمن، آن‌ها به زندگی امیدوارند. اتفاقاً آن بخشی از جامعه آمریکا که مخصوصاً تا اواخر قرن نوزدهم این ویژگی‌ها را به طور متمرکز و به صورت فوق‌العاده‌ای دارد، خود همین پروتستان‌ها هستند.

البته ویژگی مذهبی بودن آمریکایی‌ها در این بیست سال اخیر خیلی کم شده است؛ یعنی آمریکا دیگر آن حالت مذهبی و اخلاق دینی را که تا تقریباً سی‌چهل سال قبل داشت، دیگر ندارد؛ خیلی ضعیف شده است، اما در زمان‌های پیش، چنین حالت‌هایی داشت.

ظاهراً مرادتان این هم هست که آن‌ها رسالت‌های سنگین جهانی بر دوش خود احساس می‌کنند.
بله، چنین حالت و چنین تیپ روانی خاصی دارند که من چند نمونه‌اش را در خاطر دارم. نمونه‌ای را بگویم؛ یک بار در بزریل بودیم. رئیس شورای اسقف‌های برزیل آقایی بود به نام لوسیانو مِندِس. مناسبت آشنایی‌ام با ایشان این بود که در آن زمان که مسئولیت مدیر کل فرهنگی وزارت خارجه را بر عهده داشتم، درباره گفتگوی میان اسلام و لاتینیته، ابتکاری بین ایران و برزیل شکل گرفته بود. یک بار آن‌ها به ایران آمدند و در کنفرانس مهمی که در تهران در همین وزارت خارجه برگزار شد، شرکت کردند. یک بار هم ما به برزیل رفتیم. رئیس آن دانشگاهی که میزبان این گفتگو بود آقای کاندیدو مِندِس نام داشت، برادر ایشان اسقف بود و برای بار دوم به عنوان رئیس شورای اسقف‌های برزیل انتخاب شده بود. می‌دانید که برزیل یک کشور کاتولیک است و بیشترین جمعیت کاتولیک را در دنیا دارد؛ بنابراین، رئیس شورای اسقف‌های آن، شخصیت مهمی است.

به هر حال، او ضمن صحبت‌هایی که داشتیم، می‌گفت که آن‌ها نگران تبلیغات وسیع ایوانجلیکال‌ها هستند؛ و مفصل توضیح داد که مسئله صرفاً این نیست که دین مردم عوض می‌شود، بلکه به اعتباری، این تغییر دین باعث می‌شود که هویت واحد و منسجم جامعه از بین برود. این مطلب درست است؛ زمانی که جامعه‌ای دارید که اکثریت قریب به اتفاق آن تابع یک دین هستند، این دین به لحاظ اجتماعی، سیاسی و عاطفی، عملاً به یک پشتوانه بزرگ برای آن جامعه تبدیل می‌شود.

خود آقای کاندیدو مِندِس هم همین را می‌گفت، بسیاری از اساتید برزیلی هم چنین می‌گفتند؛ این فقط نظر برادرش که منصب اسقفی داشت، نبود. این دغدغه را از زبان سفیر شیلی در واتیکان هم شنیدم. سفیر شیلی اظهار می‌کرد که این ایونجلیکال‌ها وقتی به منطقه‌ای وارد می‌شوند، با دوچرخه به تمام روستاها می‌روند و رکاب می‌زنند و به مردم کمک می‌کنند؛ ورزشگاه‌های بزرگ شهرها را می‌گیرند و در آن‌ها مراسم اجرا می‌کنند.

البته با آمدن پاپ فرانسیس، اصولاً وضع کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین خیلی عوض شده است، که این خودش بحث دیگری می‌طلبد؛ ولی تا قبل از آن، کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین مشکلات فراوانی داشت.

کلیسای کاتولیک یک مجموعه سنگین و خیلی رسمی و پرآداب و تشریفات است. از طرف دیگر، آمریکای لاتینی‌ها مشهورند به اینکه آدم‌های شاد و پرتحرکی هستند. در واقع، نوع عبادت‌ها و نوع مراسمی که ایونجلیکال‌ها در کلیساهایشان دارند، با ویژگی‌های فرهنگی و روانی این مردم هماهنگی زیادی دارد؛ مضافاً که یکی از آموزه‌هایی که ایونجلیکال‌ها دارند این است که تو وقتی به مسیح ایمان می‌آوری، از نو متولد می‌شوی. این آموزه را عموماً دارند و حتی شما می‌بینید که برخی از شبان‌هایشان در ضمن مواعظی که دارند اظهار می‌کنند که مثلاً من در فلان سال دوباره متولد شدم؛ البته خلاف هم نمی‌گویند چون واقعاً تغییر پیدا می‌کنند. خود «بوش پسر» هم یک بار گفته بود که دوباره متولد شده‌است. واقعاً به این حالت اعتقاد دارند و لقلقه زبانشان نیست. این‌ها خواه تولد تازه یافته باشند خواه نیافته باشند، عمیقاً به این آموزه اعتقاد دارند.

وقتی فرد به چنین مطلبی اعتقاد داشته باشد، لازمه طبیعی‌اش این است که با تمام وجود از خدا بخواهد و با همه سلول‌هایش دعا بکند. بنابراین، این‌ها در مراسمی که دارند حسابی گریه می‌کنند و حتی گاهی از شدت گریه، کم‌وبیش بی‌حال می‌شوند و گاهی هم واقعاً شفا می‌گیرند. بنابراین، اصولاً ایونجلیکالیسم یک آیین غیرتشریفاتی و بسیار پرحرارت است و امکان پیشروی و گسترش دارد.

البته این مسائل در جایی مانند اروپا که قاره پیر است و مردم خیلی چیزها از سرشان گذشته است جاذبه چندانی ندارد. آن‌ها واقعاً در اروپا هم فعال هستند، ولی جاذبه چندانی ندارند؛ اما در جایی مانند آمریکای لاتین یا آسیای دور، پذیرش بالایی دارند. مثلاً در آمریکای لاتین چون به لحاظ تیب روانی و نوع فعالیت‌ها و نوع مراسم‌شان، برای آمریکای لاتینی‌ها خیلی مطلوب هستند، خیلی توسعه پیدا می‌کنند. مخصوصاً از زمان رونالد ریگان، این جریان توسعه یافت. از زمان ریگان به بعد، دولت‌های جمهوری‌خواه در آمریکا، به صورت‌های مختلف از این ایونجلیکال‌ها حمایت کرده‌اند.

بخش مهمی از جاذبه ایونجلیکال‌ها به دلیل همین ویژگی‌هایی است که دارند، یعنی تحرک زیاد، جسارت، پرانرژی‌بودن و امیدواری. به هر حال، گروه خاصی هستند و برای فهمشان فقط تحلیل کلامی و دینی کافی نیست، بلکه باید خیلی از مسائل دیگر را هم لحاظ کرد.

به مسائل بین‌الملل برگردیم. الآن با این وضعیتی که ترامپ پیش آورده است، آیا جهان امروز آمادگی پذیرش قدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی را دارد؟ یعنی آیا اسرائیلی‌ها به کمک ترامپ می‌توانند این مسئله را جا بیاندازند؟
پیش‌بینی این موضوع مشکل است، چون موانعی که در مورد بیت‌المقدس با آن مواجه هستند فقط معطوف به مسلمان‌ها نیست. واقع این است که مسیحی‌ها، مخصوصاً مسیحی‌های ارتودکس و مسیحی‌های کاتولیک، مصالح و منافع زیادی در بیت‌المقدس دارند. آن‌ها در این شهر زمین و اوقاف فراوانی دارند. درسال 1948 که کشور اسرائیل تشکیل شد، 20 درصد از مردم بیت‌المقدس مسیحی بودند؛ ولی سیاست اسرائیل این است که مسیحی‌های کل اسرائیل و من‌جمله بیت‌المقدس را وادار به مهاجرت کند. اسرائیل خیلی از اوقاف و زمین‌های این‌ها را هم تصرف کرده و مشکلاتی برایشان ایجاد کرده است.

بنابراین الآن از نظر ظاهر، مانع اصلی، مسلمانان‌ها هستند؛ ولی واقعیت این است که مسلمان‌ها گام اول محسوب می‌شوند. در واقع، دیگران هم خیلی نگرانند. خود پاپ فرانسیس چند بار درباره این موضوع صحبت کرد، البته به صورت دیپلماتیک. به طورکلی، بیانیه‌هایی که واتیکان در اعتراض‌های سیاسی دارد در قالب غیرمستقیم است. ولی کلیسای قبطی مصر صریحاً گفت که این مسئله غیرقابل‌قبول است. برای سایر کلیساهایی ارتودکس هم چنین دغدغه‌ای وجود دارد. بنابراین، یک مشکل مهم اعتراض‌های مسیحی نسبت به این موضوع است.

موضوع دوم به کشورهای اروپایی و اتحادیه اروپا و سایر کشورها مربوط می‌شود. در سازمان ملل، 128 کشور به پایتختی بیت‌المقدس برای اسرائیل رأی منفی دادند؛ فقط نُه کشور رأی مثبت دادند که البته از میان آن‌ها فقط دو یا سه کشور مهم بودند. بقیه آن‌ها از کشورهایی بودند که بیش از 100 یا 150 هزار نفر جمعیت ندارد. موافقان این مسئله، آمریکا و خود اسرائیل و گواتمالا بودند. اکثریت قریب به اتفاق مخالفت کردند. دلیل مخالفت مخالفان اینست که اولاً این تصمیم خلاف آن نظر رسمی سازمان ملل است درباره بیت‌المقدس است. از نظر سازمان ملل، بیت‌المقدس یک سرزمین اشغالی محسوب می‌شود و به دلایل مختلف، سرنوشت آن باید با مذاکره و توافق عمومی تعیین شود، چون بیت‌المقدس یک شهر عادی نیست که شما بیایید و بگویید که مال این یا مال آن است. بنابراین، از نظر سازمان ملل، هر نوع تصمیم یکجانبه‌ای درباره وضعیت نهایی این شهر محکوم است و موفق نخواهد بود.

به علاوه، بخش قابل‌توجهی از خود اسرائیلی‌ها هم با این قضیه مخالفند، چون از دید آن‌ها این اقدام منجر به پیچیده‌ترشدن مسائل و مانع رسیدن به یک توافق مطمئن میان فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها می‌شود. البته در حال حاضر، این طیف از اسرائیلی‌ها، حتی اگر حضور اجتماعی و سیاسی هم داشته باشند، برای بیرون از اسرائیل چندان مفهوم نیستند، یعنی خیلی دیده نمی‌شوند.

الآن در داخل اسرائیل، تظاهرات زیادی علیه نتانیاهو و حزبش وجود دارد، و این جدای از مسئله اتهامات او درباره فساد مالی است. براساس آماری که وجود دارد، نتانیاهو در افکار عمومی اسرائیل از حمایت اکثریت برخوردار نیست. درصد بزرگی از اسرائیلی‌ها خواستار نوعی از امنیت هستند که ناشی از مصالحه با فلسطینی‌ها باشد. آن‌ها این اقدام جدید را ضد خواسته خود می‌دانند. بنابراین، از نظر آن‌ها این کار در درازمدت به ضرر اسرائیل است. البته الآن حرف این طیف از اسرائیلی‌ها مخصوصاً در بیرون از اسرائیل چندان شنیده نمی‌شود، دلیلش هم اینست که در واقع نتانیاهو فرد شارلاتانی است و این اجازه را نمی‌دهد. یعنی اینگونه نیست که مخالفت با این اقدام فقط در صحنه بیرون از اسرائیل مطرح باشد، بلکه در صحنه داخلی هم دولت اسرائیل با موانعی مواجه است؛ خیلی بعید است که این کار موفق شود.

البته یک مسئله دیگر هم مهم است؛ و آن این است که بر اساس اخباری که منتشر شده است، حداقل سه کشور عربی هستند که با این مسئله موافقند، گرچه توان توجیه آن را برای افکار عمومی عربی و داخلی خود ندارند. منظورم عربستان و امارات و مصر است. این واقعیت از بیانات و اقداماتی که مخصوصاً عربستانی‌ها دارند، کاملاً معلوم می‌شود. البته این نوع بیان و اقدامات، در امارات و مصر کمتر از عربستان است. حتی خود مصر در این خصوص مجبور به نوعی عذرخواهی و انکار شد. می‌توان گفت که این‌ها از ابتدا از این قضیه اطلاع داشتند، ولی به‌رغم اقداماتی که داشتند، نتوانستند افکار عربی را آماده پذیرش آن کنند. البته آن‌ها هنوز هم دارند در این جهت کار می‌کنند. آخرین نمونه‌اش صحبت‌های اخیر محمد بن سلمان با محمود عباس است که در رسانه‌ها انعکاس وسیعی یافت.

بهتر است به این نکته نیز اشاره شود که برخی از اسرائیلی‌های دوراندیش بعضاً گفته و می‌گویند که باید از میزان طرفداری اوانجلیکال‌ها به خدا پناه برد. از نظر اینان این طرفداری بیش از آنکه دینی باشد، احساسی و هیجانی است و لذا چندان قابل اعتماد و پیش‌بینی نیست و ممکن است در آینده مشکلاتی ایجاد کند.

منتشر شده در: خبرآنلاین

اعلام پایتختی بیت‌المقدس از سوی ترامپ؛ زمینه‌ها و ریشه‌ها

رئیس سازمان بسیج اساتید، تقدیر فارابی از طباطبایی را تضییع بیت‌المال دانست

به گزارش دین‌آنلاین، زارعی در گردهمایی بیش از یکصد نفر از مسئولان و مدیران کانون‌های بسیج اساتید دانشگاه شهر تهران در دانشگاه صنعتی شریف در اعتراض به اختتامیه جشنواره فارابی اظهار داشت: با اینکه مبنای جدید سازمان بسیج استادان کشور کمک به دولت محترم و رویکرد “حل المسائلی” در استان‌ها برای کمک به استانداران است، امّا من از این زاویه می‌خواهم و در این جمع استادان محترم اعتراض شدید استادان بسیجی و متعهد ایران اسلامی را به رئیس جمهور اعلام کنم؛ زیرا عملیات شبه علمی فارابی در بخش ویژه‌اش نوعی خشونت متافیزیکی جریان فلسفی “ایران شهری‌ها” با کمک بیت المال مسلمین علیه الگوی اسلامی پیشرفت است. اعطای جایزه از سوی رییس جمهور محترم به فردی که پیوند شریعت اسلامی با  فلسفه اسلامی  واتحاد عرفان اسلامی با فلسفه اسلامی را مهمترین دلیل و نقطه عطف  انحطاط ایران و زوال فلسفه سیاسی اسلامی می‌داند، مصداق انداختن پوست خربزه‌ای از سوی برخی  گردانندگان فارابی زیر پای رییس جمهور است؛ وقتی جریان ضد انقلاب و برانداز در خیابان شعار احیای سلطنت و جمهوری ایرانی را سر می‌دهد  وبه  آتش زدن اموال مردم و ترور دست می زند و هم زمان فردی که هزاران دشنام را در نقاب علم علیه عرفان اسلامی و پیوند شریعت و حکمت عملی اسلام تئوریزه کرده از سوی رئیس جمهور محترم مورد تشویق و تجلیل قرار می‌گیرد پیداست که در جشنواره فارابی خواسته یا نا خواسته یک عملیات در ادامه خشونت خیابانی صورت گرفته و به عنوان مقوّم فتنة ۹۶ عملیات شده است.

وی با تاکید بر این افزود: با این که ما حساب رییس جمهور محترم که خود برگزیده مکتب اسلام است را از این عملیات شبه علمی علیه عرفان اسلامی و فلسفه اسلامی و فلسفة سیاسی اسلام جدا می‌کنیم، اما به ایشان اعتراض و گلایه شدید داریم. مگر آقای رئیس جمهور نمی‌دانند که ابتکار امام خمینی در طراحی انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران تلفیقی از فقاهت، فلسفه، سیاست، عرفان و دیانت بوده و هنوز این مدل در آغاز راه است و به قول آیت الله جوادی آملی، امام با این کار سیاست متعالیه را پی ریزی کردند؛ پس چرا او که این پیوند را نقطه زوال و انحطاط ایران می‌داند از دست فرزند حوزة علمیه جایزه می‌گیرد؟

این استاد علوم سیاسی دانشگاه در پایان گفت: ما می گوییم بسیج استادان طرفدار انسداد نیست و طرفداران آزاد اندیشی و دیالوگ دو طرفه حتی با نظریه پردازان سکولار است، امّا حمایت و تشویق و تجلیل از کسانی که علیه فلسفه اسلام و علیه خواجه نصیرها، علیه ملّاصدراها و علیه حافظ‌ها و مبدعان سیاست متعالیه کتاب نوشتند و نظریه پردازی از نوع لج بازانه داشته‌اند، خیانت در بیت المال مسلمین ارزیابی می‌کنیم؛ چرا پیوند شریعت و فلسفه انحطاط و زوال ایران تلقی و ایدئولوژیک تفسیر می‌شود امّا لج بازی ایدئولوژیکی برای فلسفی نشان دادن سلطنت ایران شهری واجد دریافت جایزه می‌شود.

این در حالی است که سیدجواد طباطبایی هدف پروژه خود را این می‌داند که منطق فهم خود را از نظام سنتی در ایران و تحول آن به دوره جدید از یک طرف و منطق تحول فکر در غرب را بتواند در جایی به هم تنیده کند.

همچنین او در دفاع از خود گفته است: دلیل این که حرف‌های من فهمیده نمی‌شود این است که من در علوم انسانی رایج حرف نمی‌زنم و اگر به من ناسیونالیست گفته شود باید بگویم که من ناسیونالیست نیستم.

رئیس سازمان بسیج اساتید، تقدیر فارابی از طباطبایی را تضییع بیت‌المال دانست

به گزارش دین‌آنلاین، زارعی در گردهمایی بیش از یکصد نفر از مسئولان و مدیران کانون‌های بسیج اساتید دانشگاه شهر تهران در دانشگاه صنعتی شریف در اعتراض به اختتامیه جشنواره فارابی اظهار داشت: با اینکه مبنای جدید سازمان بسیج استادان کشور کمک به دولت محترم و رویکرد “حل المسائلی” در استان‌ها برای کمک به استانداران است، امّا من از این زاویه می‌خواهم و در این جمع استادان محترم اعتراض شدید استادان بسیجی و متعهد ایران اسلامی را به رئیس جمهور اعلام کنم؛ زیرا عملیات شبه علمی فارابی در بخش ویژه‌اش نوعی خشونت متافیزیکی جریان فلسفی “ایران شهری‌ها” با کمک بیت المال مسلمین علیه الگوی اسلامی پیشرفت است. اعطای جایزه از سوی رییس جمهور محترم به فردی که پیوند شریعت اسلامی با  فلسفه اسلامی  واتحاد عرفان اسلامی با فلسفه اسلامی را مهمترین دلیل و نقطه عطف  انحطاط ایران و زوال فلسفه سیاسی اسلامی می‌داند، مصداق انداختن پوست خربزه‌ای از سوی برخی  گردانندگان فارابی زیر پای رییس جمهور است؛ وقتی جریان ضد انقلاب و برانداز در خیابان شعار احیای سلطنت و جمهوری ایرانی را سر می‌دهد  وبه  آتش زدن اموال مردم و ترور دست می زند و هم زمان فردی که هزاران دشنام را در نقاب علم علیه عرفان اسلامی و پیوند شریعت و حکمت عملی اسلام تئوریزه کرده از سوی رئیس جمهور محترم مورد تشویق و تجلیل قرار می‌گیرد پیداست که در جشنواره فارابی خواسته یا نا خواسته یک عملیات در ادامه خشونت خیابانی صورت گرفته و به عنوان مقوّم فتنة ۹۶ عملیات شده است.

وی با تاکید بر این افزود: با این که ما حساب رییس جمهور محترم که خود برگزیده مکتب اسلام است را از این عملیات شبه علمی علیه عرفان اسلامی و فلسفه اسلامی و فلسفة سیاسی اسلام جدا می‌کنیم، اما به ایشان اعتراض و گلایه شدید داریم. مگر آقای رئیس جمهور نمی‌دانند که ابتکار امام خمینی در طراحی انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران تلفیقی از فقاهت، فلسفه، سیاست، عرفان و دیانت بوده و هنوز این مدل در آغاز راه است و به قول آیت الله جوادی آملی، امام با این کار سیاست متعالیه را پی ریزی کردند؛ پس چرا او که این پیوند را نقطه زوال و انحطاط ایران می‌داند از دست فرزند حوزة علمیه جایزه می‌گیرد؟

این استاد علوم سیاسی دانشگاه در پایان گفت: ما می گوییم بسیج استادان طرفدار انسداد نیست و طرفداران آزاد اندیشی و دیالوگ دو طرفه حتی با نظریه پردازان سکولار است، امّا حمایت و تشویق و تجلیل از کسانی که علیه فلسفه اسلام و علیه خواجه نصیرها، علیه ملّاصدراها و علیه حافظ‌ها و مبدعان سیاست متعالیه کتاب نوشتند و نظریه پردازی از نوع لج بازانه داشته‌اند، خیانت در بیت المال مسلمین ارزیابی می‌کنیم؛ چرا پیوند شریعت و فلسفه انحطاط و زوال ایران تلقی و ایدئولوژیک تفسیر می‌شود امّا لج بازی ایدئولوژیکی برای فلسفی نشان دادن سلطنت ایران شهری واجد دریافت جایزه می‌شود.

این در حالی است که سیدجواد طباطبایی هدف پروژه خود را این می‌داند که منطق فهم خود را از نظام سنتی در ایران و تحول آن به دوره جدید از یک طرف و منطق تحول فکر در غرب را بتواند در جایی به هم تنیده کند.

همچنین او در دفاع از خود گفته است: دلیل این که حرف‌های من فهمیده نمی‌شود این است که من در علوم انسانی رایج حرف نمی‌زنم و اگر به من ناسیونالیست گفته شود باید بگویم که من ناسیونالیست نیستم.

رئیس سازمان بسیج اساتید، تقدیر فارابی از طباطبایی را تضییع بیت‌المال دانست

اینجا و اکنون ایران و مسئله تمدن اسلامی

این ابهام مربوط به وقتی است که ما نگاهمان را معطوف و محدود به داخل ایران کرده باشیم. وقتی به جهان اسلام نگاه می­کنیم عوامل نگران‌کننده و ابهام‌آفرین و شک‌برانگیز خیلی بیشتر می­شود. از یاد نبریم که شعار ما تمدن نوین اسلامی است نه تمدن نوین ایرانی و تمدن اسلامی بدون مشارکت گسترده و همدلانه همه مسلمانان با ملیتهای متعدد و مذاهب مختلف و گرایشهای کلامی گوناگون مطلقا امکان تحقق ندارد ولی در حال حاضر کسی نمی­تواند وضعیت نابسامان جهان اسلام و اختلافها و جنگ‌افروزیها و پنجه بر روی هم کشیدنها را انکار کند.

پیش از پاسخ تحلیلی به این پرسش مناسب می­دانم مروری تاریخی بر جهان اسلام پیش از رونق و شکوفایی تمدن پیشین اسلام داشته باشم.

تمدن پیشین اسلامی را پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله بنا نهادند. اگر شکوفایی تمدن پیشین اسلامی را از قرن سوم به بعد بدانیم، فاصله رحلت پیامبر در آغاز سال یازدهم قمری تا روی کار آمدن مأمون در سال 198 ق. یک بازه زمانی 188 ساله است.

باور ما شیعیان این است که بلافاصله پس از رحلت پیامبر، سرنوشت جهان اسلام به گونه‌ای دیگر رقم خورد و همان روزهای نخست پس از رحلت پیامبر یک ظرفیت بزرگ برای ژرفا و سرعت بخشیدن به تمدن اسلامی و اسلامیت تمدن از دست رفت. این عنوان که طبری آورده است: “ذکر الخبر عما جری بین المهاجرین و الانصار فی امر الاماره فی سقیفه بنی ساعده” مربوط به همان روزهای نخست پس از رحلت پیامبر است. در ایام خلافت کوتاه مدت ابوبکر ما شاهد پدیده پیامبران دروغین و نیز شورشهای گوناگون از هوازن و سلیم و عامر گرفته تا دیگران در گوشه و کنار قلمرو اسلامی هستیم که از آنها اصطلاحا با عنوان ارتداد یا رده یاد می­شود. خلیفه دوم در سال 23 ق. یعنی 12 سال پس از رحلت پیامبر کشته شد، پس از او عثمان به خلافت رسید که #امیرالمؤمنین_علی علیه السلام در خطبه شقشقیه اینگونه از دوران او یاد می‌کند: إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ. سومین خلیفه هم در سال 35 ق. یعنی به فاصله 24 سال پس از رحلت پیامبر کشته شد. در جنگ جمل در سال 36 ق. یعنی 25 سال از رحلت پیامبر برخی صحابه برجسته پیامبر و همسر ایشان در برابر وصی و داماد او که اکنون خلیفه است ایستادند و به دنبال آن در سالهای 36 و 37 ق. غرب نوپای جهان اسلام و شرق اسلامی در جنگ صفین روبروی هم ایستادند و در همان سال 37 ق. متنسکان و قرآن­خوانان در جنگ نهروان به رویارویی با عاملان به قرآن پرداختند. ماجرای غارات به فرمان معاویه و به دست بسر بن ابی ارطاه در راس سپاه سه هزار نفری در حجاز در سال 40 ق. اتفاق افتاد و سرانجام امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم در سال 40 ق. به شهادت رسیدند و همه اینها تنها در فاصله حدود سی سال از رحلت پیامبر واقع شد.

پس از خلافت کوتاه مدت امام حسن علیه السلام شاهد روی کار آمدن یک سلسله حکومتی که دارای پیشنیه اسلام‌ستیزی وسیع دارد هستیم. جنایات بنی امیه از به شهادت رساندن بزرگانی چون حجر بن عدی تا شهادت امام حسین علیه السلام پس از پنجاه سال از رحلت پیامبر در سال 61 ق. و ماجرای حره در سال 63 ق. و محاصره مکه از سوی حصین بن نمیر پس از مرگ مسلم بن عقبه و فعالیتهای حجاج در عراق تا سال 95 ق. زبانزد همه است. در نیمه دوم قرن اول هجری هم نابسامانیها و نزاعهای مربوط به ماجرای مختار و زبیریان و خوارج در این سالها تا دهه هفتاد و نبردهای خوارج با هم در سال 77 ق. و حمله رومیها به مسلمانان شام در سال 70 ق. و پرداخت هفتگی هزار دینار از ترس به آنها هر کدام مشکلاتی نفس‌گیر برای مسلمانان ایجاد کرده بود.

قرن دوم هم شرایطی بهتر از قرن اول نداشت، شهادت امام باقر تا امام کاظم علیهم السلام و قتل زید بن علی بن حسین در سال 121 ق. و خونریزیهای فراوان و آشوبها و اختلالات زیادی که با سقوط بنی امیه و روی کار آمدن عباسیان پدید آمد و جدا شدن بخش اندلس از پیکره واحد جهان اسلام در سال 136 ق. و کشته شدن ابومسلم در سال 137 ق. و ماجرای برامکه و جنگیدن رو در روی امین و سپاه مأمون را به عنوان نمونه‌هایی از وضعیت نگران کننده جهان اسلام در آن قرن می‌توان یاد کرد.

یعنی وقتی به صحنه جهان اسلام آن روزگار می‌نگریم، مشاهده می‌کنیم که در این دو قرن تقریبا همواره شاهد اختلافها و از دست رفتن فرصتها و نزاعها و کشتارها و خرابیها بوده‌ایم اما زیرساختهای تمدن بزرگ اسلامی در قرن سوم به بعد هم در همین دوره پدید آمد:

* عمومیت یافتن دغدغه دین داشتن و سودای دینی زیستن که از مهمترین عوامل اسلامی بودن تمدن بزرگی که پدید آمد به شمار می‌رود در این دوره محقق شد.
* میراث بزرگ مکتب اهل بیت علیهم السلام و همه قال الباقرها و قال الصادق ها متعلق به همین دوره است.
* یکپارچگی زبانی جهان اسلام و فراگیر شدن زبان عربی که به دلیل ممکن ساختن هم افزایی علمی و فرهنگی از جمله مهمترین عوامل پدید آمدن تمدن بزرگ اسلامی است در همین مقطع زمانی و در نیمه دوم قرن اول هجری محقق شد،
* نهادینه شدن علم و علم­دوستی در سراسر قلمرو اسلامی مربوط به همین دوره است.
* پیدایش مذاهب اصلی فقهی و نحله­های کلامی در همین دوره اتفاق افتاده است،
* تدوین بخش قابل توجهی از جوامع حدیثی محصول این دوره بزرگ تاریخی است.
* انتقال میراث ایرانی به زبان عربی و نیز تأسیس بیت الحکمه که مهمترین آثار یونانی را به زبان عربی ترجمه می‌کرد متعلق به همین دوره است،
* بازتعریف ساختارها و تشکیلات حکومتی و مستقر شدن یک تشکیلات سیاسی و دیوانسالاری چابک و کارآمد که هنوز که هنوز است پژوهش روی دیوانهایی مثل برید و خراج و حسبه ادامه دارد در همین دوره واقع شد.

این نگاه تاریخی به ما نشان می‌دهد که هر چند حکومت و صحنه سیاست نقش مؤثر و غیرقابل انکاری در فرایند شکل­گیری و تداوم یک تمدن دارد ولی یکسان‌پنداری سیاست با تمدن و حکومت با تمدن هم کار درستی نیست و این دو با هم مساوی نیستند. تمدن گستره‌­ای وسیع دارد و همه ابعاد و اضلاع یک جامعه را در برمی‌گیرد ولی حکومت تنها یک بعد و یک جزء از جامعه و البته یک رکن بسیار مهم و اساسی آن است.

نتیجه‌ای که از این بررسی تاریخی که قابل تعمیم بر همه تمدنهای دیگر هم هست می‌توان گرفت این است که وقتی اصول و پایه‌های اندیشه‌ای یک تمدن از استواری لازم برخوردار باشد و خطوط کلی آن درست تنظیم شده باشد، وقتی از مرحله جنینی و کودکی عبور کند، دیگر نارساییهای طبیعی و متعارف بیرونی و درونی بر رشد او اثر تعیین­ کننده نمی­گذارد و او با وجود سختیها و ناملایمات بیرونی و نارساییها و بیماریهای درونی حتی با وجود دچار آسیب شدن از رشد اصلی خود بازنمی­ماند، نه این که بازماندن او از مسیر اصلی رشد خود ناممکن باشد مثل  کودکی که به هر دلیل بیرونی یا درونی جان خود را از دست بدهد، ولی از دست دادن جان به صورت کامل تفاوت بسیار زیادی با مواجهه با مشکلات در مسیر رشد دارد.

این مرحله قوام یافتن یک تمدن را میتوان مرحله جبری آن نامید، به این معنی که وقتی تمدن به چنین مرحله‌­ای برسد دیگر تصمیم‌ها و اقدامات خرد و کلان این فرد و آن فرد نمی­‌تواند مسیر اصلی یک تمدن را متوقف سازد.

تمدن نوین اسلامی هم از مرحله جنینی و نوزادی خود عبور کرده است و به آن اندازه قوام و استحکام و استواری پیدا کرده است که دیگر مشکلاتی مانند اختلافات دو دولت یا حتی جا به جایی دولتها تغییری اساسی در مسیر حرکت آن ایجاد نمی‌کند، مشابه ساختن مسیر حرکت یک تمدن با یک کشتی یا قطار در حال حرکت از این نظر می‌تواند گویا باشد که اختلافات مسافران یک کشتی با هم هر چند گسترده هم باشد الزاماً به معنی توقف حرکت کشتی و یا تغییر مسیر آن نیست ولی طبعاً خساراتی هم همراه و به دنبال دارد.

اینجا و اکنون ایران و مسئله تمدن اسلامی

این ابهام مربوط به وقتی است که ما نگاهمان را معطوف و محدود به داخل ایران کرده باشیم. وقتی به جهان اسلام نگاه می­کنیم عوامل نگران‌کننده و ابهام‌آفرین و شک‌برانگیز خیلی بیشتر می­شود. از یاد نبریم که شعار ما تمدن نوین اسلامی است نه تمدن نوین ایرانی و تمدن اسلامی بدون مشارکت گسترده و همدلانه همه مسلمانان با ملیتهای متعدد و مذاهب مختلف و گرایشهای کلامی گوناگون مطلقا امکان تحقق ندارد ولی در حال حاضر کسی نمی­تواند وضعیت نابسامان جهان اسلام و اختلافها و جنگ‌افروزیها و پنجه بر روی هم کشیدنها را انکار کند.

پیش از پاسخ تحلیلی به این پرسش مناسب می­دانم مروری تاریخی بر جهان اسلام پیش از رونق و شکوفایی تمدن پیشین اسلام داشته باشم.

تمدن پیشین اسلامی را پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله بنا نهادند. اگر شکوفایی تمدن پیشین اسلامی را از قرن سوم به بعد بدانیم، فاصله رحلت پیامبر در آغاز سال یازدهم قمری تا روی کار آمدن مأمون در سال 198 ق. یک بازه زمانی 188 ساله است.

باور ما شیعیان این است که بلافاصله پس از رحلت پیامبر، سرنوشت جهان اسلام به گونه‌ای دیگر رقم خورد و همان روزهای نخست پس از رحلت پیامبر یک ظرفیت بزرگ برای ژرفا و سرعت بخشیدن به تمدن اسلامی و اسلامیت تمدن از دست رفت. این عنوان که طبری آورده است: “ذکر الخبر عما جری بین المهاجرین و الانصار فی امر الاماره فی سقیفه بنی ساعده” مربوط به همان روزهای نخست پس از رحلت پیامبر است. در ایام خلافت کوتاه مدت ابوبکر ما شاهد پدیده پیامبران دروغین و نیز شورشهای گوناگون از هوازن و سلیم و عامر گرفته تا دیگران در گوشه و کنار قلمرو اسلامی هستیم که از آنها اصطلاحا با عنوان ارتداد یا رده یاد می­شود. خلیفه دوم در سال 23 ق. یعنی 12 سال پس از رحلت پیامبر کشته شد، پس از او عثمان به خلافت رسید که #امیرالمؤمنین_علی علیه السلام در خطبه شقشقیه اینگونه از دوران او یاد می‌کند: إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ. سومین خلیفه هم در سال 35 ق. یعنی به فاصله 24 سال پس از رحلت پیامبر کشته شد. در جنگ جمل در سال 36 ق. یعنی 25 سال از رحلت پیامبر برخی صحابه برجسته پیامبر و همسر ایشان در برابر وصی و داماد او که اکنون خلیفه است ایستادند و به دنبال آن در سالهای 36 و 37 ق. غرب نوپای جهان اسلام و شرق اسلامی در جنگ صفین روبروی هم ایستادند و در همان سال 37 ق. متنسکان و قرآن­خوانان در جنگ نهروان به رویارویی با عاملان به قرآن پرداختند. ماجرای غارات به فرمان معاویه و به دست بسر بن ابی ارطاه در راس سپاه سه هزار نفری در حجاز در سال 40 ق. اتفاق افتاد و سرانجام امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم در سال 40 ق. به شهادت رسیدند و همه اینها تنها در فاصله حدود سی سال از رحلت پیامبر واقع شد.

پس از خلافت کوتاه مدت امام حسن علیه السلام شاهد روی کار آمدن یک سلسله حکومتی که دارای پیشنیه اسلام‌ستیزی وسیع دارد هستیم. جنایات بنی امیه از به شهادت رساندن بزرگانی چون حجر بن عدی تا شهادت امام حسین علیه السلام پس از پنجاه سال از رحلت پیامبر در سال 61 ق. و ماجرای حره در سال 63 ق. و محاصره مکه از سوی حصین بن نمیر پس از مرگ مسلم بن عقبه و فعالیتهای حجاج در عراق تا سال 95 ق. زبانزد همه است. در نیمه دوم قرن اول هجری هم نابسامانیها و نزاعهای مربوط به ماجرای مختار و زبیریان و خوارج در این سالها تا دهه هفتاد و نبردهای خوارج با هم در سال 77 ق. و حمله رومیها به مسلمانان شام در سال 70 ق. و پرداخت هفتگی هزار دینار از ترس به آنها هر کدام مشکلاتی نفس‌گیر برای مسلمانان ایجاد کرده بود.

قرن دوم هم شرایطی بهتر از قرن اول نداشت، شهادت امام باقر تا امام کاظم علیهم السلام و قتل زید بن علی بن حسین در سال 121 ق. و خونریزیهای فراوان و آشوبها و اختلالات زیادی که با سقوط بنی امیه و روی کار آمدن عباسیان پدید آمد و جدا شدن بخش اندلس از پیکره واحد جهان اسلام در سال 136 ق. و کشته شدن ابومسلم در سال 137 ق. و ماجرای برامکه و جنگیدن رو در روی امین و سپاه مأمون را به عنوان نمونه‌هایی از وضعیت نگران کننده جهان اسلام در آن قرن می‌توان یاد کرد.

یعنی وقتی به صحنه جهان اسلام آن روزگار می‌نگریم، مشاهده می‌کنیم که در این دو قرن تقریبا همواره شاهد اختلافها و از دست رفتن فرصتها و نزاعها و کشتارها و خرابیها بوده‌ایم اما زیرساختهای تمدن بزرگ اسلامی در قرن سوم به بعد هم در همین دوره پدید آمد:

* عمومیت یافتن دغدغه دین داشتن و سودای دینی زیستن که از مهمترین عوامل اسلامی بودن تمدن بزرگی که پدید آمد به شمار می‌رود در این دوره محقق شد.
* میراث بزرگ مکتب اهل بیت علیهم السلام و همه قال الباقرها و قال الصادق ها متعلق به همین دوره است.
* یکپارچگی زبانی جهان اسلام و فراگیر شدن زبان عربی که به دلیل ممکن ساختن هم افزایی علمی و فرهنگی از جمله مهمترین عوامل پدید آمدن تمدن بزرگ اسلامی است در همین مقطع زمانی و در نیمه دوم قرن اول هجری محقق شد،
* نهادینه شدن علم و علم­دوستی در سراسر قلمرو اسلامی مربوط به همین دوره است.
* پیدایش مذاهب اصلی فقهی و نحله­های کلامی در همین دوره اتفاق افتاده است،
* تدوین بخش قابل توجهی از جوامع حدیثی محصول این دوره بزرگ تاریخی است.
* انتقال میراث ایرانی به زبان عربی و نیز تأسیس بیت الحکمه که مهمترین آثار یونانی را به زبان عربی ترجمه می‌کرد متعلق به همین دوره است،
* بازتعریف ساختارها و تشکیلات حکومتی و مستقر شدن یک تشکیلات سیاسی و دیوانسالاری چابک و کارآمد که هنوز که هنوز است پژوهش روی دیوانهایی مثل برید و خراج و حسبه ادامه دارد در همین دوره واقع شد.

این نگاه تاریخی به ما نشان می‌دهد که هر چند حکومت و صحنه سیاست نقش مؤثر و غیرقابل انکاری در فرایند شکل­گیری و تداوم یک تمدن دارد ولی یکسان‌پنداری سیاست با تمدن و حکومت با تمدن هم کار درستی نیست و این دو با هم مساوی نیستند. تمدن گستره‌­ای وسیع دارد و همه ابعاد و اضلاع یک جامعه را در برمی‌گیرد ولی حکومت تنها یک بعد و یک جزء از جامعه و البته یک رکن بسیار مهم و اساسی آن است.

نتیجه‌ای که از این بررسی تاریخی که قابل تعمیم بر همه تمدنهای دیگر هم هست می‌توان گرفت این است که وقتی اصول و پایه‌های اندیشه‌ای یک تمدن از استواری لازم برخوردار باشد و خطوط کلی آن درست تنظیم شده باشد، وقتی از مرحله جنینی و کودکی عبور کند، دیگر نارساییهای طبیعی و متعارف بیرونی و درونی بر رشد او اثر تعیین­ کننده نمی­گذارد و او با وجود سختیها و ناملایمات بیرونی و نارساییها و بیماریهای درونی حتی با وجود دچار آسیب شدن از رشد اصلی خود بازنمی­ماند، نه این که بازماندن او از مسیر اصلی رشد خود ناممکن باشد مثل  کودکی که به هر دلیل بیرونی یا درونی جان خود را از دست بدهد، ولی از دست دادن جان به صورت کامل تفاوت بسیار زیادی با مواجهه با مشکلات در مسیر رشد دارد.

این مرحله قوام یافتن یک تمدن را میتوان مرحله جبری آن نامید، به این معنی که وقتی تمدن به چنین مرحله‌­ای برسد دیگر تصمیم‌ها و اقدامات خرد و کلان این فرد و آن فرد نمی­‌تواند مسیر اصلی یک تمدن را متوقف سازد.

تمدن نوین اسلامی هم از مرحله جنینی و نوزادی خود عبور کرده است و به آن اندازه قوام و استحکام و استواری پیدا کرده است که دیگر مشکلاتی مانند اختلافات دو دولت یا حتی جا به جایی دولتها تغییری اساسی در مسیر حرکت آن ایجاد نمی‌کند، مشابه ساختن مسیر حرکت یک تمدن با یک کشتی یا قطار در حال حرکت از این نظر می‌تواند گویا باشد که اختلافات مسافران یک کشتی با هم هر چند گسترده هم باشد الزاماً به معنی توقف حرکت کشتی و یا تغییر مسیر آن نیست ولی طبعاً خساراتی هم همراه و به دنبال دارد.

اینجا و اکنون ایران و مسئله تمدن اسلامی

از خرمای ایمان تا خرمن باورها

چند واقعیت مهم دربارۀ این تناقض‌ها وجود دارد:
1. روایات گروه اول، هم بسیار بیش از روایات دستۀ دوم است و هم در کتب همۀ مذاهب اسلامی و بلکه در متون همۀ ادیان و آیین‌ها مشترک است.

2. روایات گروه اول، به‌رغم برتری کمّی و کیفی، به جایگاهی مهم در دین‌شناسی تاریخی مسلمانان دست نیافته‌اند؛ بلکه به اخلاقیات تبعید شده‌اند و اخلاقیات نیز مستحبات دینداری است؛ برخلاف دو بخش دیگر(عقاید و احکام) که دینداری بدون آنها ناممکن می‌نماید.

3. حاشیه‌نشینی روایات گروه اول و میدان‌داری روایات گروه دوم در تاریخ دین‌داری مسلمانان، هم دلایل روان‌شناختی دارد و هم علل جامعه‌شناختی و فرهنگی. دلیل روان‌شناختی آن، توجه بیشتر و غلیظ‌تر انسان‌ها به موانع و دشمنان سعادت، در قیاس با عوامل آن است. به طور معمول، موانع سعادت در برانگیختن احساسات دینی انسان‌ها قوی‌ترند، تا عوامل سادۀ سعادت، مانند خیرخواهی و نوع‌دوستی که میان دین‌داران و منکران، مشترک است.

هژمونی و روآمدگی روایات گروه دوم، علت جامعه‌شناختی نیز دارد، و آن کارکرد هویت‌سازی این گونه روایات است. دین سخت‌گیر و پر از شاخ‌وبرگ، هویت‌ساز است؛ همچون نژاد و زبان و جغرافیا و تاریخ مشترک. بنابراین می‌تواند گروهی از انسان‌ها یا مردم کشوری را صاحب هویتی مستقل کند و ساختاری منسجم و مستحکم پدید آورد. از سوی دیگر، می‌دانیم که هویت مستقل، همواره نیاز نرم‌افزاری جوامع گوناگون برای فرار از بحران هویت بوده است. از این رو هر گروهی از انسان‌ها که نیاز بیشتری به هویت نفوذناپذیر دارند، دین‌داری نوع دوم را پذیراترند؛ زیرا دینی که برای سعادت و نجات انسان شروط بیشتری می‌گذارد، قدرت بیشتری برای تمایزگذاری میان انسان‌ها دارد و هویت نیز در گرو تمایزات است، نه اشتراکات. دین هویت‌ساز نیز آن اندازه که به عقاید و مناسک نیازمند است، محتاج اخلاق نیست؛ خصوصا اخلاق مشترک جهانی که تمایزها را برمی‌دارد.

در متون نخستین ادیان، از جمله در قرآن و روایات معتبر اسلامی، اخلاق مهم‌ترین بخش دین است و ضامن سعادت و نجات انسان. در قرآن آیه‌ای است که می‌گوید ای پیامبر اگر زنان مؤمن با تو بیعت کردند که خدا را یکتا بدانند و دزدی و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و در کارهای نیک پیرو تو باشند، با آنها بیعت کن(ممتحنه/12). سهم عقاید در این شروط، بیش از عقیده به خدای یکتا نیست. جملۀ مشهور پیامبر نیز در مکه این بود که بت‌ها را نپرستید و به خدای یکتا ایمان بیاورید تا رستگار شوید. اما آنچه در تاریخ مسلمانان رخ داده است، غلبۀ عقاید ریز و درشت بر اخلاقیات و حتی معنویت است. علوم منسوب به دین(مانند فلسفه و کلام)، مسئلۀ خدا و ایمان را به مسائل نظری پیچیده و منازعات لفظی و معضلات بغرنج تبدیل کرده‌اند. خدا و ایمان در این علوم، به هزارتوی اندیشه‌های باریک تبعید شدند و آنچه می‌بایست چشم‌ها و دل‌ها را برباید، ذهن‌ها و زبان‌ها را به کار انداخته است.

دربارۀ آن بخش از متون دینی که رستگاری را به باورهای فراوان و فرعی و بسیار جزئی مشروط کرده‌اند و از دانۀ خرما به خرمنی از شرط و قید و عقیده و مناسک رسیده‌اند، همین‌قدر بگویم که اولا آن بخش در قیاس با بخش دیگر، کمّ و کیف نازلی دارد و ثانیا در قرآن و روایات معتبر نبوی، خبری از آن نیست و ثالثا مشکل اصلی در فهم آن ناآشنایی با تاریخ عقاید اسلامی و رتوریک متون کهن است. اما اینکه چرا از کلمۀ دین همین بخش از محتوای متون دینی به اذهان تبادر می‌کند، دلایل تاریخی، فرهنگی، جامعه‌شناختی و… دارد.

از خرمای ایمان تا خرمن باورها

چند واقعیت مهم دربارۀ این تناقض‌ها وجود دارد:
1. روایات گروه اول، هم بسیار بیش از روایات دستۀ دوم است و هم در کتب همۀ مذاهب اسلامی و بلکه در متون همۀ ادیان و آیین‌ها مشترک است.

2. روایات گروه اول، به‌رغم برتری کمّی و کیفی، به جایگاهی مهم در دین‌شناسی تاریخی مسلمانان دست نیافته‌اند؛ بلکه به اخلاقیات تبعید شده‌اند و اخلاقیات نیز مستحبات دینداری است؛ برخلاف دو بخش دیگر(عقاید و احکام) که دینداری بدون آنها ناممکن می‌نماید.

3. حاشیه‌نشینی روایات گروه اول و میدان‌داری روایات گروه دوم در تاریخ دین‌داری مسلمانان، هم دلایل روان‌شناختی دارد و هم علل جامعه‌شناختی و فرهنگی. دلیل روان‌شناختی آن، توجه بیشتر و غلیظ‌تر انسان‌ها به موانع و دشمنان سعادت، در قیاس با عوامل آن است. به طور معمول، موانع سعادت در برانگیختن احساسات دینی انسان‌ها قوی‌ترند، تا عوامل سادۀ سعادت، مانند خیرخواهی و نوع‌دوستی که میان دین‌داران و منکران، مشترک است.

هژمونی و روآمدگی روایات گروه دوم، علت جامعه‌شناختی نیز دارد، و آن کارکرد هویت‌سازی این گونه روایات است. دین سخت‌گیر و پر از شاخ‌وبرگ، هویت‌ساز است؛ همچون نژاد و زبان و جغرافیا و تاریخ مشترک. بنابراین می‌تواند گروهی از انسان‌ها یا مردم کشوری را صاحب هویتی مستقل کند و ساختاری منسجم و مستحکم پدید آورد. از سوی دیگر، می‌دانیم که هویت مستقل، همواره نیاز نرم‌افزاری جوامع گوناگون برای فرار از بحران هویت بوده است. از این رو هر گروهی از انسان‌ها که نیاز بیشتری به هویت نفوذناپذیر دارند، دین‌داری نوع دوم را پذیراترند؛ زیرا دینی که برای سعادت و نجات انسان شروط بیشتری می‌گذارد، قدرت بیشتری برای تمایزگذاری میان انسان‌ها دارد و هویت نیز در گرو تمایزات است، نه اشتراکات. دین هویت‌ساز نیز آن اندازه که به عقاید و مناسک نیازمند است، محتاج اخلاق نیست؛ خصوصا اخلاق مشترک جهانی که تمایزها را برمی‌دارد.

در متون نخستین ادیان، از جمله در قرآن و روایات معتبر اسلامی، اخلاق مهم‌ترین بخش دین است و ضامن سعادت و نجات انسان. در قرآن آیه‌ای است که می‌گوید ای پیامبر اگر زنان مؤمن با تو بیعت کردند که خدا را یکتا بدانند و دزدی و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و در کارهای نیک پیرو تو باشند، با آنها بیعت کن(ممتحنه/12). سهم عقاید در این شروط، بیش از عقیده به خدای یکتا نیست. جملۀ مشهور پیامبر نیز در مکه این بود که بت‌ها را نپرستید و به خدای یکتا ایمان بیاورید تا رستگار شوید. اما آنچه در تاریخ مسلمانان رخ داده است، غلبۀ عقاید ریز و درشت بر اخلاقیات و حتی معنویت است. علوم منسوب به دین(مانند فلسفه و کلام)، مسئلۀ خدا و ایمان را به مسائل نظری پیچیده و منازعات لفظی و معضلات بغرنج تبدیل کرده‌اند. خدا و ایمان در این علوم، به هزارتوی اندیشه‌های باریک تبعید شدند و آنچه می‌بایست چشم‌ها و دل‌ها را برباید، ذهن‌ها و زبان‌ها را به کار انداخته است.

دربارۀ آن بخش از متون دینی که رستگاری را به باورهای فراوان و فرعی و بسیار جزئی مشروط کرده‌اند و از دانۀ خرما به خرمنی از شرط و قید و عقیده و مناسک رسیده‌اند، همین‌قدر بگویم که اولا آن بخش در قیاس با بخش دیگر، کمّ و کیف نازلی دارد و ثانیا در قرآن و روایات معتبر نبوی، خبری از آن نیست و ثالثا مشکل اصلی در فهم آن ناآشنایی با تاریخ عقاید اسلامی و رتوریک متون کهن است. اما اینکه چرا از کلمۀ دین همین بخش از محتوای متون دینی به اذهان تبادر می‌کند، دلایل تاریخی، فرهنگی، جامعه‌شناختی و… دارد.

از خرمای ایمان تا خرمن باورها

آیا فیلم «مریم مجدلیه» جنجال برخواهد انگیخت؟

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از فیلم اسکول ریجکتز، پس از رسوایی هاروی واینستین، شرکت فیلم‌سازی او اکران فیلم مریم مجدلیه را از 24 نوامبر 2017 به سی‌ام مارس 2018 موکول کرد. تنها اطّلاعات دیگری که تاکنون دربارۀ فیلم به دست آمده تصاویری از پشت‌صحنه است. شخصیتی که از مریم مجدلیه در فیلم ارائه شده به طور خلاصه از این قرار است:
در قرن نخست میلادی، زن جوانی در سرزمین مقدّس روستای کوچک و خانوادۀ سنّتی خود را پشت سر می‌گذارد تا به یک نهضت اجتماعی جدید و بنیادشکنانه بپیوندد. این نهضت یک رهبر پرجذبه دارد که آن عیسای ناصری است که نوید تحوّلاتی را در جهان می‌دهد. مریم به دنبال سبک جدیدی از زندگی و اعتباری است که سلسله‌مراتب سفت و سختِ آن زمان او را از آن محروم ساخته است. کم‌کم افراد بیشتری جذب نهضت عیسی می‌شوند و او و پیروانش در جامعه انگشت‌نما می‌شوند. سفر معنویِ مریم او را در کانون ماجرایی قرار می‌دهد که به شهر اورشلیم ختم می‌شود و در آنجا مریم باید با واقعیتِ سرنوشت عیسی و جایگاه خودش در این سرنوشت مواجه شود.

فیلم حول محور شخصیت اصلی‌ای ساخته شده که در تاریخ اطّلاعات ناچیزی دربارۀ او به ثبت رسیده است. با این حال فیلم تلاش دارد روایت جالب و منسجمی از ایمان و شجاعت مریم به تصویر بکشد. در کتاب مقدّس مریم در صحنۀ به صلیب کشیده شدن عیسی و رستاخیز او حضور دارد. او به عنوان نخستین شخصی که شاهد غیب شدن پیکر عیسی در قبرش است، یکی از مهم‌ترین زنان در کتاب مقدّس به شمار می‌رود.

(رونی مارا در نقش برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین شخصیت زن در مسیحیت)

در طیّ سال‌ها نظریه‌های بسیارِ دیگری دربارۀ زندگی او مطرح شده است. این موضوع که آیا مریم رابطۀ عاشقانه‌ای با عیسی در زمان حیات او داشته یا خیر بسیار موردبحث است. بعضی‌ها معتقدند مریم در هنگام ملاقات اولیۀ خود با عیسی یک روسپی توبه‌کار بوده است. تمام این داستان‌های ضد و نقیض نوشتن فیلم‌نامه را دشوار می‌سازد. مخاطبان که به تاریخ زندگی مریم و نظریه‌های پیرامونِ آن واقف هستند، با انتظاراتی به تماشای فیلم خواهند نشست که همۀ این انتظارات در فیلم برآورده نشده است.

مشکلی که در به تصویر کشیدنِ شخصیت‌های کتاب مقدّس وجود دارد، برآورده کردن انتظارات مخاطبان است که تصاویر متفاوتی از عیسی و اطرافیانش در ذهن دارند و می‌خواهند آن انتظارات همه در فیلم محقّق شوند. از طرف دیگر دوست دارند فیلمی که می‌بینند برداشت تازه و جالبی از داستان‌های کتاب مقدّس باشد و در غیر این صورت، تماشای آن برایشان سرگرم‌کننده نخواهد بود. تلاش فیلم‌سازان قبلی برای محقّق ساختن این انتظارات همیشه هم موفقیت‌آمیز نبوده است.

در سال 1988 مارتین اسکورسیزی فیلم «آخرین وسوسۀ مسیح» را کارگردانی کرد. این فیلم بر مبنای گزارش تاریخی‌ای که در کتاب مقدّس آمده ساخته نشده بود، بلکه اقتباس از رمانی به همین نام و تألیف نیکوس کازانزاکیس بود. با این که در خود فیلم به این موضوع اشاره شده، خیلی‌ها به خاطر تصویری که فیلم از عیسی ارائه داده بود نسبت به آن اعتراض کردند. پروتستان‌های اوانجلی، باپتیست‌های جنوبی و کلیساهای ارتدوکس شرقی شخصیت غیرمعصوم و ضعیفی را که در فیلم از عیسی ارائه شده بود، تصویرسازی نادرستی از این شخصیت الهی خواندند.

واکنش شدیدتری که نسبت به فیلم نشان داده شد به خاطر صحنۀ عاشقانه‌ای میان عیسی و مریم مجدلیه بود. این صحنه مبتنی بر نظریۀ ثابت‌ناشده‌ای مبنی بر رابطۀ عیسی با مریم بود و باعث برانگیخته شدن خشم بسیاری از مسیحیان شد. حتّی مادر ترزا نیز فیلم را محکوم کرد. یکی از اسقفان اعظم گفت: “این صحنه رویاپردازی و زاییده تخیّلات بیمارگونۀ بشری است… که عصمت و پاکی مسیح را زیر سؤال می‌برد. ”

فیلم جنجالی دیگری که مبتنی بر کتاب مقدّس ساخته شد، «مصایب مسیح» ساختۀ مل گیبسون در سال 2004 بود. تمرکز گیبسون در این فیلم بر روی تصویرپردازیِ دقیق از لحظات پایانی عمر عیسی مسیح در عهد جدید بود. نتیجۀ این تلاش فیلمی تکان‌دهنده و مملو از خشونت بود که بسیاری از تماشاچیان را شوکه کرد. انتقاد تندوتیزتری که متوجّه فیلم شد به خاطر تصویرسازیِ شخصیت‌های یهودی در فیلم بود. در یهودیانی که در صحنۀ تصلیب عیسی حضور داشتند دشمنی و عنادی نسبت به مسیح به تصویر کشیده شده بود که به اعتقاد خیلی‌ها، چنین چیزی صحت تاریخی نداشته است. بعضی‌ها می‌گفتند فیلم به گونه‌ای ساخته شده که باعث می‌شود یهودیان یک «مافیای بی‌روح» به نظر آیند.

فیلم‌هایی که اشاره شد چند نمونه از خطری هستند که متوجّه درام‌های مبتنی بر کتاب مقدّس است. این فیلم‌ها هم باید به مذاق مسیحیانی که شالوده‌های روایی فیلم را می‌دانند خوش بیایند و هم از اعتقادات دینی مسیحیان تخطّی نکنند؛ هم باید سرگرم‌کننده باشند و هم صحیح و دقیق.

فیلم «مریم مجدلیه» آغاز خوبی داشته است. رونی مارا و جاکوئین فونیکس بازیگران بااستعدادی هستند که احتمالاً تماشاچیان بسیاری را جذب خواهند کرد.

آیا فیلم «مریم مجدلیه» جنجال برخواهد انگیخت؟

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از فیلم اسکول ریجکتز، پس از رسوایی هاروی واینستین، شرکت فیلم‌سازی او اکران فیلم مریم مجدلیه را از 24 نوامبر 2017 به سی‌ام مارس 2018 موکول کرد. تنها اطّلاعات دیگری که تاکنون دربارۀ فیلم به دست آمده تصاویری از پشت‌صحنه است. شخصیتی که از مریم مجدلیه در فیلم ارائه شده به طور خلاصه از این قرار است:
در قرن نخست میلادی، زن جوانی در سرزمین مقدّس روستای کوچک و خانوادۀ سنّتی خود را پشت سر می‌گذارد تا به یک نهضت اجتماعی جدید و بنیادشکنانه بپیوندد. این نهضت یک رهبر پرجذبه دارد که آن عیسای ناصری است که نوید تحوّلاتی را در جهان می‌دهد. مریم به دنبال سبک جدیدی از زندگی و اعتباری است که سلسله‌مراتب سفت و سختِ آن زمان او را از آن محروم ساخته است. کم‌کم افراد بیشتری جذب نهضت عیسی می‌شوند و او و پیروانش در جامعه انگشت‌نما می‌شوند. سفر معنویِ مریم او را در کانون ماجرایی قرار می‌دهد که به شهر اورشلیم ختم می‌شود و در آنجا مریم باید با واقعیتِ سرنوشت عیسی و جایگاه خودش در این سرنوشت مواجه شود.

فیلم حول محور شخصیت اصلی‌ای ساخته شده که در تاریخ اطّلاعات ناچیزی دربارۀ او به ثبت رسیده است. با این حال فیلم تلاش دارد روایت جالب و منسجمی از ایمان و شجاعت مریم به تصویر بکشد. در کتاب مقدّس مریم در صحنۀ به صلیب کشیده شدن عیسی و رستاخیز او حضور دارد. او به عنوان نخستین شخصی که شاهد غیب شدن پیکر عیسی در قبرش است، یکی از مهم‌ترین زنان در کتاب مقدّس به شمار می‌رود.

(رونی مارا در نقش برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین شخصیت زن در مسیحیت)

در طیّ سال‌ها نظریه‌های بسیارِ دیگری دربارۀ زندگی او مطرح شده است. این موضوع که آیا مریم رابطۀ عاشقانه‌ای با عیسی در زمان حیات او داشته یا خیر بسیار موردبحث است. بعضی‌ها معتقدند مریم در هنگام ملاقات اولیۀ خود با عیسی یک روسپی توبه‌کار بوده است. تمام این داستان‌های ضد و نقیض نوشتن فیلم‌نامه را دشوار می‌سازد. مخاطبان که به تاریخ زندگی مریم و نظریه‌های پیرامونِ آن واقف هستند، با انتظاراتی به تماشای فیلم خواهند نشست که همۀ این انتظارات در فیلم برآورده نشده است.

مشکلی که در به تصویر کشیدنِ شخصیت‌های کتاب مقدّس وجود دارد، برآورده کردن انتظارات مخاطبان است که تصاویر متفاوتی از عیسی و اطرافیانش در ذهن دارند و می‌خواهند آن انتظارات همه در فیلم محقّق شوند. از طرف دیگر دوست دارند فیلمی که می‌بینند برداشت تازه و جالبی از داستان‌های کتاب مقدّس باشد و در غیر این صورت، تماشای آن برایشان سرگرم‌کننده نخواهد بود. تلاش فیلم‌سازان قبلی برای محقّق ساختن این انتظارات همیشه هم موفقیت‌آمیز نبوده است.

در سال 1988 مارتین اسکورسیزی فیلم «آخرین وسوسۀ مسیح» را کارگردانی کرد. این فیلم بر مبنای گزارش تاریخی‌ای که در کتاب مقدّس آمده ساخته نشده بود، بلکه اقتباس از رمانی به همین نام و تألیف نیکوس کازانزاکیس بود. با این که در خود فیلم به این موضوع اشاره شده، خیلی‌ها به خاطر تصویری که فیلم از عیسی ارائه داده بود نسبت به آن اعتراض کردند. پروتستان‌های اوانجلی، باپتیست‌های جنوبی و کلیساهای ارتدوکس شرقی شخصیت غیرمعصوم و ضعیفی را که در فیلم از عیسی ارائه شده بود، تصویرسازی نادرستی از این شخصیت الهی خواندند.

واکنش شدیدتری که نسبت به فیلم نشان داده شد به خاطر صحنۀ عاشقانه‌ای میان عیسی و مریم مجدلیه بود. این صحنه مبتنی بر نظریۀ ثابت‌ناشده‌ای مبنی بر رابطۀ عیسی با مریم بود و باعث برانگیخته شدن خشم بسیاری از مسیحیان شد. حتّی مادر ترزا نیز فیلم را محکوم کرد. یکی از اسقفان اعظم گفت: “این صحنه رویاپردازی و زاییده تخیّلات بیمارگونۀ بشری است… که عصمت و پاکی مسیح را زیر سؤال می‌برد. ”

فیلم جنجالی دیگری که مبتنی بر کتاب مقدّس ساخته شد، «مصایب مسیح» ساختۀ مل گیبسون در سال 2004 بود. تمرکز گیبسون در این فیلم بر روی تصویرپردازیِ دقیق از لحظات پایانی عمر عیسی مسیح در عهد جدید بود. نتیجۀ این تلاش فیلمی تکان‌دهنده و مملو از خشونت بود که بسیاری از تماشاچیان را شوکه کرد. انتقاد تندوتیزتری که متوجّه فیلم شد به خاطر تصویرسازیِ شخصیت‌های یهودی در فیلم بود. در یهودیانی که در صحنۀ تصلیب عیسی حضور داشتند دشمنی و عنادی نسبت به مسیح به تصویر کشیده شده بود که به اعتقاد خیلی‌ها، چنین چیزی صحت تاریخی نداشته است. بعضی‌ها می‌گفتند فیلم به گونه‌ای ساخته شده که باعث می‌شود یهودیان یک «مافیای بی‌روح» به نظر آیند.

فیلم‌هایی که اشاره شد چند نمونه از خطری هستند که متوجّه درام‌های مبتنی بر کتاب مقدّس است. این فیلم‌ها هم باید به مذاق مسیحیانی که شالوده‌های روایی فیلم را می‌دانند خوش بیایند و هم از اعتقادات دینی مسیحیان تخطّی نکنند؛ هم باید سرگرم‌کننده باشند و هم صحیح و دقیق.

فیلم «مریم مجدلیه» آغاز خوبی داشته است. رونی مارا و جاکوئین فونیکس بازیگران بااستعدادی هستند که احتمالاً تماشاچیان بسیاری را جذب خواهند کرد.

آیا فیلم «مریم مجدلیه» جنجال برخواهد انگیخت؟

ارتباط میان حسّ حیرت و ایمان دینی

دو روان‌شناس به نام‌های داچر کلتنر و جاناتان هایت حسّ حیرت را متشکّل از دو جزء می‌دانند: حسّ عظمت (به لحاظ بزرگی، قدرت یا منزلت) و نیاز به همساز شدن و تطبیق دادنِ جهان‌بینی و تجربۀ خویش با یکدیگر. وقتی انسان به پدیده‌های عظیم و باشکوه جهان طبیعت مثل «گرند کانیون» می‌نگرد، عظمت این پدیده‌ها او را مبهوت می‌سازد و به این اندیشه وامی‌دارد که “چگونه چنین چیزی پدید آمده است؟”

این سرگشتگی زمینه را برای تفکّر سحرپندارانه آماده می‌کند. بشر به طور معمول از سرگشتگی و عدم‌قطعیت گریزان است و واکنشی که در مقابل آن نشان می‌دهد آن است که به دنبال الگوهایی در جهان می‌گردد. بنا به گزارش جنیفر ویتسون و آدام گالینسکی، اگر کاری کنیم که انسان احساس کند کنترل امور از دستش خارج شده است، این کار باعث خواهد شد در میان همهمه‌ و آشفتگی اشکال منظّمی بیابد، وقایع تصادفی را تبانی تلقّی کند و به باور به خرافات روی آورد.

یکی از نشانه‌های مهمّی که اغلب در میان همهمه‌ها به دنبال آن می‌گردیم، نشانۀ وجود یک واسطه (یک شعور دیگر) است. آرون کی و همکارانش به این نتیجه رسیده‌اند که وقتی انسان احساس می‌کند کنترل امور از دستش خارج شده، احتمال این که به وجود یک خدای کنترل‌گر (یعنی واسطه‌ای که بتواند نظم را به جهان بازگرداند) اعتقاد پیدا کند بیشتر خواهد بود. وقتی آشوب و هرج و مرج حاکم می‌شود، انسان به جستجوی دستی می‌گردد که او را راهنمایی کند.

اگر بگوییم حیرت باعث کاهش حسّ اطمینان و قطعیت می‌شود، پس قاعدتاً باید باعث شود انسان به نظم و الگوی موجود در جهان پی برد و متعاقباً ایمان دینی او افزایش پیدا کند. این نحو استدلال الهام‌بخش مطالعات جدیدی بود که توسّط پیرکارلو والدسولو از کالج کلرمونت مک‌کنا و جس گراهام از دانشگاه کارولینای جنوبی شد و در نشریۀ «علوم روان‌شناختی» (Psychological Science) به انتشار رسید.

در مطالعۀ نخست هر دسته از شرکت‌کنندگان یکی از سه ویدئوی پنج دقیقه‌ای را تماشا کردند؛ یکی از این ویدئوها دربارۀ عظمت و ابهت جهان طبیعت بود، ویدئوی دیگر کلیپی سرگرم‌کننده از یک نمایش کمدی بود و ویدئوی سوم موضوع خنثایی داشت (مصاحبه با مایک والاس مجری و روزنامه‌نگار). سپس به میزان حسّ حیرت و هفت حسّ دیگر اعم از خوشحالی، سرگرمی، ناراحتی، ترس، خشم، قدرشناسی و انزجار که تماشای ویدئو در تماشاچی ایجاد کرده بود نمره داده شد. پژوهشگران با ارزیابی جملاتی مثل «اتّفاقاتی که در این جهان می‌افتد، براساس نقشۀ خداوند یا موجود دیگری غیر از انسان رخ می‌دهد» به میزان اعتقاد شرکت‌کنندگان به وجود کنترل فرا‌طبیعی نیز نمره دادند. در آخر نیز به سطح اعتقاد آنها به خداوند و اعتقادشان به مجموعه‌ای از دیگر پدیده‌های فوق‌طبیعی (مثل طلسم، ارواح، معجزات و فرشتگان) نمره داده شد.

ویدیویی که موضوع آن طبیعت بود، در مقایسه با ویدئوهای کمدی و خنثی احساس حیرت بیشتری را در تماشاگر ایجاد کرد؛ علاوه بر این، اعتقاد آنها به وجود کنترل فرا‌طبیعی و خداوند (و دیگر پدیده‌های ماوراءطبیعی) را نیز افزایش داد. از طرف دیگر، تأثیری که تماشای ویدئوی طبیعت بر اعتقاد شرکت‌کنندگان به وجود کنترل ماوراءطبیعی نهاد به خاطر حسّ حیرتی بود که در آنها برانگیخت، نه احساسات دیگر.

مطالعۀ دوم نیز مشابه مورد اول بود، اما پس از تماشای ویدئوی کمدی یا خنثی، شرکت‌کنندگان با ارزیابی جملاتی مثل «وقتی دلیل وقوع یک اتّفاق را در زندگی‌ام نمی‌فهمم حسّ بدی پیدا می‌کنم»، به عدم‌تحمّلِ حسّ سردرگمی در وجود خود نمره دادند. پژوهشگران به این نتیجه رسیدند دلیل آن که حسّ حیرت موجب افزایش اعتقاد انسان به وجود کنترل فوق‌طبیعی می‌شود، آن است که سطح تحمّل سردرگمی در آنها کاهش یافته است. ویدئوی مرتبط با عظمت جهان طبیعت به‌حدّی شرکت‌کننده‌ها را دچار ناآرامی کرد که آنها را واداشت به دنبال چیزی بگردند که حسّ اطمینان را دوباره به زندگی‌شان بازگرداند و آنچه که با این جستجو یافتند خداوند یا یکی از اولیاء او بود.

به نظر من، وقتی انسان از تماشای آسمان پرستاره یا گرند کانیون و امثال آن به حیرت فرو می‌رود، وجهۀ منطقیِ رویکردش به هستی اندکی رنگ می‌بازد. معمولاً مشاهدۀ ابهت و عظمتِ گیتی الهام‌بخش شعر و شاعری است، نه معادلات منطقی. مطالعات متعدّد حاکی از آن است که تفکّر شهودی باعث افزایش اعتقاد به دین و مافوق‌طبیعه می‌شود. ما تمایل داریم که به الگو، معنا و پویاییِ موجود در جهان پی‌ببریم، و هرچه از وجهۀ منطقیِ تفکّرمان کاسته شود، احتمال این که در مورد این تمایلات به حدس و قیاس روی بیاوریم کمتر می‌شود. حیرت تنها ممکن است باعث باز شدن دریچه‌های معنوی شود.

تجربۀ حسّ حیرت به تفکّر سحرپندارانه منجر می‌شود، اما این بدان معنا نیست که می‌تواند به تفکّر علمی نیز بینجامد. ما همه در زندگی خود حیرت را تجربه کرده‌ایم، فقط نحوۀ پاسخ دادن‌مان به سؤال «چگونه چنین چیزی امکان‌پذیر است» با هم تفاوت دارد.

ارتباط میان حسّ حیرت و ایمان دینی

دو روان‌شناس به نام‌های داچر کلتنر و جاناتان هایت حسّ حیرت را متشکّل از دو جزء می‌دانند: حسّ عظمت (به لحاظ بزرگی، قدرت یا منزلت) و نیاز به همساز شدن و تطبیق دادنِ جهان‌بینی و تجربۀ خویش با یکدیگر. وقتی انسان به پدیده‌های عظیم و باشکوه جهان طبیعت مثل «گرند کانیون» می‌نگرد، عظمت این پدیده‌ها او را مبهوت می‌سازد و به این اندیشه وامی‌دارد که “چگونه چنین چیزی پدید آمده است؟”

این سرگشتگی زمینه را برای تفکّر سحرپندارانه آماده می‌کند. بشر به طور معمول از سرگشتگی و عدم‌قطعیت گریزان است و واکنشی که در مقابل آن نشان می‌دهد آن است که به دنبال الگوهایی در جهان می‌گردد. بنا به گزارش جنیفر ویتسون و آدام گالینسکی، اگر کاری کنیم که انسان احساس کند کنترل امور از دستش خارج شده است، این کار باعث خواهد شد در میان همهمه‌ و آشفتگی اشکال منظّمی بیابد، وقایع تصادفی را تبانی تلقّی کند و به باور به خرافات روی آورد.

یکی از نشانه‌های مهمّی که اغلب در میان همهمه‌ها به دنبال آن می‌گردیم، نشانۀ وجود یک واسطه (یک شعور دیگر) است. آرون کی و همکارانش به این نتیجه رسیده‌اند که وقتی انسان احساس می‌کند کنترل امور از دستش خارج شده، احتمال این که به وجود یک خدای کنترل‌گر (یعنی واسطه‌ای که بتواند نظم را به جهان بازگرداند) اعتقاد پیدا کند بیشتر خواهد بود. وقتی آشوب و هرج و مرج حاکم می‌شود، انسان به جستجوی دستی می‌گردد که او را راهنمایی کند.

اگر بگوییم حیرت باعث کاهش حسّ اطمینان و قطعیت می‌شود، پس قاعدتاً باید باعث شود انسان به نظم و الگوی موجود در جهان پی برد و متعاقباً ایمان دینی او افزایش پیدا کند. این نحو استدلال الهام‌بخش مطالعات جدیدی بود که توسّط پیرکارلو والدسولو از کالج کلرمونت مک‌کنا و جس گراهام از دانشگاه کارولینای جنوبی شد و در نشریۀ «علوم روان‌شناختی» (Psychological Science) به انتشار رسید.

در مطالعۀ نخست هر دسته از شرکت‌کنندگان یکی از سه ویدئوی پنج دقیقه‌ای را تماشا کردند؛ یکی از این ویدئوها دربارۀ عظمت و ابهت جهان طبیعت بود، ویدئوی دیگر کلیپی سرگرم‌کننده از یک نمایش کمدی بود و ویدئوی سوم موضوع خنثایی داشت (مصاحبه با مایک والاس مجری و روزنامه‌نگار). سپس به میزان حسّ حیرت و هفت حسّ دیگر اعم از خوشحالی، سرگرمی، ناراحتی، ترس، خشم، قدرشناسی و انزجار که تماشای ویدئو در تماشاچی ایجاد کرده بود نمره داده شد. پژوهشگران با ارزیابی جملاتی مثل «اتّفاقاتی که در این جهان می‌افتد، براساس نقشۀ خداوند یا موجود دیگری غیر از انسان رخ می‌دهد» به میزان اعتقاد شرکت‌کنندگان به وجود کنترل فرا‌طبیعی نیز نمره دادند. در آخر نیز به سطح اعتقاد آنها به خداوند و اعتقادشان به مجموعه‌ای از دیگر پدیده‌های فوق‌طبیعی (مثل طلسم، ارواح، معجزات و فرشتگان) نمره داده شد.

ویدیویی که موضوع آن طبیعت بود، در مقایسه با ویدئوهای کمدی و خنثی احساس حیرت بیشتری را در تماشاگر ایجاد کرد؛ علاوه بر این، اعتقاد آنها به وجود کنترل فرا‌طبیعی و خداوند (و دیگر پدیده‌های ماوراءطبیعی) را نیز افزایش داد. از طرف دیگر، تأثیری که تماشای ویدئوی طبیعت بر اعتقاد شرکت‌کنندگان به وجود کنترل ماوراءطبیعی نهاد به خاطر حسّ حیرتی بود که در آنها برانگیخت، نه احساسات دیگر.

مطالعۀ دوم نیز مشابه مورد اول بود، اما پس از تماشای ویدئوی کمدی یا خنثی، شرکت‌کنندگان با ارزیابی جملاتی مثل «وقتی دلیل وقوع یک اتّفاق را در زندگی‌ام نمی‌فهمم حسّ بدی پیدا می‌کنم»، به عدم‌تحمّلِ حسّ سردرگمی در وجود خود نمره دادند. پژوهشگران به این نتیجه رسیدند دلیل آن که حسّ حیرت موجب افزایش اعتقاد انسان به وجود کنترل فوق‌طبیعی می‌شود، آن است که سطح تحمّل سردرگمی در آنها کاهش یافته است. ویدئوی مرتبط با عظمت جهان طبیعت به‌حدّی شرکت‌کننده‌ها را دچار ناآرامی کرد که آنها را واداشت به دنبال چیزی بگردند که حسّ اطمینان را دوباره به زندگی‌شان بازگرداند و آنچه که با این جستجو یافتند خداوند یا یکی از اولیاء او بود.

به نظر من، وقتی انسان از تماشای آسمان پرستاره یا گرند کانیون و امثال آن به حیرت فرو می‌رود، وجهۀ منطقیِ رویکردش به هستی اندکی رنگ می‌بازد. معمولاً مشاهدۀ ابهت و عظمتِ گیتی الهام‌بخش شعر و شاعری است، نه معادلات منطقی. مطالعات متعدّد حاکی از آن است که تفکّر شهودی باعث افزایش اعتقاد به دین و مافوق‌طبیعه می‌شود. ما تمایل داریم که به الگو، معنا و پویاییِ موجود در جهان پی‌ببریم، و هرچه از وجهۀ منطقیِ تفکّرمان کاسته شود، احتمال این که در مورد این تمایلات به حدس و قیاس روی بیاوریم کمتر می‌شود. حیرت تنها ممکن است باعث باز شدن دریچه‌های معنوی شود.

تجربۀ حسّ حیرت به تفکّر سحرپندارانه منجر می‌شود، اما این بدان معنا نیست که می‌تواند به تفکّر علمی نیز بینجامد. ما همه در زندگی خود حیرت را تجربه کرده‌ایم، فقط نحوۀ پاسخ دادن‌مان به سؤال «چگونه چنین چیزی امکان‌پذیر است» با هم تفاوت دارد.

ارتباط میان حسّ حیرت و ایمان دینی

وقتی خدا درمانگر می‌شود

بعضی‌ها می‌گویند خداوند از طریق اتّفاقاتی که در زندگی رخ می‌دهد با انسان سخن می‌گوید. مثلاً نشسته‌اید و دربارۀ رفتن به یک سفر تبلیغی فکر می‌کنید و مدّتی بعد به غریبه‌ای در کلیسا برخورد می‌کنید که در حال ترتیب دادن چنین سفری است. اینجاست که پی می‌برید خدا از شما می‌خواهد به این سفر بروید.

عدّه‌ای دیگر می‌گویند خداوند از طریق کتب آسمانی با انسان سخن می‌گوید؛ از طریق آیاتی که انسان را تکان می‌دهند و بر روی او تأثیر خاصّی می‌گذارند.

اما مهم‌ترین روشی که خدا از آن طریق با انسان گفتگو می‌کند، از درون ذهن و اندیشۀ انسان است. اگر کسی بخواهد این حقیقت را تجربه کند، باید طور دیگری به ذهن و اندیشۀ خود بنگرد. باید بداند که ذهن او همانند یک فضای نفوذپذیر است که یک شخص دیگر نیز می‌تواند به آن راه پیدا کند و در آنجا با او به تکلّم بپردازد. لذا او باید به این تشخیص برسد که از میان افکاری که به ذهنش متبادر می‌شود، کدام‌یک از جانب خداوند و کدام‌یک برخاسته از نهاد خودش است. افکاری که از جانب خداوند است، افکاری هستند که فرد از پیش دربارۀ آنها فکر نکرده بود؛ این قبیل افکار به انسان آرامش می‌بخشد و با منشِ الهی همخوانی دارد. خداوند هیچ‌وقت به انسان الهام نمی‌کند که به خودش آسیب برساند یا کارهای غیرعقلانی انجام دهد. اگر افکاری این‌چنینی به ذهن انسان خطور کند، قدرمسلّم این افکار از جانب خدا نیستند. اگر انسان ارتباط خود با خدا را ادامه دهد، به‌مرور الهامات الهی را از خطورات دیگر تمیز خواهد داد.

در این صورت است که خداوند می‌تواند به یک درمانگر و روانکار خیراندیش و مهربان تبدیل شود. گاهی‌اوقات این ارتباط برای انسان بسیار روشن است. یک نفر تعریف می‌کرد: درست مثل حرف زدن با یک درمانگر است، خصوصاً وقتی مسائلی را با خدا در میان می‌گذاری که در اعماق دل و جانت نهفته است؛ گاهی نیز از ترس‌ها، نگرانی‌ها و دردهایت با خدا صحبت می‌کنی. این در حالی است که حتّی وقتی سر خدا فریاد می‌زنی، باز هم صبورانه به حرف‌هایت گوش می‌دهد و درکت می‌کند.

آیا این کار فایده‌ای خواهد داشت؟ به نظرم برای بعضی از افراد مفید خواهد بود. به تعدادی از مسیحیان پرسش‌نامه‌های استاندارد روان‌شناسی دادم. نتایج نشان داد افرادی که عشق و محبّت خداوند را نسبت به خود احساس می‌کردند، کسانی بودند که کمتر از دیگران حسّ تنهایی و استرس داشتند. خانم مری واتکینزِ روان‌شناس گفتگوهایی را که انسان‌ها در ذهن خود با خداوند انجام می‌دهند، «گفتگوهای تصوّری» می‌خواند و می‌گوید چنین گفتگوهایی جنبۀ مثبت و درمانگرانه دارد، چراکه در این گفتگوها مخاطبِ انسان تا حدّی ساختۀ ذهنِ خود اوست و یک درمانگرِ تصوّری (خدایی که فارغ از مادّه است، لزوماً باید تصوّر شود) می‌تواند مثل یک انسان وظیفۀ درمانگری خود را به انجام برساند. وقتی خدا درمانگر می‌شود، روشن است که درمانگریِ او با روان‌درمانگران معمولی متفاوت است، زیرا قدرت او فوق قدرت درمانگران بشری‌ است و در حالی که درمانگرِ بشری فرد را راهنمایی می‌کند و بعد از گرفتنِ پول از او جدا می‌شود، خداوند تا ابد با انسان می‌ماند و دانستن تمام اینها به انسان کمک می‌کند و مزیت‌هایی برای او دارد.

وقتی خدا درمانگر می‌شود

بعضی‌ها می‌گویند خداوند از طریق اتّفاقاتی که در زندگی رخ می‌دهد با انسان سخن می‌گوید. مثلاً نشسته‌اید و دربارۀ رفتن به یک سفر تبلیغی فکر می‌کنید و مدّتی بعد به غریبه‌ای در کلیسا برخورد می‌کنید که در حال ترتیب دادن چنین سفری است. اینجاست که پی می‌برید خدا از شما می‌خواهد به این سفر بروید.

عدّه‌ای دیگر می‌گویند خداوند از طریق کتب آسمانی با انسان سخن می‌گوید؛ از طریق آیاتی که انسان را تکان می‌دهند و بر روی او تأثیر خاصّی می‌گذارند.

اما مهم‌ترین روشی که خدا از آن طریق با انسان گفتگو می‌کند، از درون ذهن و اندیشۀ انسان است. اگر کسی بخواهد این حقیقت را تجربه کند، باید طور دیگری به ذهن و اندیشۀ خود بنگرد. باید بداند که ذهن او همانند یک فضای نفوذپذیر است که یک شخص دیگر نیز می‌تواند به آن راه پیدا کند و در آنجا با او به تکلّم بپردازد. لذا او باید به این تشخیص برسد که از میان افکاری که به ذهنش متبادر می‌شود، کدام‌یک از جانب خداوند و کدام‌یک برخاسته از نهاد خودش است. افکاری که از جانب خداوند است، افکاری هستند که فرد از پیش دربارۀ آنها فکر نکرده بود؛ این قبیل افکار به انسان آرامش می‌بخشد و با منشِ الهی همخوانی دارد. خداوند هیچ‌وقت به انسان الهام نمی‌کند که به خودش آسیب برساند یا کارهای غیرعقلانی انجام دهد. اگر افکاری این‌چنینی به ذهن انسان خطور کند، قدرمسلّم این افکار از جانب خدا نیستند. اگر انسان ارتباط خود با خدا را ادامه دهد، به‌مرور الهامات الهی را از خطورات دیگر تمیز خواهد داد.

در این صورت است که خداوند می‌تواند به یک درمانگر و روانکار خیراندیش و مهربان تبدیل شود. گاهی‌اوقات این ارتباط برای انسان بسیار روشن است. یک نفر تعریف می‌کرد: درست مثل حرف زدن با یک درمانگر است، خصوصاً وقتی مسائلی را با خدا در میان می‌گذاری که در اعماق دل و جانت نهفته است؛ گاهی نیز از ترس‌ها، نگرانی‌ها و دردهایت با خدا صحبت می‌کنی. این در حالی است که حتّی وقتی سر خدا فریاد می‌زنی، باز هم صبورانه به حرف‌هایت گوش می‌دهد و درکت می‌کند.

آیا این کار فایده‌ای خواهد داشت؟ به نظرم برای بعضی از افراد مفید خواهد بود. به تعدادی از مسیحیان پرسش‌نامه‌های استاندارد روان‌شناسی دادم. نتایج نشان داد افرادی که عشق و محبّت خداوند را نسبت به خود احساس می‌کردند، کسانی بودند که کمتر از دیگران حسّ تنهایی و استرس داشتند. خانم مری واتکینزِ روان‌شناس گفتگوهایی را که انسان‌ها در ذهن خود با خداوند انجام می‌دهند، «گفتگوهای تصوّری» می‌خواند و می‌گوید چنین گفتگوهایی جنبۀ مثبت و درمانگرانه دارد، چراکه در این گفتگوها مخاطبِ انسان تا حدّی ساختۀ ذهنِ خود اوست و یک درمانگرِ تصوّری (خدایی که فارغ از مادّه است، لزوماً باید تصوّر شود) می‌تواند مثل یک انسان وظیفۀ درمانگری خود را به انجام برساند. وقتی خدا درمانگر می‌شود، روشن است که درمانگریِ او با روان‌درمانگران معمولی متفاوت است، زیرا قدرت او فوق قدرت درمانگران بشری‌ است و در حالی که درمانگرِ بشری فرد را راهنمایی می‌کند و بعد از گرفتنِ پول از او جدا می‌شود، خداوند تا ابد با انسان می‌ماند و دانستن تمام اینها به انسان کمک می‌کند و مزیت‌هایی برای او دارد.

وقتی خدا درمانگر می‌شود

“خودازبرون‌نگری”ایرانی!

“خودازبرون‌نگری” وقتی آگاهانه و به اندازه باشد یک هنر ذهنی است. حتی فراتر از آن، یک روش نیکوی اخلاقی است. بررسی و نگریستن به خود از چشم دیگری یک مزیت اخلاقی است. کسی که می‌تواند از پوستین تنگ خود و امیال و منافع خود به در آید و برای لحظه‌ای از چشم دیگری به کار و بار خویش بنگرد درواقع تخیل اخلاقی‌اش را به کار گرفته و شایسته تحسین است. رمان”نامه‌های ایرانی” مونتسکیو یکی از بهترین تلاش‌های کلاسیک برای”خود از برون‌نگری” آگاهانه است[1]. او می‌کوشد از نگاه ازبک و ربکا، دو مسافر و گردشگر خیالی که از ایران راهی فرانسه شده‌اند به نقد جامعه آن روزگار خود بپردازد.

اما اگر این”خودازبرون‌نگری”گرفتار زیاده‌روی و افراط شود انسان را از درون تهی می‌سازد. اصالت آدمی به این است که برایندی صرف از محیط و نگاه‌ها و راه‌های رفته دیگران نباشد. اگر ما خود را نبینیم و نتوانیم واقعیت خویش را کشف کنیم بعید است دیگران بتوانند آن‌را آشکار سازند. حکایت جوامع هم کم‌وبیش چنین است. ملت ما از یک جهت به مراتب اخلاقی‌تر از مردمان ترکیه یا امریکا و… است؛ چرا که ما به‌عنوان یک ملت بیش از آنها اهل”خودازبرون‌نگری”هستیم. ما فقط خود را از طریق آینه‌ها و رسانه‌های داخلی رصد نمی‌کنیم. ما خود را می‌بینیم، هم از چشم خود و هم از چشم آمریکا، بریتانیا، قطر، عربستان و…پس ما برداشت واقع‌بینانه‌تری از خویشتن خویش داریم.

ولی این وضعیت تا زمانی یک فضیلت یا مزیت خواهد بود که برون‌نگری بر درون‌نگری پیشی نگیرد و چشم بیگانه جایگزین چشم خودی نشود. ما حتی وقتی می‌خواهیم از بیگانگان و اغیار دوری بگزینیم و واقعاً مستقل باشیم، همه چیز را از چشم غیر معنا می‌کنیم. هر چه که خلاف بینش و دیدگاه اغیار باشد حتماً خوب است. هرچه که همسو با نگاه غیر باشد حتماً بد است. اما چرا چنین است؟ چون ما آیینه نداریم. ما چشم‌های جمعی و رسانه‌های رسانا و توانایی نداشتیم و نداریم که احساس کنیم می‌توانیم با آنها خود را و دنیای پیرامون خود را به خوبی نظاره کنیم.

ناچار همیشه چشم ما به چشم غیر است. خواه برای موافقت و خواه برای مخالفت. ایران فاقد رسانه‌های واقعاً فراگیر است. هیچ رسانه‌ای تاکنون کاملاً از آن ما نبوده است و همواره بخشی از ما را و بخشی از جهان را به ما نمایانده است. لاجرم هرچه رسانه‌های رقیب پا به میدان گذاردند و ابعاد دیگری از ما و جهان را به نمایش گذاشتند، اعتماد ما به رسانه‌هایمان کمتر و کمرنگ‌تر شد.

آفت این وضعیت، این است که ما مردمی شده‌ایم که اخبار داخل را از اخبارگویان خارج می‌شنویم و تحلیل اوضاع درون کشور را از بیرون رفتگان یا بیرون شدگان می‌گیریم. آن‌ها خواه‌ناخواه ایران را از بیرون می‌بینند و نقد و حرجی بر آنها نیست. نقد بر ما وارد است که در درون هستیم و خواه‌ناخواه بر وفق نگاه بیرونیان عمل می‌کنیم. شاید ما از معدود کشورهایی باشیم که گرفتار”خودازبرون‌نگری”افراطی شده‌ایم.

برای اینکه متوجه وضعیت خاص ایران شوید به‌عنوان نمونه به این دو تحقیق توجه کنید. بررسی‌های سال 2016 نشان می‌دهد تنها بیست درصد از مردم سوئد اعتمادشان به رسانه‌های خارجی زیاد است[2]. همچنین بررسی‌های اخیر در سال 2017 گویای آن است که بیش از شصت درصد از امریکایی‌ها اعتمادی زیاد یا نسبی به رسانه‌های امریکا دارند[3]. قطعاً وجود این‌همه شبکه ماهواره‌ای فارسی‌زبان و وجود این‌همه بشقابک ماهواره بر بام خانه‌های ایرانیان می‌تواند بیش از هر آمار و پیمایشی گویای اعتماد ما به رسانه‌های رسمی داخلی یا خارجی باشد.

اما مزایای یک”خودازبرون‌نگری”فردی یا جمعی که بجا و به‌قاعده باشد چیست؟
اولاً سبب می‌شود بیشتر و بهتر خود را بشناسیم.
ثانیاً بیشتر دیگران را درک کنیم.
ثالثاً عواقب رفتار و افکار خود و تأثیر آن برجهان پیرامون را بهتر دریابیم.
در مقابل، معایب و آفات افراط در”خودازبرون‌نگری”چیست؟
اولاً سبب می‌شود برخی از واقعیات شخصی و حقایق درونی خویش را نشناسیم.

ثانیاً ناخواسته منافع، مقتضیات و احتیاجات دیگران را بر منافع و مقتضیات و احتیاجات خود ترجیح دهیم.

البته ایرانیان هوشمند برای نخستین بار راهی میانه را پیدا کرده‌اند تا به کمک آن نوعی توازن میان ابررسانه‌های داخلی و خارجی ایجاد کنند. پیدایش، گسترش و آزادی نسبی برخی از شبکه‌های اجتماعی در ایران زخم”خودازبرون‌نگری”افراطی را تا حدی التیام بخشیده است. ایرانیان تیترها و اخبار داخلی و خارجی را برمی‌گیرند و در دل گروه‌ها و کانال‌های مجازی به نقد، رد یا تأیید و تکثیر آنها می‌پردازند. از این حیث باید امیدوار بود که ما با دست‌های خالی و کمترین هزینه در حال تقویت درون‌نگری جمعی هستیم. اما این درمان اصلی و درازمدت نیست. باید رسانه‌های اصلی کشور حرفه‌ای‌تر و همگانی‌تر گردند. نمی‌شود فراگیرترین رسانه‌های کشور (ازلحاظ پوشش رسانه‌ای) بیشتر بر مبنای تمایلات، سلایق و احتیاجات گروهی خاص از طبقات و اقشار اجتماعی برنامه‌سازی کند. تا وقتی که چنین باشد هیچ امیدی به آزادسازی سرزمین رسانه‌ای کشور از دست بیگانگان نیست.
چه باید کرد؟

آیا راه‌حل این است که چشم بیگانه را کور کنیم؟ یا چشم از او و رسانه‌اش برداریم و بی‌قیدوشرط چشم به رسانه‌های داخلی بدوزیم؟ کاش می‌شد چنین کرد. احتمالاً نمی‌شود. ما آنچه را بسیاری از ملت‌ها تجربه نکرده‌اند دریافته و دیده‌ایم. ما دیده‌ایم آنچه را نباید می‌دیدیم. دیگر کار از کار گذشته است. یک قرن دل دادن و گوش سپردن به رسانه‌های غیرایرانی و مواجهه چهاردهه‌ای با رسانه‌های جناحی سبب شده است که ما رسانه‌های وطنی را چندان هم خودی ندانیم. دیگر عادت کرده‌ایم که همه حرف‌های او را با حرف رسانه‌های خارجی محک بزنیم و این یعنی دیگر مرز محکم و روشنی میان رسانه ایرانی و غیرایرانی باقی نمانده است. کسانی که سلباً یا ایجاباً باعث شدند که اتوریته و جذابیت رسانه‌های داخلی در برابر رقبای خارجی رنگ ببازد در حکم فرماندهانی هستند که از سر سهو یا عمد، خاک ما را در اختیار مهاجمان گذاردند.

دردا که ما چنان مخاطب رسانه غیرایرانی بوده‌ایم و هستیم که دیگر با او احساس قرابت و انس می‌کنیم. دیگر احساس نمی‌کنیم از آن ما نیست. رسانه خارجی برای ما شبیه مسافری است که از بس در روستای ما ساکن بوده که بی‌هیچ نسبت و قرابتی حکم قوم‌وخویش و محرم ما را پیدا کرده است. این یعنی همان”خود از برون‌نگری”افراطی!

اما چاره چیست و چه باید کرد؟ چاره نخست اینکه بپذیریم ما گرفتار این بلیّه هستیم. دریغا که بخش مؤثر حاکمان و رسانه‌داران ما هنوز در وضعیت انکار سیر می‌کنند. هنوز گمان می‌کنند با ساخت یک سریال طنز ورق برخواهد گشت. دریغا گمان می‌کنند با افشاگری در باب روابط پشت پرده یک یا دو شبکه فارسی‌زبان ماهواره‌ای مردم کرورکرور به دامان رسانه‌های داخلی بازخواهند گشت. نفی آنها به‌هیچ‌وجه به اثبات این یا آن رسانه داخلی نمی‌انجامد.

چاره دوم آنکه پذیرش این قضیه را مقدمه‌ای برای حذف رقیب خارجی ندانیم. جنگ کورکورانه، بی‌هدف و ناممکن با ماهواره و برخی از شبکه‌های اجتماعی راهکاری است نشدنی و نخواستنی! باید با حداقل سختگیری، حداکثر سلایق را در رسانه‌های داخلی پوشش داد. یعنی اِعمال کمتر سختگیری در رویکردهای سیاسی و اجتماعی. شاید این روال در درازمدت بتواند بخش‌هایی از سرزمین امواج و رسانه ایران‌زمین را از دست بیگانگان به درآورد.

ارجاعات:
[1]- نامه‌های ایرانی، مونتسکیو، شارل لوئی دوسکوندا. ترجمه محمد مجلسی. تهران: نشر دنیای نو.1392

[2]- https://www.statista.com/statistics/658696/survey-on-level-of-trust-in-news-of-foreign-media-in-sweden/

[3]-https://www.statista.com/statistics/255891/trust-in-types-of-news-media-in-the-us/

“خودازبرون‌نگری”ایرانی!

“خودازبرون‌نگری” وقتی آگاهانه و به اندازه باشد یک هنر ذهنی است. حتی فراتر از آن، یک روش نیکوی اخلاقی است. بررسی و نگریستن به خود از چشم دیگری یک مزیت اخلاقی است. کسی که می‌تواند از پوستین تنگ خود و امیال و منافع خود به در آید و برای لحظه‌ای از چشم دیگری به کار و بار خویش بنگرد درواقع تخیل اخلاقی‌اش را به کار گرفته و شایسته تحسین است. رمان”نامه‌های ایرانی” مونتسکیو یکی از بهترین تلاش‌های کلاسیک برای”خود از برون‌نگری” آگاهانه است[1]. او می‌کوشد از نگاه ازبک و ربکا، دو مسافر و گردشگر خیالی که از ایران راهی فرانسه شده‌اند به نقد جامعه آن روزگار خود بپردازد.

اما اگر این”خودازبرون‌نگری”گرفتار زیاده‌روی و افراط شود انسان را از درون تهی می‌سازد. اصالت آدمی به این است که برایندی صرف از محیط و نگاه‌ها و راه‌های رفته دیگران نباشد. اگر ما خود را نبینیم و نتوانیم واقعیت خویش را کشف کنیم بعید است دیگران بتوانند آن‌را آشکار سازند. حکایت جوامع هم کم‌وبیش چنین است. ملت ما از یک جهت به مراتب اخلاقی‌تر از مردمان ترکیه یا امریکا و… است؛ چرا که ما به‌عنوان یک ملت بیش از آنها اهل”خودازبرون‌نگری”هستیم. ما فقط خود را از طریق آینه‌ها و رسانه‌های داخلی رصد نمی‌کنیم. ما خود را می‌بینیم، هم از چشم خود و هم از چشم آمریکا، بریتانیا، قطر، عربستان و…پس ما برداشت واقع‌بینانه‌تری از خویشتن خویش داریم.

ولی این وضعیت تا زمانی یک فضیلت یا مزیت خواهد بود که برون‌نگری بر درون‌نگری پیشی نگیرد و چشم بیگانه جایگزین چشم خودی نشود. ما حتی وقتی می‌خواهیم از بیگانگان و اغیار دوری بگزینیم و واقعاً مستقل باشیم، همه چیز را از چشم غیر معنا می‌کنیم. هر چه که خلاف بینش و دیدگاه اغیار باشد حتماً خوب است. هرچه که همسو با نگاه غیر باشد حتماً بد است. اما چرا چنین است؟ چون ما آیینه نداریم. ما چشم‌های جمعی و رسانه‌های رسانا و توانایی نداشتیم و نداریم که احساس کنیم می‌توانیم با آنها خود را و دنیای پیرامون خود را به خوبی نظاره کنیم.

ناچار همیشه چشم ما به چشم غیر است. خواه برای موافقت و خواه برای مخالفت. ایران فاقد رسانه‌های واقعاً فراگیر است. هیچ رسانه‌ای تاکنون کاملاً از آن ما نبوده است و همواره بخشی از ما را و بخشی از جهان را به ما نمایانده است. لاجرم هرچه رسانه‌های رقیب پا به میدان گذاردند و ابعاد دیگری از ما و جهان را به نمایش گذاشتند، اعتماد ما به رسانه‌هایمان کمتر و کمرنگ‌تر شد.

آفت این وضعیت، این است که ما مردمی شده‌ایم که اخبار داخل را از اخبارگویان خارج می‌شنویم و تحلیل اوضاع درون کشور را از بیرون رفتگان یا بیرون شدگان می‌گیریم. آن‌ها خواه‌ناخواه ایران را از بیرون می‌بینند و نقد و حرجی بر آنها نیست. نقد بر ما وارد است که در درون هستیم و خواه‌ناخواه بر وفق نگاه بیرونیان عمل می‌کنیم. شاید ما از معدود کشورهایی باشیم که گرفتار”خودازبرون‌نگری”افراطی شده‌ایم.

برای اینکه متوجه وضعیت خاص ایران شوید به‌عنوان نمونه به این دو تحقیق توجه کنید. بررسی‌های سال 2016 نشان می‌دهد تنها بیست درصد از مردم سوئد اعتمادشان به رسانه‌های خارجی زیاد است[2]. همچنین بررسی‌های اخیر در سال 2017 گویای آن است که بیش از شصت درصد از امریکایی‌ها اعتمادی زیاد یا نسبی به رسانه‌های امریکا دارند[3]. قطعاً وجود این‌همه شبکه ماهواره‌ای فارسی‌زبان و وجود این‌همه بشقابک ماهواره بر بام خانه‌های ایرانیان می‌تواند بیش از هر آمار و پیمایشی گویای اعتماد ما به رسانه‌های رسمی داخلی یا خارجی باشد.

اما مزایای یک”خودازبرون‌نگری”فردی یا جمعی که بجا و به‌قاعده باشد چیست؟
اولاً سبب می‌شود بیشتر و بهتر خود را بشناسیم.
ثانیاً بیشتر دیگران را درک کنیم.
ثالثاً عواقب رفتار و افکار خود و تأثیر آن برجهان پیرامون را بهتر دریابیم.
در مقابل، معایب و آفات افراط در”خودازبرون‌نگری”چیست؟
اولاً سبب می‌شود برخی از واقعیات شخصی و حقایق درونی خویش را نشناسیم.

ثانیاً ناخواسته منافع، مقتضیات و احتیاجات دیگران را بر منافع و مقتضیات و احتیاجات خود ترجیح دهیم.

البته ایرانیان هوشمند برای نخستین بار راهی میانه را پیدا کرده‌اند تا به کمک آن نوعی توازن میان ابررسانه‌های داخلی و خارجی ایجاد کنند. پیدایش، گسترش و آزادی نسبی برخی از شبکه‌های اجتماعی در ایران زخم”خودازبرون‌نگری”افراطی را تا حدی التیام بخشیده است. ایرانیان تیترها و اخبار داخلی و خارجی را برمی‌گیرند و در دل گروه‌ها و کانال‌های مجازی به نقد، رد یا تأیید و تکثیر آنها می‌پردازند. از این حیث باید امیدوار بود که ما با دست‌های خالی و کمترین هزینه در حال تقویت درون‌نگری جمعی هستیم. اما این درمان اصلی و درازمدت نیست. باید رسانه‌های اصلی کشور حرفه‌ای‌تر و همگانی‌تر گردند. نمی‌شود فراگیرترین رسانه‌های کشور (ازلحاظ پوشش رسانه‌ای) بیشتر بر مبنای تمایلات، سلایق و احتیاجات گروهی خاص از طبقات و اقشار اجتماعی برنامه‌سازی کند. تا وقتی که چنین باشد هیچ امیدی به آزادسازی سرزمین رسانه‌ای کشور از دست بیگانگان نیست.
چه باید کرد؟

آیا راه‌حل این است که چشم بیگانه را کور کنیم؟ یا چشم از او و رسانه‌اش برداریم و بی‌قیدوشرط چشم به رسانه‌های داخلی بدوزیم؟ کاش می‌شد چنین کرد. احتمالاً نمی‌شود. ما آنچه را بسیاری از ملت‌ها تجربه نکرده‌اند دریافته و دیده‌ایم. ما دیده‌ایم آنچه را نباید می‌دیدیم. دیگر کار از کار گذشته است. یک قرن دل دادن و گوش سپردن به رسانه‌های غیرایرانی و مواجهه چهاردهه‌ای با رسانه‌های جناحی سبب شده است که ما رسانه‌های وطنی را چندان هم خودی ندانیم. دیگر عادت کرده‌ایم که همه حرف‌های او را با حرف رسانه‌های خارجی محک بزنیم و این یعنی دیگر مرز محکم و روشنی میان رسانه ایرانی و غیرایرانی باقی نمانده است. کسانی که سلباً یا ایجاباً باعث شدند که اتوریته و جذابیت رسانه‌های داخلی در برابر رقبای خارجی رنگ ببازد در حکم فرماندهانی هستند که از سر سهو یا عمد، خاک ما را در اختیار مهاجمان گذاردند.

دردا که ما چنان مخاطب رسانه غیرایرانی بوده‌ایم و هستیم که دیگر با او احساس قرابت و انس می‌کنیم. دیگر احساس نمی‌کنیم از آن ما نیست. رسانه خارجی برای ما شبیه مسافری است که از بس در روستای ما ساکن بوده که بی‌هیچ نسبت و قرابتی حکم قوم‌وخویش و محرم ما را پیدا کرده است. این یعنی همان”خود از برون‌نگری”افراطی!

اما چاره چیست و چه باید کرد؟ چاره نخست اینکه بپذیریم ما گرفتار این بلیّه هستیم. دریغا که بخش مؤثر حاکمان و رسانه‌داران ما هنوز در وضعیت انکار سیر می‌کنند. هنوز گمان می‌کنند با ساخت یک سریال طنز ورق برخواهد گشت. دریغا گمان می‌کنند با افشاگری در باب روابط پشت پرده یک یا دو شبکه فارسی‌زبان ماهواره‌ای مردم کرورکرور به دامان رسانه‌های داخلی بازخواهند گشت. نفی آنها به‌هیچ‌وجه به اثبات این یا آن رسانه داخلی نمی‌انجامد.

چاره دوم آنکه پذیرش این قضیه را مقدمه‌ای برای حذف رقیب خارجی ندانیم. جنگ کورکورانه، بی‌هدف و ناممکن با ماهواره و برخی از شبکه‌های اجتماعی راهکاری است نشدنی و نخواستنی! باید با حداقل سختگیری، حداکثر سلایق را در رسانه‌های داخلی پوشش داد. یعنی اِعمال کمتر سختگیری در رویکردهای سیاسی و اجتماعی. شاید این روال در درازمدت بتواند بخش‌هایی از سرزمین امواج و رسانه ایران‌زمین را از دست بیگانگان به درآورد.

ارجاعات:
[1]- نامه‌های ایرانی، مونتسکیو، شارل لوئی دوسکوندا. ترجمه محمد مجلسی. تهران: نشر دنیای نو.1392

[2]- https://www.statista.com/statistics/658696/survey-on-level-of-trust-in-news-of-foreign-media-in-sweden/

[3]-https://www.statista.com/statistics/255891/trust-in-types-of-news-media-in-the-us/

“خودازبرون‌نگری”ایرانی!

چرا بعضی از افراد مذهبی‌تر از بقیه هستند؟

یکی از رایج‌ترین فرضیه‌هایی که شرکت‌کنندگان در میزگردها و دانشجویان مطرح می‌کنند «فرضیۀ سبک پردازش» است، مبنی بر این که افراد غیرمذهبی معمولاً اطّلاعات را به صورت تحلیلی یا منطقی پردازش می‌کنند، اما مذهبی‌ها معمولاً بر درون‌یافت‌ها یا احساسات خود متّکی هستند. این فرضیه شواهدی نیز دارد. دو مطالعه‌ که در سال‌های 2011 و 2012 صورت گرفت بر این موضوع مهر تأیید می‌زنند.

اما مدّتی پیش پژوهشی انجام شد که تصویر متفاوتی به ما ارائه داد. دانشمندان دانشگاه کانونتری و آکسفورد از کسانی که برای زیارت، مسیری پانصد مایلی را تا شمال اسپانیا را طی کرده بودند از قوّت اعتقادات دینی و معنوی آنها سؤال کردند و پرسیدند که این سفر چقدر طول کشیده است. سپس پژوهشگران یک تمرین احتمال به این زائران دادند که آنها اجازه داشتند به اختیار خود آن را به یکی از دو روشِ «منطقی» یا «شمّی» حل کنند. قوّت اعتقادات یا طول زمان سفر هیچ‌یک در نحوۀ پاسخ دادن شرکت‌کنندگان به تمرین دخالت نداشت. مطالعه‌ای که بعداً انجام شد نیز نشان داد که بخشی از مغز که مسئول تفکّر تحلیلی است در میان شکّاکان مذهبی فعّال‌تر است.

لذا تحقیقات مختلف به ما نشان می‌دهد که هر بار با تغییر روشِ پژوهش و نمونه‌های موردبررسی، نتایج و یافته‌ها نیز تغییر می‌کند.

من می‌توانم تصوّر کنم که روان‌شناسان حوزۀ دین چگونه این تفاوت‌ها را تفسیر خواهند کرد. ممکن است بعضی از آنها «فرضیۀ سبک پردازش» را ترجیح دهند، چراکه پژوهش‌های صورت‌گرفته در این حوزه محرزتر هستند و پژوهش‌های تازه‌تر صرفاً استثنائی در روند کلّی است. شاید بعضی دیگر نیز با نتایج پژوهش‌های جدیدتر موافق باشند، زیرا در این پژوهش‌ها از روش‌های بهتر، نمونه‌های بزرگ‌تر و تکنولوژی پیشرفته‌تری استفاده شده است.

شخصاً وقتی یافته‌های مغایری از این قبیل را می‌بینم، این طور گمان می‌کنم که حتّی اگر تحقیقات ثابت کند که ارتباطی میان نحوۀ پردازش ذهنی و سطح تدیّن افراد وجود داشته باشد، احتمالاً این ارتباط جزئی است. به عبارت دیگر نحوۀ پردازشِ ذهنیِ افراد نمی‌تواند توجیه مناسبی برای تفاوت سطح دیانت اشخاص باشد.

براساس تمام پژوهش‌هایی که در حوزۀ روان‌شناسی دین صورت گرفته، اگر بخواهم عوامل دخیل را به سه متغیّر محدود کنم، دلایل گرایش انسان‌ به دین از این قرار خواهد بود:
نخستین عامل استعداد و زمینۀ ژنتیکی است. تحقیقات نشان می‌دهد که دوقلوهای همسان (حتّی اگر جدا از هم بزرگ شوند) در مقایسه با دوقلوهای غیرهمسان، شباهت قابل‌توجّهی در حوزۀ اعتقادات و فعالیت‌های مذهبی دارند. در حقیقت دانشمندان متّفق‌القول‌اند که 30 الی 50درصد از تفاوت‌های فردی در حوزۀ تدیّن برخاسته از عوامل ژنتیکی است. لذا عامل ژنتیک مهم‌ترین و تأثیرگذارترین دلیل گرایش انسان به دین است.

نه این که بگوییم مذهبی بودن به خودی خود موروثی است، بلکه احتمال دارد بعضی از خصلت‌ها که می‌تواند بر دیانت انسان تأثیر بگذارد، در وجود بعضی از افراد به صورت ژنتیکی وجود داشته باشد؛ مثل رک بودن، فروتنی یا داشتن روحیۀ پرسشگرانه.

عامل دوم نیاز به کنترل شدن است. در یکی از پژوهش‌ها دانشمندان از شرکت‌کننده‌ها خواستند ماجرایی را تعریف کنند که در آن بر خود کنترل داشته یا کنترل خود را از دست داده‌اند. ماجراهایی که فرد در آنها کنترل خود را از دست داده بود، عمدتاً مواردی بودند که فرد به وجود یک خدای کنترل‌گر اعتقاد نداشته است.

سومین عامل جمع‌هایی است که ما در آنها حضور داریم؛ یعنی خانواده، جامعه و فرهنگ کلان. پژوهش‌هایی که براساس نظرسنجی گالوپ صورت گرفته نیز مؤیّد همین موضوع هستند. برای مثال وقتی از مردم مصر می‌پرسیم آیا دین جزء مهمّی از زندگی روزانۀ شماست؟ پاسخ 99درصد آنها مثبت است. اما این رقم در میان مردم آمریکا 66درصد و در میان مردم سوئد 16درصد است. لذا من به عنوان یک آمریکایی که معتقدم خودم اعتقادات و فعالیت‌های مذهبی‌ام را انتخاب کرده‌ام، می‌دانم که احتمالاً اگر در سوئد یا مصر بزرگ شده بودم اعتقادات و عملکرد متفاوتی می‌داشتم.

به نظر من، برجسته‌ترین عامل تأثیر پذیرفتن از اعتقادات مذهبیِ کسانی است که بیش از همه آنها را می‌ستاییم. اگر به هر دلیلی معتقد باشیم که مذهبی‌ها انسان‌های خوشایندی هستند، احتمالاً اعتقادات و نحوۀ عملکردمان نیز شبیه به آنها خواهد شد و برعکس اگر ملحدها را دوست داشته باشیم، احتمالاً همرنگ همان‌ها خواهیم شد.
ژنتیک، کنترل و تأثیر جمع. رفتار دینی نیز همانند رفتارهای دیگری که روان‌شناسان مورد مطالعه قرار داده‌اند متأثّر از تعامل میان سرشت و پرورش است. البته هنوز در این حوزه مسائل بسیاری وجود دارد که ما قادر به درک آن نیستیم.

بعضی افراد از من می‌پرسند که پژوهش در حوزۀ روان‌شناسی دین چه تأثیری بر رویکرد شخصیِ من به دین و معنویت دارد و آیا این کار موجب تضعیف گرایش مذهبی و معنوی من نشده است؟

می‌توانم به قطع یقین بگویم که هیچ‌کدام از این علوم با اعتقادات دینی من در تضاد نیست. این نشان می‌دهد که اگر شواهد را عمیقاً بررسی کنیم، می‌بینیم علم و دین تعارضی با یکدیگر ندارند. دین به من آموخته که هر فرد دارای استعدادها و گرایش‌های ذاتی متفاوتی است، در ناآرامی‌ها به وجود یک پناهگاه نیاز دارد و از جمع تأثیر می‌پذیرد. در واقع، علم راه و روش دیگری برای دنبال کردن مسائل دینی در اختیار من قرار داده است. دین و علم دو پنجره برای شناخت عالم هستند، و اگر هر یک از این دو نباشد زندگی من تیره و تاریک خواهد شد.

چرا بعضی از افراد مذهبی‌تر از بقیه هستند؟

یکی از رایج‌ترین فرضیه‌هایی که شرکت‌کنندگان در میزگردها و دانشجویان مطرح می‌کنند «فرضیۀ سبک پردازش» است، مبنی بر این که افراد غیرمذهبی معمولاً اطّلاعات را به صورت تحلیلی یا منطقی پردازش می‌کنند، اما مذهبی‌ها معمولاً بر درون‌یافت‌ها یا احساسات خود متّکی هستند. این فرضیه شواهدی نیز دارد. دو مطالعه‌ که در سال‌های 2011 و 2012 صورت گرفت بر این موضوع مهر تأیید می‌زنند.

اما مدّتی پیش پژوهشی انجام شد که تصویر متفاوتی به ما ارائه داد. دانشمندان دانشگاه کانونتری و آکسفورد از کسانی که برای زیارت، مسیری پانصد مایلی را تا شمال اسپانیا را طی کرده بودند از قوّت اعتقادات دینی و معنوی آنها سؤال کردند و پرسیدند که این سفر چقدر طول کشیده است. سپس پژوهشگران یک تمرین احتمال به این زائران دادند که آنها اجازه داشتند به اختیار خود آن را به یکی از دو روشِ «منطقی» یا «شمّی» حل کنند. قوّت اعتقادات یا طول زمان سفر هیچ‌یک در نحوۀ پاسخ دادن شرکت‌کنندگان به تمرین دخالت نداشت. مطالعه‌ای که بعداً انجام شد نیز نشان داد که بخشی از مغز که مسئول تفکّر تحلیلی است در میان شکّاکان مذهبی فعّال‌تر است.

لذا تحقیقات مختلف به ما نشان می‌دهد که هر بار با تغییر روشِ پژوهش و نمونه‌های موردبررسی، نتایج و یافته‌ها نیز تغییر می‌کند.

من می‌توانم تصوّر کنم که روان‌شناسان حوزۀ دین چگونه این تفاوت‌ها را تفسیر خواهند کرد. ممکن است بعضی از آنها «فرضیۀ سبک پردازش» را ترجیح دهند، چراکه پژوهش‌های صورت‌گرفته در این حوزه محرزتر هستند و پژوهش‌های تازه‌تر صرفاً استثنائی در روند کلّی است. شاید بعضی دیگر نیز با نتایج پژوهش‌های جدیدتر موافق باشند، زیرا در این پژوهش‌ها از روش‌های بهتر، نمونه‌های بزرگ‌تر و تکنولوژی پیشرفته‌تری استفاده شده است.

شخصاً وقتی یافته‌های مغایری از این قبیل را می‌بینم، این طور گمان می‌کنم که حتّی اگر تحقیقات ثابت کند که ارتباطی میان نحوۀ پردازش ذهنی و سطح تدیّن افراد وجود داشته باشد، احتمالاً این ارتباط جزئی است. به عبارت دیگر نحوۀ پردازشِ ذهنیِ افراد نمی‌تواند توجیه مناسبی برای تفاوت سطح دیانت اشخاص باشد.

براساس تمام پژوهش‌هایی که در حوزۀ روان‌شناسی دین صورت گرفته، اگر بخواهم عوامل دخیل را به سه متغیّر محدود کنم، دلایل گرایش انسان‌ به دین از این قرار خواهد بود:
نخستین عامل استعداد و زمینۀ ژنتیکی است. تحقیقات نشان می‌دهد که دوقلوهای همسان (حتّی اگر جدا از هم بزرگ شوند) در مقایسه با دوقلوهای غیرهمسان، شباهت قابل‌توجّهی در حوزۀ اعتقادات و فعالیت‌های مذهبی دارند. در حقیقت دانشمندان متّفق‌القول‌اند که 30 الی 50درصد از تفاوت‌های فردی در حوزۀ تدیّن برخاسته از عوامل ژنتیکی است. لذا عامل ژنتیک مهم‌ترین و تأثیرگذارترین دلیل گرایش انسان به دین است.

نه این که بگوییم مذهبی بودن به خودی خود موروثی است، بلکه احتمال دارد بعضی از خصلت‌ها که می‌تواند بر دیانت انسان تأثیر بگذارد، در وجود بعضی از افراد به صورت ژنتیکی وجود داشته باشد؛ مثل رک بودن، فروتنی یا داشتن روحیۀ پرسشگرانه.

عامل دوم نیاز به کنترل شدن است. در یکی از پژوهش‌ها دانشمندان از شرکت‌کننده‌ها خواستند ماجرایی را تعریف کنند که در آن بر خود کنترل داشته یا کنترل خود را از دست داده‌اند. ماجراهایی که فرد در آنها کنترل خود را از دست داده بود، عمدتاً مواردی بودند که فرد به وجود یک خدای کنترل‌گر اعتقاد نداشته است.

سومین عامل جمع‌هایی است که ما در آنها حضور داریم؛ یعنی خانواده، جامعه و فرهنگ کلان. پژوهش‌هایی که براساس نظرسنجی گالوپ صورت گرفته نیز مؤیّد همین موضوع هستند. برای مثال وقتی از مردم مصر می‌پرسیم آیا دین جزء مهمّی از زندگی روزانۀ شماست؟ پاسخ 99درصد آنها مثبت است. اما این رقم در میان مردم آمریکا 66درصد و در میان مردم سوئد 16درصد است. لذا من به عنوان یک آمریکایی که معتقدم خودم اعتقادات و فعالیت‌های مذهبی‌ام را انتخاب کرده‌ام، می‌دانم که احتمالاً اگر در سوئد یا مصر بزرگ شده بودم اعتقادات و عملکرد متفاوتی می‌داشتم.

به نظر من، برجسته‌ترین عامل تأثیر پذیرفتن از اعتقادات مذهبیِ کسانی است که بیش از همه آنها را می‌ستاییم. اگر به هر دلیلی معتقد باشیم که مذهبی‌ها انسان‌های خوشایندی هستند، احتمالاً اعتقادات و نحوۀ عملکردمان نیز شبیه به آنها خواهد شد و برعکس اگر ملحدها را دوست داشته باشیم، احتمالاً همرنگ همان‌ها خواهیم شد.
ژنتیک، کنترل و تأثیر جمع. رفتار دینی نیز همانند رفتارهای دیگری که روان‌شناسان مورد مطالعه قرار داده‌اند متأثّر از تعامل میان سرشت و پرورش است. البته هنوز در این حوزه مسائل بسیاری وجود دارد که ما قادر به درک آن نیستیم.

بعضی افراد از من می‌پرسند که پژوهش در حوزۀ روان‌شناسی دین چه تأثیری بر رویکرد شخصیِ من به دین و معنویت دارد و آیا این کار موجب تضعیف گرایش مذهبی و معنوی من نشده است؟

می‌توانم به قطع یقین بگویم که هیچ‌کدام از این علوم با اعتقادات دینی من در تضاد نیست. این نشان می‌دهد که اگر شواهد را عمیقاً بررسی کنیم، می‌بینیم علم و دین تعارضی با یکدیگر ندارند. دین به من آموخته که هر فرد دارای استعدادها و گرایش‌های ذاتی متفاوتی است، در ناآرامی‌ها به وجود یک پناهگاه نیاز دارد و از جمع تأثیر می‌پذیرد. در واقع، علم راه و روش دیگری برای دنبال کردن مسائل دینی در اختیار من قرار داده است. دین و علم دو پنجره برای شناخت عالم هستند، و اگر هر یک از این دو نباشد زندگی من تیره و تاریک خواهد شد.

چرا بعضی از افراد مذهبی‌تر از بقیه هستند؟