آرمان یا واقعیت اصلاحات در عربستان

به گزارش دین‌آنلاین، عضو هیئت علمی دانشکده روابط بین‌الملل دانشگاه وزارت امور خارجه در نشست «اصلاحات در عربستان؛ از آرمان تا واقعیت» که در مؤسسه مطالعاات راهبردی اسلام معاصر(مرام) در جمع پژوهشگران و علاقه‌مندان برگزار شد با اشاره به سه حوزه تحول و اصلاحات که منظور محمد بن سلمان است نخست به اصلاحات اقتصادی اشاره کرد و تأکید در این اصلاحات را بر خروج از اقتصاد نفتی دانست و گفت: بنابراین اصلاحات، منابعِ مالی عربستان صرفاً درآمدهای ناشی از نفت نخواهد بود. گزینه اصلی برای جایگزینی اقتصاد نفتی، رونق صنعت گردشگری است. در بخش گردشگری مذهبی، آن‌ها به دنبال جذب بیشتر معتمران (زائران سفرهای عمره) در سراسر سال هستند. این در حالی است که قبلاً در برخی ماه‌ها مثل ماه شوال، اصلاً ویزای عمره صادر نمی‌کردند.

وی افزود: نکته مهمتر بخش گردشگری غیرمذهبی است که عملاً دارای بازخوردهای فرهنگی و دینی است. به تعبیر سعودی‌ها، عربستان سرزمینی است که ظرفیت‌ها و جاذبه‌های توریستی فراوانی، به ویژه در ساحلِ دریای سرخ دارد. از جمله طرح‌های در دست اقدام، طرح نئوم(Neom) و استفاده از منابع طبیعی، است.

ایشان در توضیح این موضوع گفت: عربستان تجربه میزبانی از گردشگران غیرمذهبی را ندارد و این در حالی است این صنعت منطق خاصی دارد. شما نمی‌توانید آن را متناسب با بالاخره ذهنیتِ خودتان خیلی شکل بدهید.

مسجدجامعی در اشاره به خودکفایی در صنایع نظامی سعودی، اصلاحات در این بخش را مورد دیگر از اصلاحات اقتصادی یاد کرد و گفت: عربستان بعضاً اولین و یا دومین خریدار بزرگ سلاح است. محمد بن سلمان در برنامه 2030، به دنبال تولید نیمی از خرید تسلیحاتی فعلی عربستان سعودی است. این مسئله نتایج اقتصادی و صنعتی مهمی دارد.

سفیر سابق ایران در مراکش بخش دوم از اصلاحات در عربستان را اصلاحات اجتماعی و فرهنگی دانست و گفت: این اصلاحات از مسئله حقوق زنان گرفته تا آزادی‌های به اعتباری ممنوعه را دربرمی‌گیرد. فرض کنید در عربستان تاکنون سینما یا محلِّ تجمع برای تئاتر یا اجرای کنسرت موسیقی وجود نداشته است. در واقع محمد بن سلمان در این بخش در حال ایجاد یک نوع گشایش اجتماعی و فرهنگی است.

ایشان با مهم خواندن اصلاحات در بخش سوم توضیح داد: اصلاحات دینی بیشترین ارتباط را با منافع و مصالحِ ما و شیعیان دارد. محمد بن سلمان همیشه در موردِ اسلام معتدل، سخن می‌گوید. آنچه در ذهن او و امثال او می‌گذرد، این است که اسلام موجود عمیقاً تحت تأثیر تشکیلات و عالمان وهابی است و باید از کنترل آنها خارج شود. در واقع او و همفکرانش می‌خواهند سیطره وهابیت بر اسلام رسمی را که حدود هشتاد یا نود سال بر این کشور حاکم است بشکنند.

ایشان در ادامه به تاریخچه اصلاحات در عربستان پرداخت: اولین موج اصلاحات، در زمان ملک فیصل شروع شد. دهة بیست عربستان به عنوان کشور واحد در‌آمد و عبدالعزیز حاکم شد و یک سلسله مشکلاتی با اخوان وهابی، غیر اخوان‌المسلمین، پیدا کرد که تا آخر دهه بیست سرکوب شد. از اواخر دهه بیست در زمان عبدالعزیز و پسرش سعود تا 1964 که قدرت به ملک فیصل منتقل شد، ایجاد ساختار جدید به معنای وزارتخانه و اداره کل و مراکز شهری و نهادهای مدنی، تقریباً مغفول ماند. عملاً فیصل عربستان را از حالت بدوی خارج کرد و کابینه، وزارت‌خانه‌های مختلف، مسائل آموزشی بهداشتی درمانی را تأسیس کرد. بنابراین به اعتباری می‌توان گفت موجِ اول اصلاحات به زمانِ فیصل مربوط است.

مسجدجامعی درادامه به موجِ دوم اصلاحات پرداخت و گفت: موج دوم در سال 1991 بعد از آزادسازی کویت شکل گرفت. کویت در زمان بوشِ پدر با کمکِ امریکایی‌ها و غربی‌ها، آزاد شد. نه به خاطر فشارهای داخلی بلکه عمدتاً به دلیل فشار خارجی یعنی فشار امریکایی‌ها، سعودی‌ها مجبور شدند به یک سلسله اصلاحات تن در دهند. اصلاحاتِ برآمده از فشارهای خارجی نه تنها در نیمه اول دهه 90 بلکه در سال 2001 نیز اتفاق افتاد

ایشان با بازگشت به موضوع اصلاحات اخیر در عربستان این اصلاحات را در مقایسه با اصلاحات قدیم، پدیده‌ای دانست که از درون خاندان حاکم نشئت می‌گیرد و محرّک اصلی اصلاحات در مفهومِ جدید در دو سه سال اخیر را نظام حاکم دانست.

دکترمسجدجامعی هدف از اصلاحات اخیر را هماهنگی با وضعیتِ جدید جامعه عربستان، جامعه منطقه‌ای و جامعه جهانی دانست و گفت: در عربستان هفتاد درصدِ از مردم زیر سی سال هستند. یعنی جامعه عربستان به‌عنوانی از ایران هم جوان‌تر است و دیدگاه نسل جدید با نسل‌های قبلی در این کشور به خاطر فضای بسته جامعه، اختلاف زیادی دارد.

وی در ادامه به عوامل متنوعی اشاره کرد که در بروز این اصلاحات نقش دارند و هراس سعودی‌ها از سیاست‌های خاورمیانه‌ای امریکا بعد از حمله به عراق و ترس از گسترش نفوذ ایران در منطقه (به خصوص ایران هسته‌ای) را از این عوامل برشمرد و گفت: جامعه نخبه عربستان را می‌توانیم در یک تقسیم‌بندی کلی به دو گروه تقسیم کنیم: یک گروه افرادی که عمیقاً ضدِ ایران هستند که شامل عالمان دینی و افرادی با گرایش غلیظ وهابی می‌شود. این گروه به هیچ عنوان تعدیل‌پذیر نیستند و اساساً مذاکره و گفتگو بی‌معناست. گروه دیگر خصومت ذاتی با ایران ندارد و به واقع ملک عبدالله و اصولاً خاندان سلطنی اکثراً به این گروه دوم تعلق دارند. اگرچه در بین خودِ خاندان سلطنتی قشرِ کوچکی که اتفاقاً سلمان هم از آنها است متمایل به گروه اول هستند. در اواخر قرن بیستم، بازیگران اصلی از گروه دوم بودند ولی در طیّ مخصوصاً ده سال اخیر، این جریان به عکس شده است.

نویسنده کتاب “ژئوپلتیک خلیج فارس عربستان و شیخ‌نشین‌ها” افزود: با ظهور تحولات داخلی کشورهای عربی در سال 2010 که با دوره ریاست‌جمهوری اوباما مصادف شد، امریکایی‌ها سیاست مشخص خاورمیانه‌ای نداشتند. به‌طورکلی برای کشورهایی مثل عربستان که وابسته به قدرت هستند، بدترین شرایط، مبهم بودن سیاست‌های آن قدرت در قبال رقباء منطقه‌ای و خود آنهاست.

وی افزود: مجموعه عوامل سه‌گانه یک ذهنیّت جدیدی را به‌ویژه در بدنه جوان نظام حاکم ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه تا حد ممکن مستقل عمل کنیم، البته استقلال در معنا و فهم سعودی‌اش. واقع این است که این مرحله‌ای است که عربستان را واردِ فاز جدید زندگی حکومتی، سیاسی و فکری خود می‌کند.

مسجدجامعی در توضیح عوامل سه‌گانه گفت: عربستان سه رکن مهم دارد: اول، رکن خاندان سلطنتی است. دوم، رکن دینی و سوم رکن اقتصادی است. طی اصلاحات دو ماه اخیر همه این بخش‌ها دگرگون شده‌اند. به عنوان اصلاح یک تعداد قابل توجهی از افراد بانفوذ خاندان را بازداشت کردند. رئیس گارد ملی یا فردی مثل طلال افرادی نیستند که به‌راحتی از این قضیه عبور کنند. به‌علاوه، شخصیت‌های اجتماعی و تا حدودی دینی نیز از این جریان متأثر شدند. به واقع بخش اقتصادی در عربستان، بخش صنعتی یا بخش صنایع زیربنایی نیست بلکه تجاری، بانکی، بورس و اعتباری است. در این قسمت تاجران سعودی موفق عمل کرده‌اند. یعنی با اینکه جهان سومی هستند، ولی موفق عمل کرده‌اند. سهم این گروه در زنده نگه داشتن و به اعتباری شکوفایی اقتصاد عربستان بسیار مهم است. بسیاری از این افراد هم دستگیر می‌شوند که خوب طبیعتاً باعث بی‌اعتمادی، خروج سرمایه ملی و تخریب تمام برنامه‌های زیربنایی توسعه‌ای خواهد شد.

ایشان در پایان سخنان خود گفت: تمامی این طبقات ناراضی هستند و صرفاً به خاطر گرایش حنبلی و تبعیت از حاکم ساکت هستند. سعودی‌ها برای اولین بار خروج ارز بیش از شصت هزار ریال سعودی از کشور را ممنوع کردند. تمامی برنامه‌های توسعه‌ای به طور طبیعی از بین رفته است. پروژه‌های دولتی هم دچار مشکل شده است. بخش خصوصی و نرخ بی‌کاری به صورت محسوس افزایش پیدا کرده است. زمانی که یک کشور بدون اعتماد به نفس و بدون برخورداری از استحکامات لازم دست به تغییر و اصلاح بزند، منجر به سقوط می‌شود چنانکه گورباچف نتوانست اداره کند.

آرمان یا واقعیت اصلاحات در عربستان

به گزارش دین‌آنلاین، عضو هیئت علمی دانشکده روابط بین‌الملل دانشگاه وزارت امور خارجه در نشست «اصلاحات در عربستان؛ از آرمان تا واقعیت» که در مؤسسه مطالعاات راهبردی اسلام معاصر(مرام) در جمع پژوهشگران و علاقه‌مندان برگزار شد با اشاره به سه حوزه تحول و اصلاحات که منظور محمد بن سلمان است نخست به اصلاحات اقتصادی اشاره کرد و تأکید در این اصلاحات را بر خروج از اقتصاد نفتی دانست و گفت: بنابراین اصلاحات، منابعِ مالی عربستان صرفاً درآمدهای ناشی از نفت نخواهد بود. گزینه اصلی برای جایگزینی اقتصاد نفتی، رونق صنعت گردشگری است. در بخش گردشگری مذهبی، آن‌ها به دنبال جذب بیشتر معتمران (زائران سفرهای عمره) در سراسر سال هستند. این در حالی است که قبلاً در برخی ماه‌ها مثل ماه شوال، اصلاً ویزای عمره صادر نمی‌کردند.

وی افزود: نکته مهمتر بخش گردشگری غیرمذهبی است که عملاً دارای بازخوردهای فرهنگی و دینی است. به تعبیر سعودی‌ها، عربستان سرزمینی است که ظرفیت‌ها و جاذبه‌های توریستی فراوانی، به ویژه در ساحلِ دریای سرخ دارد. از جمله طرح‌های در دست اقدام، طرح نئوم(Neom) و استفاده از منابع طبیعی، است.

ایشان در توضیح این موضوع گفت: عربستان تجربه میزبانی از گردشگران غیرمذهبی را ندارد و این در حالی است این صنعت منطق خاصی دارد. شما نمی‌توانید آن را متناسب با بالاخره ذهنیتِ خودتان خیلی شکل بدهید.

مسجدجامعی در اشاره به خودکفایی در صنایع نظامی سعودی، اصلاحات در این بخش را مورد دیگر از اصلاحات اقتصادی یاد کرد و گفت: عربستان بعضاً اولین و یا دومین خریدار بزرگ سلاح است. محمد بن سلمان در برنامه 2030، به دنبال تولید نیمی از خرید تسلیحاتی فعلی عربستان سعودی است. این مسئله نتایج اقتصادی و صنعتی مهمی دارد.

سفیر سابق ایران در مراکش بخش دوم از اصلاحات در عربستان را اصلاحات اجتماعی و فرهنگی دانست و گفت: این اصلاحات از مسئله حقوق زنان گرفته تا آزادی‌های به اعتباری ممنوعه را دربرمی‌گیرد. فرض کنید در عربستان تاکنون سینما یا محلِّ تجمع برای تئاتر یا اجرای کنسرت موسیقی وجود نداشته است. در واقع محمد بن سلمان در این بخش در حال ایجاد یک نوع گشایش اجتماعی و فرهنگی است.

ایشان با مهم خواندن اصلاحات در بخش سوم توضیح داد: اصلاحات دینی بیشترین ارتباط را با منافع و مصالحِ ما و شیعیان دارد. محمد بن سلمان همیشه در موردِ اسلام معتدل، سخن می‌گوید. آنچه در ذهن او و امثال او می‌گذرد، این است که اسلام موجود عمیقاً تحت تأثیر تشکیلات و عالمان وهابی است و باید از کنترل آنها خارج شود. در واقع او و همفکرانش می‌خواهند سیطره وهابیت بر اسلام رسمی را که حدود هشتاد یا نود سال بر این کشور حاکم است بشکنند.

ایشان در ادامه به تاریخچه اصلاحات در عربستان پرداخت: اولین موج اصلاحات، در زمان ملک فیصل شروع شد. دهة بیست عربستان به عنوان کشور واحد در‌آمد و عبدالعزیز حاکم شد و یک سلسله مشکلاتی با اخوان وهابی، غیر اخوان‌المسلمین، پیدا کرد که تا آخر دهه بیست سرکوب شد. از اواخر دهه بیست در زمان عبدالعزیز و پسرش سعود تا 1964 که قدرت به ملک فیصل منتقل شد، ایجاد ساختار جدید به معنای وزارتخانه و اداره کل و مراکز شهری و نهادهای مدنی، تقریباً مغفول ماند. عملاً فیصل عربستان را از حالت بدوی خارج کرد و کابینه، وزارت‌خانه‌های مختلف، مسائل آموزشی بهداشتی درمانی را تأسیس کرد. بنابراین به اعتباری می‌توان گفت موجِ اول اصلاحات به زمانِ فیصل مربوط است.

مسجدجامعی درادامه به موجِ دوم اصلاحات پرداخت و گفت: موج دوم در سال 1991 بعد از آزادسازی کویت شکل گرفت. کویت در زمان بوشِ پدر با کمکِ امریکایی‌ها و غربی‌ها، آزاد شد. نه به خاطر فشارهای داخلی بلکه عمدتاً به دلیل فشار خارجی یعنی فشار امریکایی‌ها، سعودی‌ها مجبور شدند به یک سلسله اصلاحات تن در دهند. اصلاحاتِ برآمده از فشارهای خارجی نه تنها در نیمه اول دهه 90 بلکه در سال 2001 نیز اتفاق افتاد

ایشان با بازگشت به موضوع اصلاحات اخیر در عربستان این اصلاحات را در مقایسه با اصلاحات قدیم، پدیده‌ای دانست که از درون خاندان حاکم نشئت می‌گیرد و محرّک اصلی اصلاحات در مفهومِ جدید در دو سه سال اخیر را نظام حاکم دانست.

دکترمسجدجامعی هدف از اصلاحات اخیر را هماهنگی با وضعیتِ جدید جامعه عربستان، جامعه منطقه‌ای و جامعه جهانی دانست و گفت: در عربستان هفتاد درصدِ از مردم زیر سی سال هستند. یعنی جامعه عربستان به‌عنوانی از ایران هم جوان‌تر است و دیدگاه نسل جدید با نسل‌های قبلی در این کشور به خاطر فضای بسته جامعه، اختلاف زیادی دارد.

وی در ادامه به عوامل متنوعی اشاره کرد که در بروز این اصلاحات نقش دارند و هراس سعودی‌ها از سیاست‌های خاورمیانه‌ای امریکا بعد از حمله به عراق و ترس از گسترش نفوذ ایران در منطقه (به خصوص ایران هسته‌ای) را از این عوامل برشمرد و گفت: جامعه نخبه عربستان را می‌توانیم در یک تقسیم‌بندی کلی به دو گروه تقسیم کنیم: یک گروه افرادی که عمیقاً ضدِ ایران هستند که شامل عالمان دینی و افرادی با گرایش غلیظ وهابی می‌شود. این گروه به هیچ عنوان تعدیل‌پذیر نیستند و اساساً مذاکره و گفتگو بی‌معناست. گروه دیگر خصومت ذاتی با ایران ندارد و به واقع ملک عبدالله و اصولاً خاندان سلطنی اکثراً به این گروه دوم تعلق دارند. اگرچه در بین خودِ خاندان سلطنتی قشرِ کوچکی که اتفاقاً سلمان هم از آنها است متمایل به گروه اول هستند. در اواخر قرن بیستم، بازیگران اصلی از گروه دوم بودند ولی در طیّ مخصوصاً ده سال اخیر، این جریان به عکس شده است.

نویسنده کتاب “ژئوپلتیک خلیج فارس عربستان و شیخ‌نشین‌ها” افزود: با ظهور تحولات داخلی کشورهای عربی در سال 2010 که با دوره ریاست‌جمهوری اوباما مصادف شد، امریکایی‌ها سیاست مشخص خاورمیانه‌ای نداشتند. به‌طورکلی برای کشورهایی مثل عربستان که وابسته به قدرت هستند، بدترین شرایط، مبهم بودن سیاست‌های آن قدرت در قبال رقباء منطقه‌ای و خود آنهاست.

وی افزود: مجموعه عوامل سه‌گانه یک ذهنیّت جدیدی را به‌ویژه در بدنه جوان نظام حاکم ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه تا حد ممکن مستقل عمل کنیم، البته استقلال در معنا و فهم سعودی‌اش. واقع این است که این مرحله‌ای است که عربستان را واردِ فاز جدید زندگی حکومتی، سیاسی و فکری خود می‌کند.

مسجدجامعی در توضیح عوامل سه‌گانه گفت: عربستان سه رکن مهم دارد: اول، رکن خاندان سلطنتی است. دوم، رکن دینی و سوم رکن اقتصادی است. طی اصلاحات دو ماه اخیر همه این بخش‌ها دگرگون شده‌اند. به عنوان اصلاح یک تعداد قابل توجهی از افراد بانفوذ خاندان را بازداشت کردند. رئیس گارد ملی یا فردی مثل طلال افرادی نیستند که به‌راحتی از این قضیه عبور کنند. به‌علاوه، شخصیت‌های اجتماعی و تا حدودی دینی نیز از این جریان متأثر شدند. به واقع بخش اقتصادی در عربستان، بخش صنعتی یا بخش صنایع زیربنایی نیست بلکه تجاری، بانکی، بورس و اعتباری است. در این قسمت تاجران سعودی موفق عمل کرده‌اند. یعنی با اینکه جهان سومی هستند، ولی موفق عمل کرده‌اند. سهم این گروه در زنده نگه داشتن و به اعتباری شکوفایی اقتصاد عربستان بسیار مهم است. بسیاری از این افراد هم دستگیر می‌شوند که خوب طبیعتاً باعث بی‌اعتمادی، خروج سرمایه ملی و تخریب تمام برنامه‌های زیربنایی توسعه‌ای خواهد شد.

ایشان در پایان سخنان خود گفت: تمامی این طبقات ناراضی هستند و صرفاً به خاطر گرایش حنبلی و تبعیت از حاکم ساکت هستند. سعودی‌ها برای اولین بار خروج ارز بیش از شصت هزار ریال سعودی از کشور را ممنوع کردند. تمامی برنامه‌های توسعه‌ای به طور طبیعی از بین رفته است. پروژه‌های دولتی هم دچار مشکل شده است. بخش خصوصی و نرخ بی‌کاری به صورت محسوس افزایش پیدا کرده است. زمانی که یک کشور بدون اعتماد به نفس و بدون برخورداری از استحکامات لازم دست به تغییر و اصلاح بزند، منجر به سقوط می‌شود چنانکه گورباچف نتوانست اداره کند.

آرمان یا واقعیت اصلاحات در عربستان

کشمکش با خدایی که امکان وقوع هرج‌و‌مرج را فراهم می‌سازد

به نظر می‌رسد اوضاع جهان آشفته و نابسامان شده‌ و ناآرامی همه‌جا را فراگرفته است. بخش اعظم این وضعیت ناگوار به خاطر عملکرد رئیس‌جمهور وقت آمریکا و بی‌بندوباری‌های جنسی صاحبان ثروت و قدرت است.

رابطۀ آمریکا با متّحدانش نیز دستخوش تزلزل شده است. به نظر می‌رسد آمریکا دارد بیش از پیش از متّحدان خود فاصله می‌گیرد و اقتدار و عزّت خود را از کف می‌دهد. در این هفته دعوت قانون‌گذاران انگلیسی از ترامپ برای سفر دولتی به انگلستان لغو شد، چراکه او باز هم تصاویری فاشیستی و نژادگرایانه‌ای‌ را از مسلمانان در توئیتر منتشر کرده است. با این که قانون‌گزاران خارجی به‌شدّت نسبت به عملکرد ترامپ منتقد هستند، کنگرۀ آمریکا به نحو عجیبی در این رابطه ساکت و انعطاف‌پذیر بوده است.

با این که آمریکا با معایب و کاستی‌هایی که دارد، همواره رهبر «جهان آزاد» بوده، به نظر می‌رسد که آهسته و پیوسته دارد این جایگاه را از دست می‌دهد. در مقابل آلمان دارد جای آمریکا را می‌گیرد و چین و روسیه نیز با فاصلۀ کمی پس از آلمان قرار گرفته‌اند.

کنگرۀ آمریکا تا جایی که در توان داشته تلاش کرده تا «لایحۀ مراقبت‌های مقرون‌به‌صرفه» را از بین ببرد. این باعث خواهد شد میلیون‌ها نفر از دسترسی به مراقبت‌های بهداشت و سلامت محروم شوند. کنگره حتّی تلاش دارد لایحه‌ای مالیاتی به تصویب برساند که به نفع ثروتمندان است، اما در مقابل مالیات‌ها را برای تمام کسانی که درآمد سالانه‌شان زیر 75000 دلار است و لذا باعث می‌شوند کسری بودجۀ فدرال به بیش از یک تریلیون دلار برسد افزایش دهد.

حزب جمهوری‌خواه چنان از پیروزی نومید شده‌ که دیگر دست از تلاش برداشته است. تا پیش از این آنها با هر چیزی که موجب افزایش کسری فدرال می‌شد مبارزه می‌کردند، اما الان دیگر اهمیتی نمی‌دهند.

نظام جنسیت‌گرا و مردسالار آمریکا نیز به این اوضاع نابسامان دامن می‌زند. تعداد روزافزونی از مردان مرتکب رفتارهای نامشروع جنسی شده و بسیاری از آنها به همین خاطر شغل خود را از دست داده‌اند، البته به استثنای سیاستمداران!
ما شاهدیم که مردان قدرتمند سفیدپوست از یکدیگر پشتیبانی می‌کنند؛ در حالی که هزینۀ این پشتیبانی از جیب مردم آمریکا پرداخته می‌شود.

ترامپ و کیم جونگ اون، رئیس‌جمهور کرۀ شمالی دارند یکدیگر را به چالش می‌کشند تا ببینند کدام‌یک از آنها نخستین قدم را به سمت جنگ برمی‌دارد. گویا یک زمین بازی داریم که دو کودک در آن دست به یقه شده‌اند و احتمال دارد میلیون‌ها نفر به خاطر این بازی کودکانه جان خود را از دست بدهند.

آشوب و هرج‌و‌مرج آمریکا را فرا گرفته و این خداوند است که اجازۀ وقوع این اتّفاقات را صادر می‌کند.

جایی خواندم که وقتی نازی‌ها در آلمان به قدرت رسیدند، مشابه همین اتّفاقات در آلمان نیز رخ داد. مردم به هیتلر رأی دادند تا به قدرت برسد، اما وقتی دیدند این تصمیم‌شان منجر به بدترین هرج‌و‌مرج‌ها شد شوکه شدند.

اما در آنجا هم این خدا بود که اجازۀ وقوع چنان اتّفاقاتی را داد. نمی‌گویم خدا مسبّب آن رخدادها بود، بلکه اجازۀ تحقّق یافتن آنها را داد، درست همان‌طور که اجازه داد و می‌دهد بدترین طوفان‌ها بر سر مردم فرود آید.

بعضی از ما این طور آموخته‌ایم که ما در کار خلقت با خدا همکار هستیم؛ یعنی خداوند برای حفظ نظم جهان به ما نیاز دارد. به همین خاطر است که کار سازمان‌دهندگان و عملگرایان تا این حد اهمیت دارد، چراکه آنها با بی‌عدالتی مبارزه می‌کنند.

اما به نظر می‌رسد ما همکاران خدا توانایی جلوگیری یا حتّی کاستن از سرعت سقوط در ورطه‌ای که گرفتارش شده‌ایم را نداریم. زمانۀ ترسناکی شده و ظاهراً خداوند (که من فکر می‌کردم می‌تواند هر کاری را انجام دهد) قصد ندارد وضعیت ما را تغییر دهد.

هنوز نمی‌دانیم که این اتّفاقات در نهایت به کجا خواهد انجامید، اما به نظر می‌رسد خداوند دارد اجازه می‌دهد آشوب و ناآرامی بر جامعه مستولی شود و این بسیار بسیار آزاردهنده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* انتشار این‌گونه مطالب در دین‌آنلاین تنها به‌منظور انعکاس و بازتاب نگاه تحلیلگران و متفکران غرب به حوادث و رویدادهاست و به‌منزله تأیید سخنان آنان نیست.

کشمکش با خدایی که امکان وقوع هرج‌و‌مرج را فراهم می‌سازد

به نظر می‌رسد اوضاع جهان آشفته و نابسامان شده‌ و ناآرامی همه‌جا را فراگرفته است. بخش اعظم این وضعیت ناگوار به خاطر عملکرد رئیس‌جمهور وقت آمریکا و بی‌بندوباری‌های جنسی صاحبان ثروت و قدرت است.

رابطۀ آمریکا با متّحدانش نیز دستخوش تزلزل شده است. به نظر می‌رسد آمریکا دارد بیش از پیش از متّحدان خود فاصله می‌گیرد و اقتدار و عزّت خود را از کف می‌دهد. در این هفته دعوت قانون‌گذاران انگلیسی از ترامپ برای سفر دولتی به انگلستان لغو شد، چراکه او باز هم تصاویری فاشیستی و نژادگرایانه‌ای‌ را از مسلمانان در توئیتر منتشر کرده است. با این که قانون‌گزاران خارجی به‌شدّت نسبت به عملکرد ترامپ منتقد هستند، کنگرۀ آمریکا به نحو عجیبی در این رابطه ساکت و انعطاف‌پذیر بوده است.

با این که آمریکا با معایب و کاستی‌هایی که دارد، همواره رهبر «جهان آزاد» بوده، به نظر می‌رسد که آهسته و پیوسته دارد این جایگاه را از دست می‌دهد. در مقابل آلمان دارد جای آمریکا را می‌گیرد و چین و روسیه نیز با فاصلۀ کمی پس از آلمان قرار گرفته‌اند.

کنگرۀ آمریکا تا جایی که در توان داشته تلاش کرده تا «لایحۀ مراقبت‌های مقرون‌به‌صرفه» را از بین ببرد. این باعث خواهد شد میلیون‌ها نفر از دسترسی به مراقبت‌های بهداشت و سلامت محروم شوند. کنگره حتّی تلاش دارد لایحه‌ای مالیاتی به تصویب برساند که به نفع ثروتمندان است، اما در مقابل مالیات‌ها را برای تمام کسانی که درآمد سالانه‌شان زیر 75000 دلار است و لذا باعث می‌شوند کسری بودجۀ فدرال به بیش از یک تریلیون دلار برسد افزایش دهد.

حزب جمهوری‌خواه چنان از پیروزی نومید شده‌ که دیگر دست از تلاش برداشته است. تا پیش از این آنها با هر چیزی که موجب افزایش کسری فدرال می‌شد مبارزه می‌کردند، اما الان دیگر اهمیتی نمی‌دهند.

نظام جنسیت‌گرا و مردسالار آمریکا نیز به این اوضاع نابسامان دامن می‌زند. تعداد روزافزونی از مردان مرتکب رفتارهای نامشروع جنسی شده و بسیاری از آنها به همین خاطر شغل خود را از دست داده‌اند، البته به استثنای سیاستمداران!
ما شاهدیم که مردان قدرتمند سفیدپوست از یکدیگر پشتیبانی می‌کنند؛ در حالی که هزینۀ این پشتیبانی از جیب مردم آمریکا پرداخته می‌شود.

ترامپ و کیم جونگ اون، رئیس‌جمهور کرۀ شمالی دارند یکدیگر را به چالش می‌کشند تا ببینند کدام‌یک از آنها نخستین قدم را به سمت جنگ برمی‌دارد. گویا یک زمین بازی داریم که دو کودک در آن دست به یقه شده‌اند و احتمال دارد میلیون‌ها نفر به خاطر این بازی کودکانه جان خود را از دست بدهند.

آشوب و هرج‌و‌مرج آمریکا را فرا گرفته و این خداوند است که اجازۀ وقوع این اتّفاقات را صادر می‌کند.

جایی خواندم که وقتی نازی‌ها در آلمان به قدرت رسیدند، مشابه همین اتّفاقات در آلمان نیز رخ داد. مردم به هیتلر رأی دادند تا به قدرت برسد، اما وقتی دیدند این تصمیم‌شان منجر به بدترین هرج‌و‌مرج‌ها شد شوکه شدند.

اما در آنجا هم این خدا بود که اجازۀ وقوع چنان اتّفاقاتی را داد. نمی‌گویم خدا مسبّب آن رخدادها بود، بلکه اجازۀ تحقّق یافتن آنها را داد، درست همان‌طور که اجازه داد و می‌دهد بدترین طوفان‌ها بر سر مردم فرود آید.

بعضی از ما این طور آموخته‌ایم که ما در کار خلقت با خدا همکار هستیم؛ یعنی خداوند برای حفظ نظم جهان به ما نیاز دارد. به همین خاطر است که کار سازمان‌دهندگان و عملگرایان تا این حد اهمیت دارد، چراکه آنها با بی‌عدالتی مبارزه می‌کنند.

اما به نظر می‌رسد ما همکاران خدا توانایی جلوگیری یا حتّی کاستن از سرعت سقوط در ورطه‌ای که گرفتارش شده‌ایم را نداریم. زمانۀ ترسناکی شده و ظاهراً خداوند (که من فکر می‌کردم می‌تواند هر کاری را انجام دهد) قصد ندارد وضعیت ما را تغییر دهد.

هنوز نمی‌دانیم که این اتّفاقات در نهایت به کجا خواهد انجامید، اما به نظر می‌رسد خداوند دارد اجازه می‌دهد آشوب و ناآرامی بر جامعه مستولی شود و این بسیار بسیار آزاردهنده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* انتشار این‌گونه مطالب در دین‌آنلاین تنها به‌منظور انعکاس و بازتاب نگاه تحلیلگران و متفکران غرب به حوادث و رویدادهاست و به‌منزله تأیید سخنان آنان نیست.

کشمکش با خدایی که امکان وقوع هرج‌و‌مرج را فراهم می‌سازد

معرفی شخصیت های انیمیشن «شاهزاده روم» +تصاویر و انیمیشن
انیمیشن شاهزاده روم بی شک جز بهترین انیمیشن‌های تولید شده در ایران است و داستان آن درباره …

معرفی شخصیت های انیمیشن «شاهزاده روم» +تصاویر و انیمیشن

انیمیشن شاهزاده روم بی شک جز بهترین انیمیشن‌های تولید شده در ایران است و داستان آن درباره …
معرفی شخصیت های انیمیشن «شاهزاده روم» +تصاویر و انیمیشن

آیا آموزه‌ای از بودیسم کشتار میانمار را توجیه می‌کند؟

* اخلاقیات بوداگرایانه بر دو اصل بی‌گزندی و رواداری برپا شده است. خاستگاه این دو اصل در این آیین چیست؟
احتمالاً مرادتان از بی‌گزندی که لازمه‌ آن نیز رواداری است اشاره به اصطلاح سنسکریت اهیمسا است. من اهیمسا را به «نیازردن» یا «عدم آزار جانداران» برمی‌گردانم. می‌گوییم آزردن چون آزردن جانداران مراتب دارد شامل آزار روحی و جسمی و اوج آن در گرفتن جان یا قتل است. می‌گوییم جاندار چون شامل کشتن انسان، حیوان، یا هرموجود زنده‌ای است که دم حیاتی دارد. در نظر بودا سقط جنین حتا خطای بزرگی است. اهیمسا مهم‌ترین آموزه‌ی بودا است که در کانون پالی یا مجموعه متون دینی سنت هینه‌یانه یا تیره‌واده بارها به آن اشاره شده است. اهیمسا یا نیازردن در متون بودایی در شمار «دستورهای اخلاقی» و بلکه شرعی است. رهروی که مرتکب قتل شود علاوه بر مجازات کیهانی، بی‌تردید از دیر اخراج می‌شود؛ زیرا با این عمل نشان می‌دهد که صلاحیت یا آمادگی گام نهادن در راه بودا را ندارد. اهیمسا یکی از پنج دستور بودایی است که همه پیروان بودا وظیفه دارند از آن‌ها اجتناب کنند و به‌جا آوردن آن‌ها را مدام به زبان آورند، این‌گونه:

تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از گرفتن جان؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از دزدی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از بی‌عفتی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از دروغگویی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از می‌خواری.

نقض هریک از این پنج دستور علاوه بر مجازات کیهانی (نیروی کرمه) برای رهرو اخراج از دیر را نیز به همراه دارد. اولین دستور به پرهیز از آزار جاندارن و گرفتن جان اشاره دارد و از همه سنگین‌تر گرفتن جان انسان است حتا اگر جنین باشد.  سبد وینیه، اولین بخش کانون پالی هینه‌یانه، «گرفتن جان انسان» را ممنوع و نابخشودنی می‌خواند. قانون‌نامه دیری بودایی (پراتی‌موکشه) در سبد انضباط دیری (وینیه پیتکه) از چهار خطای بزرگ نام می‌برد که رهرو در صورت ارتکاب آن‌ها با کیفر اخراج همیشگی از سنگه (انجمن دیری) مواجه می‌شود. این چهار خطا این‌هاست: 1. رابطه جنسی یا بی عفتی، 2. گرفتن مال داده نشده یا دزدی، 3. گرفتن جان یا قتل، و 4. ادعای داشتن نیروهای فراطبیعی یا کرامات. رهروی که مرتکب یکی از این‌ها می‌شود را به «برگ خزان» یا «نخل بی سر» تشبیه کرده‌اند. در سراسر متون دینی وابسته به مکتب تیره‌واده آمده است رهروی که مرتکب قتل شود، چه در این زندگی و چه در زندگی بعدی، پیرو بودا نخواهد بود:
«رهرو پذیرش شده‌ی کامل نباید دانسته جانداران را از داشتن زندگی محروم کند حتا اگر موری باشد. رهروی که دانسته انسانی را از زندگی محروم کند، حتا اگر جنین باشد، دیگر پبرو بودا نخواهد بود. رهروی که دانسته انسانی را از زندگی محروم کند دیگر هرگز پیرو بودا نخواهد شد، به کردار صخره‌یی دو نیم شده دیگر هرگز به هم نمی‌رسند.»

* اگر بخواهیم برای آیین بودا اندیشه سیاسی یا اجتماعی متصور شویم چه  ویژگی‌هایی را باید برشمریم؟

آیین بودا بعد سیاسی ندارد. بعد اجتماعی هم بعدها در چین پیدا کرد. آموزه‌های بودا ربط و نسبتی با جامعه و سیاست نداشت اگرچه برخی جامعه‌شناسان دین مانند گامبریک نقش مصلح اجتماعی به او داده‌اند. او را مصلح آیین برهمنی دانسته‌اند که با نظام برهمنان به مخالفت برخاست و آیین جدیدی آورد. خلاصه از او یک مارتین لوتر بودایی ساخته‌اند. اما به واقع خودش گفته است آموزه‌ی من تنها به رنج انسان‌ها و کلید رهایی از رنج که درون خود انسان است اشاره دارد نه جامعه و تشکیل ملت واحد یا حکومت. در متون بودایی حتا یک عبارت نمی‌توان یافت که علیه نظام برهمنی بیان شده باشد.

تاریخ آیین بودا زمانی با سیاست پیوند خورد که آشوکا، شاه مئوری، قرن سوم ق‌م، بودایی شد و خود را متعهد دانست که آموزه‌های بودا را گسترش دهد. انگیزه‌ پشت این کار او را متفاوت بیان کرده‌اند. نظر من این است که بیش‌تر دغدغه حکومت داشت. او با متحد کردن ادیان زمانه خویش، صلح و آرامش را در سراسر امپراتوری خویش گسترش داد و این کار بزرگی بود اما انگیزه او صرف گسترش دین بودایی نبود. حتا سعی کرد به جای آموزه‌های بودا، اندیشه‌های خود را گسترش دهد تا جایی که آموزه‌های بودا را دست‌کاری یا به قول امروزی‌ها تحریف می‌کرد، بر کتیبه‌ها می‌نوشت و در سراسر قلمرو خویش نصب می‌کرد. مردم در این نوشته‌ها بیش‌تر او را می‌دیدند تا بودا یا بنیادگذار هر دین دیگری را. بودایی‌ها هنوز هم او را شاه بودایی الگو می‌دانند اما هیچ‌گاه اجازه ندادند که آموزه‌های او جایگزین آموزه‌های بودا شود. دین بودایی که امروزه در کشورهای آسیای جنوبی و جنوب شرقی (سری‌لانکا، تایلند، میانمار، کامبوج و لائوس) رایج است در نتیجه فتوحات و سلطه آشوکا بر این مناطق بود. بعدها شاه آرمانی (چکره‌ورتین) وارد منابع بودایی شد. میتریه، بودای بعدی در سنت بودایی نیز بعدها رنگ موعود گرفت که برای نجات بودایی‌های جهان حکومت جهانی تشکیل خواهد داد. همه این‌ها بعدها در بیرون هند ساخته و پرداخته شد. غالباً هم متأثر از اندیشه چینی است و ربط و نسبتی با متون اولیه سنت‌های مختلف بودایی ندارد.

* آیین بودا در جهان معاصر چه تحولات و تغییراتی را پذیرفته است؟

آیین بودا یک نام کلی است برای سه سنت رایج آن در مناطق مختلف جهان، یعنی سنت هینه‌یانه در پنج کشور آسیای جنوب شرقی، سنت مهایانه چهار کشور آسیای شرقی، و سنت وجره‌یانه در تبت. سنت هینه‌یانه تحول چندانی نداشته اما مهایانه و وجره‌یانه از همان آغاز خود را با جهان هماهنگ کردند. بودا شاگردان متفاوتی داشت اگرچه مهایانه فراتر از این معتقد است که بودا تعالیم متفاوتی هم داشت. یک قرن پس از مرگ بودا اختلاف‌های روشی بین پیروان او پیدا شد و انجمن واحدی که بنیاد نهاده بود دچار اختلاف و انشعاب شد. پیشگامان مهایانه اندیشه مهرورزی به حال همه جانداران را پیشه خود کردند و هینه‌یانه را خودخواه و خودپرست دانستند که جز به خود به کسی نمی‌اندیشد. این دعواهای فرقه‌ای تا امروز ادامه دارد. هینه‌یانه بسته باقی ماند اما مهایانه بیرون از هند با جان‌های دیگر به هم آمیخت و شکوفا شد. مهایانه بیش‌ترین تحول را در چین پیدا کرد. آموزه مهر به همه (کرونا) باعث شد که مهایانه تکلیف خود را با دیگران روشن کند و همدردی با مردم جهان را سرلوحه راه و روش خود قرار دهد. بوداییان مهایانی در چین و ژاپن و تبت چنین رویکردی دارند. اما هینه‌یانه امروزه در کشورهای آسیای جنوب شرقی همان است که در هند بود. راه و روشی که برای نجات بشر پیشنهاد می‌دهند در دیرنشینی و زاویه‌گیری خلاصه می‌شود که به نجات فردی می‌انجامد. هر کس خودش باید به رهایی برسد. فریادرسی از بیرون نخواهد آمد. اینان آموزه «جزیره‌ خود باش!» بودا را سرلوحه قرار داده‌اند.

سخت‌گیری‌های هینه‌یانه سنت‌گرا موجب پیدایش یک نهضت در میان زنان بودایی شد که به «آیین بودای فعال اجتماعی» یا «آیین بودای درگیر» معروف است. مهم‌ترین تحول در هینه‌یانه همین است که چندان هم مورد قبول سنگه (انمن رهروان) بودایی نیست. مهم‌ترین کار «آیین بودای درگیر» کمک به آسیب دیدگان جهان و مستمندان است.

پنج سال پس از تشکیل سنگه مردان، بودا سنگه زنان را تشکیل داد و خاله و دایه‌اش مهاپراجاپتی رئیس دیر زنان شد. اما با مخالفت‌های رهروان زن با دیر زنان و کارشکنی‌هایی که در طول تاریخ کردند به مرور دیر زنان از میان رفت و زنان هرگز اجازه نیافتند وارد نظام دیری شوند که در دست مردان بود. اینان کوشیند نقش زنان را در گسترش آیین بودا ناچیز جلوه دهند و برای این کار در متون هم دست بردند و حوادث مربوط به زنان را یا به مردان نسبت دادند و یا کلاً حذف کردند. نهضتی که امروزه در جهان بودایی به دست زنان اداره و رهبری می‌شود پاسخی است به این جریان زن‌ستیزی تاریخی. البته مراد من از زن ستیزی اشاره به زن در لباس رهرو و رهبر دینی است و این اندیشة که زن نمی‌تواند آموزگار دین باشد؛ زیرا آیین بودای تیره‌واده یا هینه‌یانه بر نقش اجتماعی زن به عنوان حامی آیین و نیز نقش مادر و تربیت فرزندان بودایی تأکید زیادی دارد اگرچه نقش زنان را محدود به همین دو نقش می‌داند. سنت هینه‌یانه چشمش را به روی این حقیقت می بندد که بودا با تشکیل دیر زنان اجازه داد که زنان هم در کنار مردان آموزگار دین باشند.

*اگر بخواهیم نگاهی ژئوپلتیکی به بودیسم بیندازیم جغرافیای سیاسی بودیسم در مواجهه با پیروان دیگر ادیان چه حدود و ثغوری دارد؟

اگرچه اکثر دانشمندان ژئوپلتیک قائل به جدایی حوزه‌های ژئوپلتیک از جغرافیای سیاسی هستند اما ظاهراً شما ژئوپلتیک را معادل جغرافیای سیاسی گرفته‌اید که چندان غیرمعمول نیست. پاسخ این پرسش را بیش‌تر باید از کارشناسان علوم سیاسی، روابط بین‌الملل و جغرافیا جویا شوید اما در باب تأثیر عوامل جغرافیایی بر رفتار دولت، ربط و نسبت مستقیمی با آیین بودا ندارد. اگرچه گاه در تاریخ آیین بودا می‌خوانیم که در مرحله‌ای دین دولتی شناخته شده اما ربط و نسبتی با آموزه‌های بودا نداشته است. بلکه سیاست حاکمان زمان بوده که از آیین بودا به عنوان رقیب ادیان دیگر حمایت کنند. امروزه آیین بودا در هیچ جای دنیا دین دولتی نیست. این را نیز نباید از یاد برد که آیین بودا در هیچ نقطه‌ای از جهان با هیچ دینی به رقابت و دشمنی نپرداخته. یعنی آموزه‌های بودا چنین اقتضایی ندارند. اما این بدین معنا نیست که آیین بودا در طول تاریخ دستخوش سیاست‌های دولتمردان نبوده است. گاه مثلا در ژاپن قدیم می‌بینیم که آیین بودا به عنوان وسیله‌ای در دست حاکمان در قبال ادیان بومی به کار گرفته شده است. اما هیچ رهبر دینی را نمی‌شود نام برد که سیاسی بوده باشد. هرجا رد پایی از آیین بودا در سیاست می‌بینیم باید به دنبال دست پنهان دولت و کشف سیاست پشت این آن برآییم. سرمشق جهان بودایی در مواجهه با ادیان دیگر را باید در سیرة خود بودا جسجو کرد. آیین بودا از هند، در میان مکتب‌های گوناگون هندی، برخاست و آموزه‌هایش با آن‌ها تفاوت چشمگیری داشت اما بودا برای ادیان معاصر خود حرمت زیادی قائل بود. در روایت‌ها آمده است وقتی پیروان ادیان دیگر نزد او می‌آمدند و اجازه می‌خواستند که پیرو او شوند «وی ایشان را از این کار منع می‌کرد و وقتی با اصرار آن‌ها مواجه می‌شد قبول می‌کرد اما توصیه می‌کرد که از انفاق به یاران سابق خود دریغ نکنند.»

*ماجرای میانمار را چگونه تحلیل می‌کنید؟

حوادث میانمار یک جریان سیاسی است که در آغاز ربط و نسبتی با آیین بودا نداشت. قریب دو قرن است که دولت غیردینی میانمار  با مسلمانان ساکن منطقه وسیع آراکان درگیرند. مسلمانان این منطقه که به قوم روهینگیا معروفند در اصل مهاجران بنگالی هستند که هیچ‌گاه شهروند میانمار شناخته نشدند و از حقوق مردم میانمار برخوردار نیستند. مسلمانان برای رسیدن به این جایگاه کوشش زیادی کرده‌اند اما دولت میانمار با سرسختی تمام در برابر آنان مقاومت می‌کند و آنان را مهاجران غیرقانونی می‌خواند. در دهه‌های اخیر دولت میانمار فشار زیادی به مسلمان وارد کرده است. جمعی از فعالان سیاسی و مدافعان حقوق بشر را بازداشت و از کشور اخراج کرده است. هر بار به بهانه‌ای هجوم می‌اورند عده‌ای را بازداشت و از کشور اخراج می‌کنند تا از این راه آمار را پایین بیاورند و اخیراً که دست به قتل عام مردم این منطقه زده‌اند. این درگیری‌ها تا این جند سال اخیر ادامه داشت تا این‌که ماجرای درگیری بین یک مسلمان و یک بودایی بر سر مسائل شخصی که منجر به فوت بودایی می‌شود دست‌مایه فتنه‌انگیزی دولت می‌شود که یک مسئله سیاسی و دولتی را به جنگ دینی تبدیل کند زیرا اکثریت مردم میانمار بودایی هستند و گویا اندیشه بر این بوده است که نزاع میان بوداییان و مسلمانان به مسئله مسلمانان برای همیشه خاتمه خواهد داد.

دولت میانمار برای این کار از رهروان انقلابی و دست نشانده خود استفاده کرد و با این کار وارد بازی خطرناکی شد. آتشی افروخت که هم دامن خودش را گرفت و هم آیین بودا را خدشه‌دار کرد. این بازی آنقدر خطرناک بود که بیش از همه دامن دولت را گرفت و از رهبری فرهمند چهره‌ای دوگانه ساخت و کوس رسوایی‌اش را در جهان زدند.

*آیا ماجرای میانمار ممکن است نوعی از خشونت دینی و مذهبی یا نوعی افراط‌گروی در برخی شاخه‌ های بودیسم انگاشته شود؟
بله عملاً که این‌طور برداشت می‌شود و نشان می‌دهد که هیچ دینی از ورود خشونت به آن مصون نیست. اساس آیین بودا بر عدم خشونت یا پرهیز از خشونت (قاعدة اهیمسا) است. این بدین معنا است چه بخواهیم و چه نخواهیم آیین بودا در این گوشه جهان یک بعد سیاسی پیدا کرده است اگرچه تازگی ندارد. البته داشتن بعد سیاسی یک چیز است و دشمنی کردن با دیگران چیز دیگر است. حضور قوم روهینگیا، یا به تعبیر دولت مهاجران غیرقانی، در میانمار نمی‌تواند علت دشمنی بوداییان با مسلمانان باشد. کشته شدن یک بودایی در یک درگیری متعارف که در هر کشوری اتفاق می‌افتد نیز ناچیزتر از آن است که دلیل دشمنی میان پیروان دو دین جهانی به شمار آید. پس این ماجرا نمی‌تواند دینی یا به تعبیر شما مذهبی باشد. اختلافات میان بوداییان و مسلمانان در سری‌لانکا بسیار شدیدتر از میانمار است اما هیچ‌گاه به این‌جا کشیده نشده است که یک دیر بودایی رهبر خشونت‌ علیه پیروان دین دیگر شود.

اما نباید این پدیده را که در یک برهه از تاریخ و در یک گوشه از جهان رخ داده است با جهان بودایی یکی بگیریم. هینه‌یانه فقط یک سنت در میان سنت‌های بودایی است و میانمار فقط یک کشور در میان کشورهای هینه‌یانه است و آشین ویراتو، رهرو بودایی و رهبر خشونت‌های میانمار، فقط یک فرقه در میانمار است.

آیا آموزه‌ای از بودیسم کشتار میانمار را توجیه می‌کند؟

* اخلاقیات بوداگرایانه بر دو اصل بی‌گزندی و رواداری برپا شده است. خاستگاه این دو اصل در این آیین چیست؟
احتمالاً مرادتان از بی‌گزندی که لازمه‌ آن نیز رواداری است اشاره به اصطلاح سنسکریت اهیمسا است. من اهیمسا را به «نیازردن» یا «عدم آزار جانداران» برمی‌گردانم. می‌گوییم آزردن چون آزردن جانداران مراتب دارد شامل آزار روحی و جسمی و اوج آن در گرفتن جان یا قتل است. می‌گوییم جاندار چون شامل کشتن انسان، حیوان، یا هرموجود زنده‌ای است که دم حیاتی دارد. در نظر بودا سقط جنین حتا خطای بزرگی است. اهیمسا مهم‌ترین آموزه‌ی بودا است که در کانون پالی یا مجموعه متون دینی سنت هینه‌یانه یا تیره‌واده بارها به آن اشاره شده است. اهیمسا یا نیازردن در متون بودایی در شمار «دستورهای اخلاقی» و بلکه شرعی است. رهروی که مرتکب قتل شود علاوه بر مجازات کیهانی، بی‌تردید از دیر اخراج می‌شود؛ زیرا با این عمل نشان می‌دهد که صلاحیت یا آمادگی گام نهادن در راه بودا را ندارد. اهیمسا یکی از پنج دستور بودایی است که همه پیروان بودا وظیفه دارند از آن‌ها اجتناب کنند و به‌جا آوردن آن‌ها را مدام به زبان آورند، این‌گونه:

تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از گرفتن جان؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از دزدی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از بی‌عفتی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از دروغگویی؛
تعهد می‌کنم به خویشتن‌داری از می‌خواری.

نقض هریک از این پنج دستور علاوه بر مجازات کیهانی (نیروی کرمه) برای رهرو اخراج از دیر را نیز به همراه دارد. اولین دستور به پرهیز از آزار جاندارن و گرفتن جان اشاره دارد و از همه سنگین‌تر گرفتن جان انسان است حتا اگر جنین باشد.  سبد وینیه، اولین بخش کانون پالی هینه‌یانه، «گرفتن جان انسان» را ممنوع و نابخشودنی می‌خواند. قانون‌نامه دیری بودایی (پراتی‌موکشه) در سبد انضباط دیری (وینیه پیتکه) از چهار خطای بزرگ نام می‌برد که رهرو در صورت ارتکاب آن‌ها با کیفر اخراج همیشگی از سنگه (انجمن دیری) مواجه می‌شود. این چهار خطا این‌هاست: 1. رابطه جنسی یا بی عفتی، 2. گرفتن مال داده نشده یا دزدی، 3. گرفتن جان یا قتل، و 4. ادعای داشتن نیروهای فراطبیعی یا کرامات. رهروی که مرتکب یکی از این‌ها می‌شود را به «برگ خزان» یا «نخل بی سر» تشبیه کرده‌اند. در سراسر متون دینی وابسته به مکتب تیره‌واده آمده است رهروی که مرتکب قتل شود، چه در این زندگی و چه در زندگی بعدی، پیرو بودا نخواهد بود:
«رهرو پذیرش شده‌ی کامل نباید دانسته جانداران را از داشتن زندگی محروم کند حتا اگر موری باشد. رهروی که دانسته انسانی را از زندگی محروم کند، حتا اگر جنین باشد، دیگر پبرو بودا نخواهد بود. رهروی که دانسته انسانی را از زندگی محروم کند دیگر هرگز پیرو بودا نخواهد شد، به کردار صخره‌یی دو نیم شده دیگر هرگز به هم نمی‌رسند.»

* اگر بخواهیم برای آیین بودا اندیشه سیاسی یا اجتماعی متصور شویم چه  ویژگی‌هایی را باید برشمریم؟

آیین بودا بعد سیاسی ندارد. بعد اجتماعی هم بعدها در چین پیدا کرد. آموزه‌های بودا ربط و نسبتی با جامعه و سیاست نداشت اگرچه برخی جامعه‌شناسان دین مانند گامبریک نقش مصلح اجتماعی به او داده‌اند. او را مصلح آیین برهمنی دانسته‌اند که با نظام برهمنان به مخالفت برخاست و آیین جدیدی آورد. خلاصه از او یک مارتین لوتر بودایی ساخته‌اند. اما به واقع خودش گفته است آموزه‌ی من تنها به رنج انسان‌ها و کلید رهایی از رنج که درون خود انسان است اشاره دارد نه جامعه و تشکیل ملت واحد یا حکومت. در متون بودایی حتا یک عبارت نمی‌توان یافت که علیه نظام برهمنی بیان شده باشد.

تاریخ آیین بودا زمانی با سیاست پیوند خورد که آشوکا، شاه مئوری، قرن سوم ق‌م، بودایی شد و خود را متعهد دانست که آموزه‌های بودا را گسترش دهد. انگیزه‌ پشت این کار او را متفاوت بیان کرده‌اند. نظر من این است که بیش‌تر دغدغه حکومت داشت. او با متحد کردن ادیان زمانه خویش، صلح و آرامش را در سراسر امپراتوری خویش گسترش داد و این کار بزرگی بود اما انگیزه او صرف گسترش دین بودایی نبود. حتا سعی کرد به جای آموزه‌های بودا، اندیشه‌های خود را گسترش دهد تا جایی که آموزه‌های بودا را دست‌کاری یا به قول امروزی‌ها تحریف می‌کرد، بر کتیبه‌ها می‌نوشت و در سراسر قلمرو خویش نصب می‌کرد. مردم در این نوشته‌ها بیش‌تر او را می‌دیدند تا بودا یا بنیادگذار هر دین دیگری را. بودایی‌ها هنوز هم او را شاه بودایی الگو می‌دانند اما هیچ‌گاه اجازه ندادند که آموزه‌های او جایگزین آموزه‌های بودا شود. دین بودایی که امروزه در کشورهای آسیای جنوبی و جنوب شرقی (سری‌لانکا، تایلند، میانمار، کامبوج و لائوس) رایج است در نتیجه فتوحات و سلطه آشوکا بر این مناطق بود. بعدها شاه آرمانی (چکره‌ورتین) وارد منابع بودایی شد. میتریه، بودای بعدی در سنت بودایی نیز بعدها رنگ موعود گرفت که برای نجات بودایی‌های جهان حکومت جهانی تشکیل خواهد داد. همه این‌ها بعدها در بیرون هند ساخته و پرداخته شد. غالباً هم متأثر از اندیشه چینی است و ربط و نسبتی با متون اولیه سنت‌های مختلف بودایی ندارد.

* آیین بودا در جهان معاصر چه تحولات و تغییراتی را پذیرفته است؟

آیین بودا یک نام کلی است برای سه سنت رایج آن در مناطق مختلف جهان، یعنی سنت هینه‌یانه در پنج کشور آسیای جنوب شرقی، سنت مهایانه چهار کشور آسیای شرقی، و سنت وجره‌یانه در تبت. سنت هینه‌یانه تحول چندانی نداشته اما مهایانه و وجره‌یانه از همان آغاز خود را با جهان هماهنگ کردند. بودا شاگردان متفاوتی داشت اگرچه مهایانه فراتر از این معتقد است که بودا تعالیم متفاوتی هم داشت. یک قرن پس از مرگ بودا اختلاف‌های روشی بین پیروان او پیدا شد و انجمن واحدی که بنیاد نهاده بود دچار اختلاف و انشعاب شد. پیشگامان مهایانه اندیشه مهرورزی به حال همه جانداران را پیشه خود کردند و هینه‌یانه را خودخواه و خودپرست دانستند که جز به خود به کسی نمی‌اندیشد. این دعواهای فرقه‌ای تا امروز ادامه دارد. هینه‌یانه بسته باقی ماند اما مهایانه بیرون از هند با جان‌های دیگر به هم آمیخت و شکوفا شد. مهایانه بیش‌ترین تحول را در چین پیدا کرد. آموزه مهر به همه (کرونا) باعث شد که مهایانه تکلیف خود را با دیگران روشن کند و همدردی با مردم جهان را سرلوحه راه و روش خود قرار دهد. بوداییان مهایانی در چین و ژاپن و تبت چنین رویکردی دارند. اما هینه‌یانه امروزه در کشورهای آسیای جنوب شرقی همان است که در هند بود. راه و روشی که برای نجات بشر پیشنهاد می‌دهند در دیرنشینی و زاویه‌گیری خلاصه می‌شود که به نجات فردی می‌انجامد. هر کس خودش باید به رهایی برسد. فریادرسی از بیرون نخواهد آمد. اینان آموزه «جزیره‌ خود باش!» بودا را سرلوحه قرار داده‌اند.

سخت‌گیری‌های هینه‌یانه سنت‌گرا موجب پیدایش یک نهضت در میان زنان بودایی شد که به «آیین بودای فعال اجتماعی» یا «آیین بودای درگیر» معروف است. مهم‌ترین تحول در هینه‌یانه همین است که چندان هم مورد قبول سنگه (انمن رهروان) بودایی نیست. مهم‌ترین کار «آیین بودای درگیر» کمک به آسیب دیدگان جهان و مستمندان است.

پنج سال پس از تشکیل سنگه مردان، بودا سنگه زنان را تشکیل داد و خاله و دایه‌اش مهاپراجاپتی رئیس دیر زنان شد. اما با مخالفت‌های رهروان زن با دیر زنان و کارشکنی‌هایی که در طول تاریخ کردند به مرور دیر زنان از میان رفت و زنان هرگز اجازه نیافتند وارد نظام دیری شوند که در دست مردان بود. اینان کوشیند نقش زنان را در گسترش آیین بودا ناچیز جلوه دهند و برای این کار در متون هم دست بردند و حوادث مربوط به زنان را یا به مردان نسبت دادند و یا کلاً حذف کردند. نهضتی که امروزه در جهان بودایی به دست زنان اداره و رهبری می‌شود پاسخی است به این جریان زن‌ستیزی تاریخی. البته مراد من از زن ستیزی اشاره به زن در لباس رهرو و رهبر دینی است و این اندیشة که زن نمی‌تواند آموزگار دین باشد؛ زیرا آیین بودای تیره‌واده یا هینه‌یانه بر نقش اجتماعی زن به عنوان حامی آیین و نیز نقش مادر و تربیت فرزندان بودایی تأکید زیادی دارد اگرچه نقش زنان را محدود به همین دو نقش می‌داند. سنت هینه‌یانه چشمش را به روی این حقیقت می بندد که بودا با تشکیل دیر زنان اجازه داد که زنان هم در کنار مردان آموزگار دین باشند.

*اگر بخواهیم نگاهی ژئوپلتیکی به بودیسم بیندازیم جغرافیای سیاسی بودیسم در مواجهه با پیروان دیگر ادیان چه حدود و ثغوری دارد؟

اگرچه اکثر دانشمندان ژئوپلتیک قائل به جدایی حوزه‌های ژئوپلتیک از جغرافیای سیاسی هستند اما ظاهراً شما ژئوپلتیک را معادل جغرافیای سیاسی گرفته‌اید که چندان غیرمعمول نیست. پاسخ این پرسش را بیش‌تر باید از کارشناسان علوم سیاسی، روابط بین‌الملل و جغرافیا جویا شوید اما در باب تأثیر عوامل جغرافیایی بر رفتار دولت، ربط و نسبت مستقیمی با آیین بودا ندارد. اگرچه گاه در تاریخ آیین بودا می‌خوانیم که در مرحله‌ای دین دولتی شناخته شده اما ربط و نسبتی با آموزه‌های بودا نداشته است. بلکه سیاست حاکمان زمان بوده که از آیین بودا به عنوان رقیب ادیان دیگر حمایت کنند. امروزه آیین بودا در هیچ جای دنیا دین دولتی نیست. این را نیز نباید از یاد برد که آیین بودا در هیچ نقطه‌ای از جهان با هیچ دینی به رقابت و دشمنی نپرداخته. یعنی آموزه‌های بودا چنین اقتضایی ندارند. اما این بدین معنا نیست که آیین بودا در طول تاریخ دستخوش سیاست‌های دولتمردان نبوده است. گاه مثلا در ژاپن قدیم می‌بینیم که آیین بودا به عنوان وسیله‌ای در دست حاکمان در قبال ادیان بومی به کار گرفته شده است. اما هیچ رهبر دینی را نمی‌شود نام برد که سیاسی بوده باشد. هرجا رد پایی از آیین بودا در سیاست می‌بینیم باید به دنبال دست پنهان دولت و کشف سیاست پشت این آن برآییم. سرمشق جهان بودایی در مواجهه با ادیان دیگر را باید در سیرة خود بودا جسجو کرد. آیین بودا از هند، در میان مکتب‌های گوناگون هندی، برخاست و آموزه‌هایش با آن‌ها تفاوت چشمگیری داشت اما بودا برای ادیان معاصر خود حرمت زیادی قائل بود. در روایت‌ها آمده است وقتی پیروان ادیان دیگر نزد او می‌آمدند و اجازه می‌خواستند که پیرو او شوند «وی ایشان را از این کار منع می‌کرد و وقتی با اصرار آن‌ها مواجه می‌شد قبول می‌کرد اما توصیه می‌کرد که از انفاق به یاران سابق خود دریغ نکنند.»

*ماجرای میانمار را چگونه تحلیل می‌کنید؟

حوادث میانمار یک جریان سیاسی است که در آغاز ربط و نسبتی با آیین بودا نداشت. قریب دو قرن است که دولت غیردینی میانمار  با مسلمانان ساکن منطقه وسیع آراکان درگیرند. مسلمانان این منطقه که به قوم روهینگیا معروفند در اصل مهاجران بنگالی هستند که هیچ‌گاه شهروند میانمار شناخته نشدند و از حقوق مردم میانمار برخوردار نیستند. مسلمانان برای رسیدن به این جایگاه کوشش زیادی کرده‌اند اما دولت میانمار با سرسختی تمام در برابر آنان مقاومت می‌کند و آنان را مهاجران غیرقانونی می‌خواند. در دهه‌های اخیر دولت میانمار فشار زیادی به مسلمان وارد کرده است. جمعی از فعالان سیاسی و مدافعان حقوق بشر را بازداشت و از کشور اخراج کرده است. هر بار به بهانه‌ای هجوم می‌اورند عده‌ای را بازداشت و از کشور اخراج می‌کنند تا از این راه آمار را پایین بیاورند و اخیراً که دست به قتل عام مردم این منطقه زده‌اند. این درگیری‌ها تا این جند سال اخیر ادامه داشت تا این‌که ماجرای درگیری بین یک مسلمان و یک بودایی بر سر مسائل شخصی که منجر به فوت بودایی می‌شود دست‌مایه فتنه‌انگیزی دولت می‌شود که یک مسئله سیاسی و دولتی را به جنگ دینی تبدیل کند زیرا اکثریت مردم میانمار بودایی هستند و گویا اندیشه بر این بوده است که نزاع میان بوداییان و مسلمانان به مسئله مسلمانان برای همیشه خاتمه خواهد داد.

دولت میانمار برای این کار از رهروان انقلابی و دست نشانده خود استفاده کرد و با این کار وارد بازی خطرناکی شد. آتشی افروخت که هم دامن خودش را گرفت و هم آیین بودا را خدشه‌دار کرد. این بازی آنقدر خطرناک بود که بیش از همه دامن دولت را گرفت و از رهبری فرهمند چهره‌ای دوگانه ساخت و کوس رسوایی‌اش را در جهان زدند.

*آیا ماجرای میانمار ممکن است نوعی از خشونت دینی و مذهبی یا نوعی افراط‌گروی در برخی شاخه‌ های بودیسم انگاشته شود؟
بله عملاً که این‌طور برداشت می‌شود و نشان می‌دهد که هیچ دینی از ورود خشونت به آن مصون نیست. اساس آیین بودا بر عدم خشونت یا پرهیز از خشونت (قاعدة اهیمسا) است. این بدین معنا است چه بخواهیم و چه نخواهیم آیین بودا در این گوشه جهان یک بعد سیاسی پیدا کرده است اگرچه تازگی ندارد. البته داشتن بعد سیاسی یک چیز است و دشمنی کردن با دیگران چیز دیگر است. حضور قوم روهینگیا، یا به تعبیر دولت مهاجران غیرقانی، در میانمار نمی‌تواند علت دشمنی بوداییان با مسلمانان باشد. کشته شدن یک بودایی در یک درگیری متعارف که در هر کشوری اتفاق می‌افتد نیز ناچیزتر از آن است که دلیل دشمنی میان پیروان دو دین جهانی به شمار آید. پس این ماجرا نمی‌تواند دینی یا به تعبیر شما مذهبی باشد. اختلافات میان بوداییان و مسلمانان در سری‌لانکا بسیار شدیدتر از میانمار است اما هیچ‌گاه به این‌جا کشیده نشده است که یک دیر بودایی رهبر خشونت‌ علیه پیروان دین دیگر شود.

اما نباید این پدیده را که در یک برهه از تاریخ و در یک گوشه از جهان رخ داده است با جهان بودایی یکی بگیریم. هینه‌یانه فقط یک سنت در میان سنت‌های بودایی است و میانمار فقط یک کشور در میان کشورهای هینه‌یانه است و آشین ویراتو، رهرو بودایی و رهبر خشونت‌های میانمار، فقط یک فرقه در میانمار است.

آیا آموزه‌ای از بودیسم کشتار میانمار را توجیه می‌کند؟

آیا زمین‌لرزه نتیجه «گناهان» بشر است؟

۱. تفسیرهای الهیاتی مترقبه و غیرمترقبه از حوادث طبیعی
صرف‌نظر از موافقت یا مخالفت‌ با این و آن رأی و نظر، در کشاکش اظهارنظرهای الهیاتی اتفاق نامترقبه‌ای رخ نداده است. تقریباً پس از هر حادثه بزرگ طبیعی‌ای، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر دنیا، سخنانی با همین مضمون از سوی برخی از روحانیان ادیان نقل می‌شود و انتقادهایی را نیز برمی‌انگیزد.
 
به‌عنوان یک نمونه، در سال ۲۰۰۵ میلادی گرهارد ماریا واگنر، کشیش اتریشی کاتولیک، تندباد کاترینا را ـــ که در همان سال رخ داد و باعث مرگ نزدیک به دو هزار نفر و آوارگی یک‌میلیون نفر شد ـــ به سبب «بی‌بندوباری جنسی» و نیز «مدارای» مردم شهر نیواورلئان امریکا (یکی از کانون‌های تندباد) باهم‌جنس‌گرایی اعلام کرد. چهار سال بعد در سال ۲۰۰۹ میلادی، هنگامی‌که پاپِ وقت، واگنر را به مقام اسقفی منصوب کرد، دامنه اعتراض‌ها به این انتصاب (به سبب اظهارنظر واگنر در مورد تندباد کاترینا) چنان بالا گرفت که مدت کوتاهی پس از این انتصاب، واگنر از مقام اسقفی استعفا کرد.
 
برای این‌که خیلی دور هم نرفته باشیم، در سال ۸۹ خورشیدی، کاظم صدیقی، یکی از امامان جمعه تهران، بلایای طبیعی، به‌ویژه زمین‌لرزه، را با گناهان انسان‌ها خصوصاً عدم رعایت حجاب اسلامی از سوی زنان مرتبط دانست و از مردم خواست که توبه کرده به خدا بازگردند. در واکنش به این سخنان، کارزاری در امریکا با عنوان «بالاتنه لرزه» به راه افتاد. در این کارزار از خانم‌ها خواسته شده بود که در روزی مشخص دور هم جمع شوند و با بالاتنه‌نمایی رابطه حجاب با زمین‌لرزه را آزمایش کنند. این کارزار با حضور چندین هزار نفر در نقاط مختلف امریکا برگزار شد.
 
در کشاکش این اظهارنظرهای الهیاتی، آنچه غیرمترقبه و جدید می‌نمود داوری آیت‌الله یوسف صانعی، از مراجع تقلید شیعه ساکن قم، پس از زلزله کرمانشاه بود. صانعی، در نوشته کوتاهی «الهیات حوادث طبیعی» (یعنی تفسیر دینی از حوادث طبیعی) متفاوتی پیش نهاد و با الهیات رایج حوادث طبیعی به‌صراحت مخالفت کرد.
 
در ادامه، رأی الهیاتی متفاوت صانعی در تفسیر حوادث طبیعی را توضیح خواهم داد. سپس آن را با الهیات رایج حوادث طبیعی در میان عموم مسلمانان مقایسه خواهم کرد و شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو رأی را نشان خواهم داد. داوری در این باب که اصولاً می‌توان و باید حوادث طبیعی را تفسیر الهیاتی کرد، از هدف این نوشته خارج است. همچنین داوری در باب درستی یا نادرستی این دو نوع الهیات رقیب در تفسیر حوادث طبیعی نیز بیرون از حوصله این نوشتار است.
 
۲. صانعی و ختم محمدیِ بلایای طبیعی
در آبان ماه سال ۹۶ خورشیدی، صانعی در نوشته کوتاهی در پاسخ به پرسشی در نسبت زمین‌لرزه و گناه، این نوع حوادث غیرمترقبه را ناشی از عوامل طبیعی‌ای دانست که آدمیان با گسترش دانش خود می‌توانند مانع از بروز آنها شوند. اما آیا این حوادث طبیعی، «بلا» (آزمایش الهی) و «عقوبت» (مجازات الهی)اند؟ در اظهارنظری کم‌سابقه از سوی یک عالِم (فقیه و متکلّم) مسلمان، صانعی به چنین سؤالی با قطعیت پاسخ منفی می‌دهد:
 
«اما مسئله بلا و عقوبت بودن این‌چنین حوادثی به‌طور کلّی، قطعاً منفی است و ما نمی‌توانیم به اسلام عزیز نسبت بدهیم که مردمی که از خانه و زندگی ساقط‌شده‌اند، گناهکار بوده‌اند و خداوند آنها را عقوبت نموده».
 
او حتی تا به آنجا پیش می‌رود که می‌گوید نسبت دادن مستقیم حوادث طبیعی به خدا «افترا» (تهمت) به اسلام است. این بدان معنا است که ازنظر صانعی اسلام به‌هیچ‌عنوان چنین تفسیری را برنمی‌تابد. ازنظر او خداوند قوانین طبیعی‌ای بر جهان حاکم کرده است. اما این قوانین تغییرناپذیر نیست و بشر با پیشرفت عقل خود می‌تواند مانع از بروز عوامل شکل‌دهنده به حوادث طبیعی مانند سیل و زمین‌لرزه شود و یا از خود در مقابل این حوادث محافظت کند. درهرصورت، از دیدگاه صانعی به‌هیچ‌عنوان نباید این حوادث طبیعی را «عذاب» الهی در واکنش به «گناهان» بشر به‌حساب آورد.
 
 اما صانعی چه دلیلی برای دیدگاه خود ارائه می‌کند؟ او برای رأی خود، کوتاه و گذرا، سه دلیل اقامه می‌کند:
 
۱. اگر این اتفاقاتْ عذاب الهی می‌بود از مسلمانان خواسته نمی‌شد که نماز آیات بخوانند و به خدا توجه کنند؛
۲. در حوادث طبیعی مانند غرق شدن و خراب شدن خانه بر سر کسی، روایات اسلامی برای قربانیْ اجر شهید در نظر گرفته است.
 
حتی اگر این دو دلیلْ قابل‌فهم و قانع‌کننده هم به نظر برسند، این دیدگاه با اشکال جدی‌ای رودررو است: آیات و روایات بسیاری وجود دارند که حوادثی مانند سیل و زمین‌لرزه را «عذاب» الهی نسبت به اقوام گذشته به‌حساب می‌آورند و از مؤمنان می‌خواهند که از این امر درس بگیرند (پایین‌تر در بخش سوم در مورد این آیات و روایات بیشتر سخن خواهم گفت)؛ پس چگونه می‌توان گفت که حوادث طبیعی ربطی به «بلا» و «عقوبت» الهی ندارد؟ به نظر می‌رسد که دلیلی سومی که صانعی اقامه کرده می‌کوشد به این اشکال احتمالی و مقدّر پاسخ دهد:
 
«اصولاً این‌جور عقوبت‌ها نسبت به گناهکاران […] در اسلام و بعد از بعثت رسول اللّه(صلی‌الله علیه وآله)، نبوده و تحقق پیدا نخواهد کرد».
 
صانعی تلویحاً این نکته را می‌پذیرد که پیش از پیامبر اسلام اقوامی بوده‌اند که خداوند، به حکم قرآن و احادیث، برای «بلا» و «عقوبتِ» آن اقوام حوادث طبیعی فروفرستاده است، اما معتقد است که باب این نوع «بلا» و «عقوبت» با آمدن پیامبر اسلام پایان پذیرفته است و دیگر چنین نوع «عذابی» از سوی خدا فروفرستاده نمی‌شود.
 
حال، ببینیم که الهیات رایج حوادث طبیعی چه تفسیری از حوادث طبیعی ارائه می‌کند.
 
۳. الهیات رایج حوادث طبیعی
تفسیر الهیاتی رایج از حوادث طبیعی را می‌توان تحت دو نسخه دسته‌بندی کرد: نسخه حداقلی و نسخه حداکثری. بگذارید این دو نسخه را جداگانه بررسی کنیم.
 
۳.۱. الهیات رایج حوادث طبیعی، نسخه حداکثری
در این نوع الهیات، حوادث طبیعی را نتیجه «گناهان» بشر و نشانه «عذاب» الهی به‌حساب می‌آورند. این نوع الهیات به آیات و روایات متنوعی برای توجیه این دیدگاه استناد می‌کند. مدافعان این نوع الهیات به آیاتی در قرآن استناد می‌کنند که مصیبت‌های وارد شده بر افراد را به‌طور کل واکنش هستی به کردار آدمیان می‌داند: «و هر مصیبتی که به شما برسد از کار و کردار خودتان است» (سوره شوری، آیه ۳۰). از این گذشته، قرآن به‌طور خاص برخی اقوام گذشته را نام می‌برد که گرفتار «عذاب» الهی شده‌اند: «و ای قوم من ستیزه‌جویی با من شما را به آنجا نکشاند که همانند آنچه بر سر قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح آمد، بر سر شما هم بیاید، و قوم لوط از شما دور نیست» (سوره هود، آیه ۸۹). ‌
 
در فضای شیعی برای توجیه نسخه حداکثری الهیات رایج حوادث طبیعی، معمولاً به این حدیث منسوب به امام رضا هم استناد می‌شود: «هرگاه بندگان گناهان تازه‌ای مرتکب شوند که قبلاً مرتکب نمی‌شدند، خداوند بلای تازه‌ای بر ایشان نازل می‌کند که قبلاً نمی‌شناختند». این حدیث/حدیث‌نما به‌ویژه پس از شیوع ایدز، از سوی شهرداری‌های شهرهای مختلف ایران به‌صورت بیلبورد در شهرها نصب شده بود. دقیقاً همین نکته است که این نوع الهیات را حداکثری می‌کند: اینکه می‌توان تشخیص داد که فلان بیماری (مثلاً بیماری ایدز) «مجازات» الهی است برای فلان «گناه» (مثلاً «بی‌بندوباری جنسی»).
 
۳،۲. الهیات رایج حوادث طبیعی، نسخه حداقلی
نقطه اشتراک هر دو نسخه (حداکثری و حداقلیِ) الهیات رایج حوادث طبیعی این است که مصیبت‌های انسان‌ها را واکنش الهی به «گناهان» آدمیان به‌حساب می‌آورد. اما تفاوت این دو نسخه، تفاوتی معرفت‌شناختی است. درحالی‌که نسخه حداکثری معتقد است علی‌الاصول می‌توان نشان داد کدام مصیبت یا حادثه طبیعی برای کدام «گناه» یا «گناهان» فرود آمده است، مدافعان نسخه حداقلی از تعیین مصداق کناره می‌جویند. ازنظر نسخه حداقلی، بدون تعیین مصداق می‌توان از حوادث طبیعی درس عبرت گرفت و دست خدا را در این حوادث دید، بی‌آنکه با تعیین مصداق، بخشی از قربانیان را «گناهکار» خواند و داغی بر مصیبت بازماندگان افزود.
 
این کناره‌جویی در تعیین مصداق دو دلیل دارد: ۱- محدویت‌های شناختی انسان‌ها اجازه نمی‌دهد که بتوان با قطعیت در این مورد نظر داد و این تنها خدا است که به حکمت چنین حوادثی آگاه است؛ ۲- چنان‌که اشاره شد، تعیین مصداق می‌تواند این اِشکال اخلاقی را داشته باشد که زخمی بر زخم‌های بازماندگان حوادث بیفزاید.
 
۴. حاصل کلام
متدینان عموماً دست به تفسیر دینی حوادث طبیعی می‌زنند. اما چنان‌که دیدیم اتفاق‌نظری در میان عالِمان دینی در مورد چگونگی این تفسیر وجود ندارد. تفسیر الهیاتی‌ای که اخیراً آیت‌الله یوسف صانعی از حوادث طبیعی ارائه کرده است، با تفسیر رایج الهیاتی تفاوت آشکار دارد. مطابق تفسیر رایج، چه درگذشته، چه در حال و چه در آینده، مصیبت‌ها و حوادث طبیعی را باید «بلا» و «عذاب» الهی به‌حساب آورد، چه بتوانیم تشخیص دهیم که این مصیبت، «عذابِ» کدامین «گناه» است و چه نتوانیم.
 
در تفسیر متفاوتی که صانعی ارائه می‌کند، خداوند تا پیش از بعثت پیامبر اسلام گاهی با فروفرستادن حوادث طبیعی اقوام را به سبب «گناهان»شان «عذاب» می‌کرده است. اما پس از پیامبر اسلام دیگر چنین نوع «عذابی» رخ نخواهد داد و جهان با قوانین طبیعی‌ای که خداوند بر آن حاکم کرده است و بدون دخالت مستقیم خداوند سیر طبیعی خود را طی می‌کند. تفسیر الهیاتی آیت‌الله صانعی، که از مراجع تقلید نزدیک به اصلاح‌طلبان است، و تفسیر الهیاتی سید محمد خاتمی از حوادث طبیعی بسیار به هم شبیه‌اند. خاتمی در پیامش پس از زلزله کرمانشاه این‌گونه می‌نویسد: «طبیعت نه قهر دارد و نه مهر بلکه روند خود را بر اساس نظم و سامانی که خداوند منان برای آن مقرر فرموده است طی می‌کند».
 
 
 
 
 
 

آیا زمین‌لرزه نتیجه «گناهان» بشر است؟

۱. تفسیرهای الهیاتی مترقبه و غیرمترقبه از حوادث طبیعی
صرف‌نظر از موافقت یا مخالفت‌ با این و آن رأی و نظر، در کشاکش اظهارنظرهای الهیاتی اتفاق نامترقبه‌ای رخ نداده است. تقریباً پس از هر حادثه بزرگ طبیعی‌ای، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر دنیا، سخنانی با همین مضمون از سوی برخی از روحانیان ادیان نقل می‌شود و انتقادهایی را نیز برمی‌انگیزد.
 
به‌عنوان یک نمونه، در سال ۲۰۰۵ میلادی گرهارد ماریا واگنر، کشیش اتریشی کاتولیک، تندباد کاترینا را ـــ که در همان سال رخ داد و باعث مرگ نزدیک به دو هزار نفر و آوارگی یک‌میلیون نفر شد ـــ به سبب «بی‌بندوباری جنسی» و نیز «مدارای» مردم شهر نیواورلئان امریکا (یکی از کانون‌های تندباد) باهم‌جنس‌گرایی اعلام کرد. چهار سال بعد در سال ۲۰۰۹ میلادی، هنگامی‌که پاپِ وقت، واگنر را به مقام اسقفی منصوب کرد، دامنه اعتراض‌ها به این انتصاب (به سبب اظهارنظر واگنر در مورد تندباد کاترینا) چنان بالا گرفت که مدت کوتاهی پس از این انتصاب، واگنر از مقام اسقفی استعفا کرد.
 
برای این‌که خیلی دور هم نرفته باشیم، در سال ۸۹ خورشیدی، کاظم صدیقی، یکی از امامان جمعه تهران، بلایای طبیعی، به‌ویژه زمین‌لرزه، را با گناهان انسان‌ها خصوصاً عدم رعایت حجاب اسلامی از سوی زنان مرتبط دانست و از مردم خواست که توبه کرده به خدا بازگردند. در واکنش به این سخنان، کارزاری در امریکا با عنوان «بالاتنه لرزه» به راه افتاد. در این کارزار از خانم‌ها خواسته شده بود که در روزی مشخص دور هم جمع شوند و با بالاتنه‌نمایی رابطه حجاب با زمین‌لرزه را آزمایش کنند. این کارزار با حضور چندین هزار نفر در نقاط مختلف امریکا برگزار شد.
 
در کشاکش این اظهارنظرهای الهیاتی، آنچه غیرمترقبه و جدید می‌نمود داوری آیت‌الله یوسف صانعی، از مراجع تقلید شیعه ساکن قم، پس از زلزله کرمانشاه بود. صانعی، در نوشته کوتاهی «الهیات حوادث طبیعی» (یعنی تفسیر دینی از حوادث طبیعی) متفاوتی پیش نهاد و با الهیات رایج حوادث طبیعی به‌صراحت مخالفت کرد.
 
در ادامه، رأی الهیاتی متفاوت صانعی در تفسیر حوادث طبیعی را توضیح خواهم داد. سپس آن را با الهیات رایج حوادث طبیعی در میان عموم مسلمانان مقایسه خواهم کرد و شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو رأی را نشان خواهم داد. داوری در این باب که اصولاً می‌توان و باید حوادث طبیعی را تفسیر الهیاتی کرد، از هدف این نوشته خارج است. همچنین داوری در باب درستی یا نادرستی این دو نوع الهیات رقیب در تفسیر حوادث طبیعی نیز بیرون از حوصله این نوشتار است.
 
۲. صانعی و ختم محمدیِ بلایای طبیعی
در آبان ماه سال ۹۶ خورشیدی، صانعی در نوشته کوتاهی در پاسخ به پرسشی در نسبت زمین‌لرزه و گناه، این نوع حوادث غیرمترقبه را ناشی از عوامل طبیعی‌ای دانست که آدمیان با گسترش دانش خود می‌توانند مانع از بروز آنها شوند. اما آیا این حوادث طبیعی، «بلا» (آزمایش الهی) و «عقوبت» (مجازات الهی)اند؟ در اظهارنظری کم‌سابقه از سوی یک عالِم (فقیه و متکلّم) مسلمان، صانعی به چنین سؤالی با قطعیت پاسخ منفی می‌دهد:
 
«اما مسئله بلا و عقوبت بودن این‌چنین حوادثی به‌طور کلّی، قطعاً منفی است و ما نمی‌توانیم به اسلام عزیز نسبت بدهیم که مردمی که از خانه و زندگی ساقط‌شده‌اند، گناهکار بوده‌اند و خداوند آنها را عقوبت نموده».
 
او حتی تا به آنجا پیش می‌رود که می‌گوید نسبت دادن مستقیم حوادث طبیعی به خدا «افترا» (تهمت) به اسلام است. این بدان معنا است که ازنظر صانعی اسلام به‌هیچ‌عنوان چنین تفسیری را برنمی‌تابد. ازنظر او خداوند قوانین طبیعی‌ای بر جهان حاکم کرده است. اما این قوانین تغییرناپذیر نیست و بشر با پیشرفت عقل خود می‌تواند مانع از بروز عوامل شکل‌دهنده به حوادث طبیعی مانند سیل و زمین‌لرزه شود و یا از خود در مقابل این حوادث محافظت کند. درهرصورت، از دیدگاه صانعی به‌هیچ‌عنوان نباید این حوادث طبیعی را «عذاب» الهی در واکنش به «گناهان» بشر به‌حساب آورد.
 
 اما صانعی چه دلیلی برای دیدگاه خود ارائه می‌کند؟ او برای رأی خود، کوتاه و گذرا، سه دلیل اقامه می‌کند:
 
۱. اگر این اتفاقاتْ عذاب الهی می‌بود از مسلمانان خواسته نمی‌شد که نماز آیات بخوانند و به خدا توجه کنند؛
۲. در حوادث طبیعی مانند غرق شدن و خراب شدن خانه بر سر کسی، روایات اسلامی برای قربانیْ اجر شهید در نظر گرفته است.
 
حتی اگر این دو دلیلْ قابل‌فهم و قانع‌کننده هم به نظر برسند، این دیدگاه با اشکال جدی‌ای رودررو است: آیات و روایات بسیاری وجود دارند که حوادثی مانند سیل و زمین‌لرزه را «عذاب» الهی نسبت به اقوام گذشته به‌حساب می‌آورند و از مؤمنان می‌خواهند که از این امر درس بگیرند (پایین‌تر در بخش سوم در مورد این آیات و روایات بیشتر سخن خواهم گفت)؛ پس چگونه می‌توان گفت که حوادث طبیعی ربطی به «بلا» و «عقوبت» الهی ندارد؟ به نظر می‌رسد که دلیلی سومی که صانعی اقامه کرده می‌کوشد به این اشکال احتمالی و مقدّر پاسخ دهد:
 
«اصولاً این‌جور عقوبت‌ها نسبت به گناهکاران […] در اسلام و بعد از بعثت رسول اللّه(صلی‌الله علیه وآله)، نبوده و تحقق پیدا نخواهد کرد».
 
صانعی تلویحاً این نکته را می‌پذیرد که پیش از پیامبر اسلام اقوامی بوده‌اند که خداوند، به حکم قرآن و احادیث، برای «بلا» و «عقوبتِ» آن اقوام حوادث طبیعی فروفرستاده است، اما معتقد است که باب این نوع «بلا» و «عقوبت» با آمدن پیامبر اسلام پایان پذیرفته است و دیگر چنین نوع «عذابی» از سوی خدا فروفرستاده نمی‌شود.
 
حال، ببینیم که الهیات رایج حوادث طبیعی چه تفسیری از حوادث طبیعی ارائه می‌کند.
 
۳. الهیات رایج حوادث طبیعی
تفسیر الهیاتی رایج از حوادث طبیعی را می‌توان تحت دو نسخه دسته‌بندی کرد: نسخه حداقلی و نسخه حداکثری. بگذارید این دو نسخه را جداگانه بررسی کنیم.
 
۳.۱. الهیات رایج حوادث طبیعی، نسخه حداکثری
در این نوع الهیات، حوادث طبیعی را نتیجه «گناهان» بشر و نشانه «عذاب» الهی به‌حساب می‌آورند. این نوع الهیات به آیات و روایات متنوعی برای توجیه این دیدگاه استناد می‌کند. مدافعان این نوع الهیات به آیاتی در قرآن استناد می‌کنند که مصیبت‌های وارد شده بر افراد را به‌طور کل واکنش هستی به کردار آدمیان می‌داند: «و هر مصیبتی که به شما برسد از کار و کردار خودتان است» (سوره شوری، آیه ۳۰). از این گذشته، قرآن به‌طور خاص برخی اقوام گذشته را نام می‌برد که گرفتار «عذاب» الهی شده‌اند: «و ای قوم من ستیزه‌جویی با من شما را به آنجا نکشاند که همانند آنچه بر سر قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح آمد، بر سر شما هم بیاید، و قوم لوط از شما دور نیست» (سوره هود، آیه ۸۹). ‌
 
در فضای شیعی برای توجیه نسخه حداکثری الهیات رایج حوادث طبیعی، معمولاً به این حدیث منسوب به امام رضا هم استناد می‌شود: «هرگاه بندگان گناهان تازه‌ای مرتکب شوند که قبلاً مرتکب نمی‌شدند، خداوند بلای تازه‌ای بر ایشان نازل می‌کند که قبلاً نمی‌شناختند». این حدیث/حدیث‌نما به‌ویژه پس از شیوع ایدز، از سوی شهرداری‌های شهرهای مختلف ایران به‌صورت بیلبورد در شهرها نصب شده بود. دقیقاً همین نکته است که این نوع الهیات را حداکثری می‌کند: اینکه می‌توان تشخیص داد که فلان بیماری (مثلاً بیماری ایدز) «مجازات» الهی است برای فلان «گناه» (مثلاً «بی‌بندوباری جنسی»).
 
۳،۲. الهیات رایج حوادث طبیعی، نسخه حداقلی
نقطه اشتراک هر دو نسخه (حداکثری و حداقلیِ) الهیات رایج حوادث طبیعی این است که مصیبت‌های انسان‌ها را واکنش الهی به «گناهان» آدمیان به‌حساب می‌آورد. اما تفاوت این دو نسخه، تفاوتی معرفت‌شناختی است. درحالی‌که نسخه حداکثری معتقد است علی‌الاصول می‌توان نشان داد کدام مصیبت یا حادثه طبیعی برای کدام «گناه» یا «گناهان» فرود آمده است، مدافعان نسخه حداقلی از تعیین مصداق کناره می‌جویند. ازنظر نسخه حداقلی، بدون تعیین مصداق می‌توان از حوادث طبیعی درس عبرت گرفت و دست خدا را در این حوادث دید، بی‌آنکه با تعیین مصداق، بخشی از قربانیان را «گناهکار» خواند و داغی بر مصیبت بازماندگان افزود.
 
این کناره‌جویی در تعیین مصداق دو دلیل دارد: ۱- محدویت‌های شناختی انسان‌ها اجازه نمی‌دهد که بتوان با قطعیت در این مورد نظر داد و این تنها خدا است که به حکمت چنین حوادثی آگاه است؛ ۲- چنان‌که اشاره شد، تعیین مصداق می‌تواند این اِشکال اخلاقی را داشته باشد که زخمی بر زخم‌های بازماندگان حوادث بیفزاید.
 
۴. حاصل کلام
متدینان عموماً دست به تفسیر دینی حوادث طبیعی می‌زنند. اما چنان‌که دیدیم اتفاق‌نظری در میان عالِمان دینی در مورد چگونگی این تفسیر وجود ندارد. تفسیر الهیاتی‌ای که اخیراً آیت‌الله یوسف صانعی از حوادث طبیعی ارائه کرده است، با تفسیر رایج الهیاتی تفاوت آشکار دارد. مطابق تفسیر رایج، چه درگذشته، چه در حال و چه در آینده، مصیبت‌ها و حوادث طبیعی را باید «بلا» و «عذاب» الهی به‌حساب آورد، چه بتوانیم تشخیص دهیم که این مصیبت، «عذابِ» کدامین «گناه» است و چه نتوانیم.
 
در تفسیر متفاوتی که صانعی ارائه می‌کند، خداوند تا پیش از بعثت پیامبر اسلام گاهی با فروفرستادن حوادث طبیعی اقوام را به سبب «گناهان»شان «عذاب» می‌کرده است. اما پس از پیامبر اسلام دیگر چنین نوع «عذابی» رخ نخواهد داد و جهان با قوانین طبیعی‌ای که خداوند بر آن حاکم کرده است و بدون دخالت مستقیم خداوند سیر طبیعی خود را طی می‌کند. تفسیر الهیاتی آیت‌الله صانعی، که از مراجع تقلید نزدیک به اصلاح‌طلبان است، و تفسیر الهیاتی سید محمد خاتمی از حوادث طبیعی بسیار به هم شبیه‌اند. خاتمی در پیامش پس از زلزله کرمانشاه این‌گونه می‌نویسد: «طبیعت نه قهر دارد و نه مهر بلکه روند خود را بر اساس نظم و سامانی که خداوند منان برای آن مقرر فرموده است طی می‌کند».
 
 
 
 
 
 

آیا زمین‌لرزه نتیجه «گناهان» بشر است؟

پاپ از ترامپ خواست به وضع موجود در اورشلیم احترام بگزارد

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از پاپ هافینگتون پست، فرانسیس در پایان سخنرانی هفتگی خود از همگان درخواست کرد تا به تصمیم‌گیری‌های سازمان ملل دربارۀ شهر اورشلیم که برای یهودیان، مسیحیان و مسلمانان حائزاهمیت است احترام بگزارند.

وی در سخنرانی عمومی خود خطاب به هزاران نفری که سخنانش را می‌شنیدند اظهار داشت: “من از صمیم قلب از همگان تقاضا می‌کنم تا نسبت به وضع موجود این شهر احساس تعهّد کنند و از تصمیم‌گیری‌های بجایِ سازمان ملل تبعیت کنند… من نمی‌توانم دربارۀ نگرانی شدیدم درباره این وضعیت که ظرف چند روز گذشته به وجود آمده سکوت پیشه کنم.”

فرانسیس گفت که امیدوار است “عقلانیت و دوراندیشی بر جهان حکمفرما شود تا دیگر شاهد افزوده شدن تنش‌های جدید به دورنمای متشنّج جهانی نباشیم.”

فرانسیس پیش از ادای این جملات در ملأعام، به طور خصوصی با جمعی از فلسطینیانی که با واتیکان کنکاش‌های بینادینی داشتند دیدار کرد.

وی گفت: “سرزمین مقدّس برای ما مسیحیان است. اورشلیم به معنای کلمه سرزمین گفتگوی میان خدا و بشر است.” فرانسیس از لزوم گفتگوی میان ادیان و همچنین گفتگو در داخل جامعۀ مدنی سخن گفت.

او خطاب به جمع فلسطینیان اظهار داشت: “شرط اولیه برای گفتگو وجود احترام دوجانبه و تعهّد نسبت به تقویت این احترام با هدف به رسمیت شناختن حقوق تمام مردم است.”

پاپ فرانسیس روز سه‌شنبه نیز در گفتگویی تلفنی با محمود عبّاس، رئیس‌جمهور فلسطین دربارۀ این بحران سخن گفت.

پاپ از ترامپ خواست به وضع موجود در اورشلیم احترام بگزارد

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از پاپ هافینگتون پست، فرانسیس در پایان سخنرانی هفتگی خود از همگان درخواست کرد تا به تصمیم‌گیری‌های سازمان ملل دربارۀ شهر اورشلیم که برای یهودیان، مسیحیان و مسلمانان حائزاهمیت است احترام بگزارند.

وی در سخنرانی عمومی خود خطاب به هزاران نفری که سخنانش را می‌شنیدند اظهار داشت: “من از صمیم قلب از همگان تقاضا می‌کنم تا نسبت به وضع موجود این شهر احساس تعهّد کنند و از تصمیم‌گیری‌های بجایِ سازمان ملل تبعیت کنند… من نمی‌توانم دربارۀ نگرانی شدیدم درباره این وضعیت که ظرف چند روز گذشته به وجود آمده سکوت پیشه کنم.”

فرانسیس گفت که امیدوار است “عقلانیت و دوراندیشی بر جهان حکمفرما شود تا دیگر شاهد افزوده شدن تنش‌های جدید به دورنمای متشنّج جهانی نباشیم.”

فرانسیس پیش از ادای این جملات در ملأعام، به طور خصوصی با جمعی از فلسطینیانی که با واتیکان کنکاش‌های بینادینی داشتند دیدار کرد.

وی گفت: “سرزمین مقدّس برای ما مسیحیان است. اورشلیم به معنای کلمه سرزمین گفتگوی میان خدا و بشر است.” فرانسیس از لزوم گفتگوی میان ادیان و همچنین گفتگو در داخل جامعۀ مدنی سخن گفت.

او خطاب به جمع فلسطینیان اظهار داشت: “شرط اولیه برای گفتگو وجود احترام دوجانبه و تعهّد نسبت به تقویت این احترام با هدف به رسمیت شناختن حقوق تمام مردم است.”

پاپ فرانسیس روز سه‌شنبه نیز در گفتگویی تلفنی با محمود عبّاس، رئیس‌جمهور فلسطین دربارۀ این بحران سخن گفت.

پاپ از ترامپ خواست به وضع موجود در اورشلیم احترام بگزارد

ظرف سی سال آینده جمعیت مسلمانان بریتانیا سه برابر خواهد شد

به گزارش دین‌آنلاین، طبق پیش‌بینی‌های مرکز پژوهش‌های پیو، بنا به اظهار اتاق فکر ایالات متّحده، بریتانیا مقصد اصلی مهاجران اقتصادی‌ای است که رهسپار اروپا می‌شوند و کشور آلمان نیز عمدتاً مقصد پناهندگان است.

به گفتۀ این مغز متفکّر، این پژوهش در پی آنی انجام شد که شمار پناهجویانی که از دست ناآرامی‌های موجود در سوریه و دیگر کشورهای مسلمان‌نشین دست به فرار می‌زنند به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است.

بریتانیا همچنین دارای یکی از بزرگ‌ترین شکاف‌ها در نرخ زاد و ولد میان مسلمانان و غیرمسلمانان است؛ زنان مسلمان به طور متوسّط دارای 2.9 فرزند و زنان غیرمسلمان دارای 1.8 فرزند هستند.

این یعنی حتّی اگر قرار بود ورود مهاجران به طور کامل متوقّف شود، باز هم جمعیت مسلمانان بیش از 3% در بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و بلژیک افزایش می‌یافت.

این مقاله گویای آن است که اگر مهاجرت با همین نرخ فعلی ادامه پیدا کند، اما جلوی ورود پناهندگان گرفته شود، بریتانیا با سیزده میلیون مسلمان که 16.7% جمعیت کلّ این کشور را تشکیل می‌دهد دارای بیشترین جمعیت مسلمانان در اتحادیۀ اروپا خواهد بود.

در حال حاضر بریتانیا به لحاظ جمعیت مسلمانان پس از آلمان و فرانسه در رتبۀ سوم قرار دارد.
در مقاله آمده است تعداد نسبتاً کمی (60000) از مهاجرانی که اخیراً وارد خاک بریتانیا شده‌اند پناهنده بوده‌اند، حال آن که شمار مهاجران معمولی که ظرف سال‌های اخیر قدم به خاک این کشور نهاده‌اند بیش از 1.5 میلیون نفر بوده است.

به طور کلّی تخمین زده می‌شود که 43% از تمام مهاجرانی که از اواسط سال 2010 تا اواسط 2016 وارد بریتانیا شده‌اند مسلمان بوده‌اند.

این مطالعه همچنین حاکی از آن است که بریتانیا دارای یکی از پایین‌ترین سطوح خصومت نسبت به پناهندگان عراقی و سوری است. از هر سه فردِ انگلیسی یک نفر پناهندگان را خطر مهمّی تلقّی می‌کند، در حالی که این رقم در فرانسه 39%، در آلمان 42% و در لهستان 60% است.

براساس نتایج این پژوهش، در کشورهایی که تعداد پناهندگان کمتر است، مردم بیشتر مسلمانان را یک تهدید تلقّی می‌کنند.

طبق اعداد و ارقام رصدخانۀ مهاجرت در آکسفورد، از هر پنج فرد غیرانگلیسی که در این کشور زندگی می‌کنند، یک نفر مسلمان است.

ظرف سی سال آینده جمعیت مسلمانان بریتانیا سه برابر خواهد شد

به گزارش دین‌آنلاین، طبق پیش‌بینی‌های مرکز پژوهش‌های پیو، بنا به اظهار اتاق فکر ایالات متّحده، بریتانیا مقصد اصلی مهاجران اقتصادی‌ای است که رهسپار اروپا می‌شوند و کشور آلمان نیز عمدتاً مقصد پناهندگان است.

به گفتۀ این مغز متفکّر، این پژوهش در پی آنی انجام شد که شمار پناهجویانی که از دست ناآرامی‌های موجود در سوریه و دیگر کشورهای مسلمان‌نشین دست به فرار می‌زنند به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است.

بریتانیا همچنین دارای یکی از بزرگ‌ترین شکاف‌ها در نرخ زاد و ولد میان مسلمانان و غیرمسلمانان است؛ زنان مسلمان به طور متوسّط دارای 2.9 فرزند و زنان غیرمسلمان دارای 1.8 فرزند هستند.

این یعنی حتّی اگر قرار بود ورود مهاجران به طور کامل متوقّف شود، باز هم جمعیت مسلمانان بیش از 3% در بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و بلژیک افزایش می‌یافت.

این مقاله گویای آن است که اگر مهاجرت با همین نرخ فعلی ادامه پیدا کند، اما جلوی ورود پناهندگان گرفته شود، بریتانیا با سیزده میلیون مسلمان که 16.7% جمعیت کلّ این کشور را تشکیل می‌دهد دارای بیشترین جمعیت مسلمانان در اتحادیۀ اروپا خواهد بود.

در حال حاضر بریتانیا به لحاظ جمعیت مسلمانان پس از آلمان و فرانسه در رتبۀ سوم قرار دارد.
در مقاله آمده است تعداد نسبتاً کمی (60000) از مهاجرانی که اخیراً وارد خاک بریتانیا شده‌اند پناهنده بوده‌اند، حال آن که شمار مهاجران معمولی که ظرف سال‌های اخیر قدم به خاک این کشور نهاده‌اند بیش از 1.5 میلیون نفر بوده است.

به طور کلّی تخمین زده می‌شود که 43% از تمام مهاجرانی که از اواسط سال 2010 تا اواسط 2016 وارد بریتانیا شده‌اند مسلمان بوده‌اند.

این مطالعه همچنین حاکی از آن است که بریتانیا دارای یکی از پایین‌ترین سطوح خصومت نسبت به پناهندگان عراقی و سوری است. از هر سه فردِ انگلیسی یک نفر پناهندگان را خطر مهمّی تلقّی می‌کند، در حالی که این رقم در فرانسه 39%، در آلمان 42% و در لهستان 60% است.

براساس نتایج این پژوهش، در کشورهایی که تعداد پناهندگان کمتر است، مردم بیشتر مسلمانان را یک تهدید تلقّی می‌کنند.

طبق اعداد و ارقام رصدخانۀ مهاجرت در آکسفورد، از هر پنج فرد غیرانگلیسی که در این کشور زندگی می‌کنند، یک نفر مسلمان است.

ظرف سی سال آینده جمعیت مسلمانان بریتانیا سه برابر خواهد شد

ماجرای گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی؛ افسانه‌زدایی از یک باور رایج

برخی دیگر روایتی پیچیده‌تر از ماجرا دارند و معتقدند آیت، که زمانی عضو حزب زحمتکشان ملت ایران و مرید دکتر مظفر بقایی رهبر این حزب بود، تحت تأثیر بقایی ولایت فقیه را ساخته و پرداخته و وارد قانون اساسی کرده است. در این روایت دکتر بقایی سیاستمدار عملگرایی معرفی می‌شود که معتقد بوده است در ایران دموکراسی به این معنا که شخص اول مملکت کسی باشد که با رأی مردم انتخاب می‌شود و عوض می‌شود، شدنی نیست و به همین دلیلی هم زمانی که انقلاب ایران صورتی اسلامی به خود گرفت، بقایی دیگر به این نتیجه رسیده بود که می‌توان از دل اسلام نظریه‌ای مناسب وضعیت ایران برای حکومت بیرون آورد. بر اساس این روایت گرچه دکتر بقایی به صراحت حرفی از ولایت فقیه نمی‌زد، اما می‌کوشید از طریق دکتر آیت در جریان امور تأثیر بگذارد و سرانجام هم موفق شد از همین راه ولایت فقیه را وارد قانون اساسی کند و بعد هم به آمریکایی‌ها اطمینان داد که تأثیرش را گذاشته و بنابراین حکومت ضدکمونیستی مقتدری در ایران بر سر کار خواهد آمد.

وجه مشترک این روایت‌ها فضل تقدم و نقش تعیین‌کننده شهید آیت در حقوقی‌سازی مفهوم ولایت فقیه و پیش‌بینی نهادی به این نام در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران است و به نظر می‌رسد منشأ این روایت‌ها اظهار نظر مرحوم عزت‌الله سحابی باشد. سحابی که خود عضو مجلس خبرگان قانون اساسی بود و پس از مدت کوتاهی در اعتراض به کنار گذاشتن پیش‌نویس دولت موقت و طرح موضوع ولایت فقیه در آن مجلس، از حضور در جلسات بررسی و تدوین قانون اساسی خودداری کرد، نخستین بار در گفت‌وگویی که در کتاب «اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی» منتشر شده است (اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص 43-55) در این باره سخن گفته است. سحابی در این کتاب به مناسبت گفت‌وگو درباره اصول اقتصادی قانون اساسی، پس از آنکه به تفصیل درباره روند تدوین پیش‌نویس قانون اساسی در دولت موقت و شورای انقلاب و سپس برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس بررسی نهایی قانون اساسی سخن می‌گوید، به موضوع ولایت فقیه می‌رسد و در این باره سخنانی متناقض‌نما می‌گوید؛ او در بخشی از این گفت‌وگو می‌گوید نه امام و نه شاگردان دست اولشان تا پیش از تشکیل مجلس بررسی نهایی حرفی از ولایت فقیه و ضرورت آمدنش در قانون اساسی نزدند و برای اولین بار در این مجلس بود که عده‌ای اصل ولایت فقیه را مطرح کردند و برای گنجاندن آن در قانون اساسی کوشیدند. (ص 44) اما کمی بعدتر می‌گوید زمانی که در تیرماه یا اوایل مردادماه 58 (حدود یک ماه پیش از برگزاری نخستین جلسه مجلس خبرگان قانون اساسی)، پیش‌نویسِ تهیه‌شده در شورای انقلاب در مطبوعات منتشر شد، آیت‌الله منتظری سخنرانی‌ای کرد که در آن از اینکه «قانون اساسی ولایت فقیه ندارد، در حالی که مردم به دنبال ولایت فقیه و روحانیت انقلاب کرده‌اند»، انتقاد کرده بود. (اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص 46) در ادامه نیز در پاسخ به این سؤال که اولین سخنرانی را درباره ولایت فقیه چه کسی در مجلس خبرگان قانون اساسی کرد، می‌گوید: «آقای حسن آیت»، اما بلافاصله سخن خود را تصحیح می‌کند و می‌گوید: «البته اولین سخنرانی را آیت‌الله صدوقی از یزد انجام دادند و مطرح کردند که قانون اساسی باید بر اساس ولایت فقیه باشد و اینکه می‌گویند ولایت فقیه به استبداد منتهی می‌شود درست نیست. … اول آقای صدوقی صحبت کرد و متعاقب آن آقای آیت و بعد آقای جلال‌الدین فارسی، رشیدیان و کیاوش که هر کدام هر در مدح ولایت فقیه صحبت کردند و گفتند ما این قانون اساسی را کنار می‌گذاریم و خودمان یک قانون اساسی جدید می‌نویسیم.» (ص 47) چندان که پیدا است، سحابی تا اینجا روایت نامنسجم و متناقض‌نمایی از روند درج اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ارائه کرده است، اما در بخش‌های پایانی گفت‌وگو درباره این موضوع، با اشاره به پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان درباره قانون اساسی، بار دیگر ایده گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی را به شهید آیت و از طریق او به دکتر بقایی و از آن طریق هم به آمریکایی‌ها نسبت می‌دهد! وی از قول شهید آیت نقل می‌کند که «زمانی که پیش‌نویس منتشر شد و دیدیم اصل ولایت فقیه در آن نیست، همراه آقای دکتر اسرافیلیان [ رئیس وقت دانشگاه علم و صنعت و عضو حزب زحمتکشان] نزد آقای منتظری رفتیم … .» سحابی می‌گوید که شهید آیت و آقای اسرافیلیان در این دیدار آقای منتظری را متقاعد کرده‌اند که این قانون اساسی بدون ولایت فقیه ارزشی ندارد و «اتفاقاً مصاحبه آقای منتظری هم بعد از ملاقات با اینها بود». (ص 52-55)

چند نکته درباره روایت مرحوم سحابی:
آیت‌الله منتظری در کتاب خاطراتش این ادعای سحابی را تأیید نمی‌کند. مرحوم منتظری در پاسخ به سؤالی درباره چگونگی گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی اولاً از یک «کتابچه»، نه «مصاحبه» سخن می‌گوید و ثانیاً طرح موضوع ولایت فقیه را ابتکار شخصی خودش می‌داند: «خود من قبل از تشکیل مجلس خبرگان و رفتن به تهران، پیش‌نویس قانون اساسی را که آقای حبیبی تنظیم کرده بودند، در قم مطالعه کردم و به عنوان مناقشه کتابچه‌ای را به عنوان «مجموعه دو پیام» در تاریخ 1/4/1358 چاپ و منتشر کردم و در آن جزوه مسئله ولایت فقیه و ادله آن و ضرورت آوردن آن در قانون اساسی متذکر شدم. و این امر صد در صد محصول مطالعات و نظر خود من بود، منتها در مجلس خبرگان مرحوم آیت‌الله بهشتی و بعضی دیگر با من هماهنگ شدند … .» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج1، ص 454) دو پیامی که منظور آیت‌الله منتظری است، در جلد دوم خاطرات ایشان (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر…، ج2، ص 888-892) با عنوان «پیوست شماره 59» آمده است و در آنها آیت‌الله منتظری ضمن نقد و بیان اشکالات پیش‌نویس اولیه، بارها از ضرورت حاکمیت فقیه عادل در زمان غیبت سخن گفته و اینکه هم قوه مجریه و هم قضائیه و هم مقننه از شئون ولی فقیه است و اگر قرار است رابط و هماهنگ‌کننده آنها و شخص اول مملکت رئیس جمهور باشد، رئیس جمهور یا باید خود فقیه باشد یا از جانب فقیه نصب شود تا مشروعیت داشته باشد. این مضمون بارها و بارها در نقدنامه آیت‌الله منتظری تکرار شده و از جمله در نقد اصل شانزدهم پیش‌نویس اولیه که قوای سه‌گانه را ناشی از حاکمیت ملی و برقرارکننده ارتباط میان آنها را رئیس جمهور معرفی کرده بود، نوشته‌اند: «قوای سه‌گانه از یکدیگر جدا نیستند و رابط همه آنها فقسه عادل آشنا به مسائل روز می‌باشد و اگر بنا است رابط آنها رئیس جمهور باشد، پس باید رئیس جمهور فقیه عادل و یا منصوب از ناحیه او باشد.» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج 2، ص 896) در نقد اصل هشتاد و سوم پیش‌نویس هم که توشیح قوانین را با رئیس جمهور دانسته بود، نوشته‌اند: «چون حکومت اسلامی است و قوانین کشور باید بر اساس اسلام باشد، پس رئیس جمهور یا باید مجتهد و فقیه باشد و یا منصوب از طرف فقیه … .» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج 2، ص 899)

درباره ارتباط آیت با دکتر بقایی و پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان هم خاطرات دکتر منوچهر نیرومند، عضو حزب زحمتکشان و دوست شهید آیت می‌تواند مفید باشد. نیرومند در خاطراتش از قطع ارتباط آیت با دکتر بقایی و حزب زحمتکشان به سبب فعالیت‌های مسلحانه‌اش و مخالفت دکتر بقایی با مبارزه مسلحانه و اعتقاد او به مشی سیاسی می‌گوید؛ «وقتی آیت دنبال این نوع مبارزات [مسلحانه] رفت، این کارش طبیعتاً در حزب بازتاب داشت. در نوبت اول، موقتاً از حزب اخراج شد، ولی چون به شیوه خود ادامه داد، در نوبت بعد با دستور دکتر بقایی بطور دائم کنار گذاشته شد.»

وی درباره پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان و نقش بقایی در این زمینه می‌گوید: «باید صریحاً بگویم که در تدوین آن پیش‌نویس، دکتر بقایی هیچ نقشی نداشت. بعد از پیروزی انقلاب، در حزب زحمتکشان انشعاب مهمی روی داد. یعنی بخش اعظم اعضای حزب، طرفدار جمهوری اسلامی و رهبری امام بودند و معتقد بودند که حزب باید کاملاً همگام با مواضع امام و انقلاب حرکت کند. عده کمی بودند که به دکتر بقایی همچنان پایبند ماندند و دکتر هم به همین دلیل، خودش را بازنشسته کرد و از حزب خارج شد. … اما در روزهایی که همه احزاب پیشنهادات خود را به خبرگان قانون اساسی ارائه می‌کردند، در دفتر حزب در خیابان آب‌سردار حدود ۱۰، ۱۵ نفر از نمایندگان حوزه‌های حزبی تهران و اصفهان جمع ‌شدند تا پیش‌نویس قانون اساسی را تدوین کنند. فکر می‌کنم در یکی از آن جلسات دکتر بقایی هم شرکت کرد و پیشنهادی داده شد که در آن ولایت فقیه هم ذکر شده بود و آن را برای مجلس خبرگان و علمای قم هم فرستادند. وقتی این پیشنهاد تدوین و آماده ارسال شد، دکتر بقایی در کرمان بود. آقای پارسی متنی را پیش دکتر بقایی برد و او هم آن را جداً رد کرد و گفت: «نه این مجلس به حرف شما گوش می‌دهد و نه من می‌خواهم در این مسئله دخالت کنم»، بنابراین ارائه پیشنهاد به مجلس خبرگان، هیچ ربطی به دکتر بقایی نداشت و مربوط به جناح انقلابی حزب زحمتکشان بود و دقیقاً به دلیل ادامه همین اصطکاک بین جناح انقلابی و دکتر بقایی، جریان وصیت‌نامه سیاسی ایشان پیش آمد … .» آنچه نیرومند از آن به عنوان وصیت‌نامه سیاسی یاد می کند، آخرین سخنرانی دکتر بقایی در جمع اعضای حزب زحمتکشان است که در آن به علت اختلافات شدیدی که میان او و برخی از اعضای حزب که معتقد به حمایت از انقلاب و امام بودند به وجود آمده و ادامه فعالیت حزب را ناممکن کرده بود، بازنشستگی سیاسی خودش را اعلام و از حزب کناره‌گیری کرد. بقایی در آن سخنرانی که متنش بعدها منتشر شد، به صراحت با رفراندوم قانون اساسی مخالفت می‌کند و می‌گوید: «این چنین قانونی را اگر تمام دنیا رأی بدهند، من یکی رأی نمی‌دهم. … من با روح این قانون اساسی مخالف هستم. … من به این قانون اعتقاد ندارم و به چیزی که اعتقاد ندارم رأی نمی‌دهم. … عرض کردم به این قانون اساسی اعتقاد ندارم چون روح این قانون جمهوری نیست، روح حکومت الهی [= تئوکراسی] است … .» (افول یک مبارز، ص 142-143)

بررسی «صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی» نیز روایت مرحوم سحابی را تأیید نمی‌کند. ترتیب سخنران‌ها و روند طرح موضوع ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی با آنچه او گزارش می‌کند، نمی‌خواند؛ نه آیت‌الله صدوقی نخستین سخنران بوده و نه حسن آیت پس از او سخنرانی کرده است. البته آنچه به آیت‌الله صدوقی نسبت داده شده درست است، اما مربوط به جلسات بعدی است و اولین بار هم که آیت در این مجلس سخنرانی می‌کند، هیچ حرفی از ولایت فقیه نمی‌زند و درباره یکی دو موضوع دیگر از جمله ضرورت حمایت از مسلمانان و مستضعفان جهان و تشکیل سازمان اتحاد مسلمین و اینها سخن می‌گوید. (صورت مشروح مذاکرات …، ص 73-75) البته در ادامه و هرچه کار تدوین قانون اساسی جلوتر می‌رود، آیت یکی از قوی‌ترین و جدی‌ترین مدافعان ولایت فقیه است. در یکی دو سخنرانی نخست جلال‌الدین فارسی نیز بحثی درباره ولایت فقیه نیست. اولین کسی که در مجلس خبرگان قانون اساسی به صراحت از ولایت فقیه سخن به میان می‌آورد، سید محمد کیاوش، نماینده استان خوزستان است (صورت مشروح مذاکرات …، ص 49) و پس از او هم عبدالرحمان حیدری، نماینده استان ایلام در این باره سخن می‌گوید (صورت مشروح مذاکرات …، ص 51-52) و پس از حیدری نیز سید محمد خامنه‌ای (ص 54)، سید منیرالدین الهاشمی (ص 60)، ربانی املشی (ص 61-63)، طاهری خرم‌آبادی (ص 64-65) و دیگران در این باره سخن می‌گویند و تا مدتها خبری از اظهار نظر آیت در این باره نیست.

پیش از اظهار نظر آیت و حزب زحمتکشان نیز مقالات، مصاحبه‌ها، پیام‌ها، تومارها و سخنرانی‌های بسیاری در مطبوعات منتشر شده بود و پس از تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی نیز نامه‌ها، تومارها و پیشنهادهای اصلاحی و پیش‌نویس‌های کاملی به دبیرخانه آن مجلس رسیده بود که در بسیاری از آنها بر ضرورت گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی تأکید شده است. (مبانی و مستندات قانون اساسی، ص 75-100)»

به نظر می‌رسد نوعی گرایش به ساده‌سازی و پلیسی‌سازی رویدادها سبب شده است که برخی ایده گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی را به آیت و بقایی نسبت دهند، وگرنه حجم قابل توجه مستندات موجود چیز دیگری می‌گوید. در واقع با آن‌همه تأکید و مطالبه پیش‌بینی نهاد ولایت فقیه و رسمیت دادن به جایگاه امام خمینی(ره) در قانون اساسی، اگر نتیجه چیزی غیر از این می‌شد، جای تعجب و تحلیل داشت.

منابع:
افول یک مبارز؛ نقدی بر وصیت‌نامه سیاسی، ‌مواضع وخط مشی دکتر مظفر بقایی، علی محمدآقا و محمد صدیقی، ناشر: مؤلفین، تهران، 1365.
اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، بهمن احمدی امویی، گام نو، تهران، 1382.
بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر حضرت آیت‌الله منتظری، بی‌تا، بی‌نا، 1379.
صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی، اداره کل امور فرهنگی و روابط عمومی مجلس، تهران، 1364.
مبانی و مستندات قانون اساسی، سید جواد ورعی، دبیرخانه مجلس خبرگان، قم، 1385.
منبع اینترنتی خاطرات دکتر منوچهر نیرومند در اینجا
 

ماجرای گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی؛ افسانه‌زدایی از یک باور رایج

برخی دیگر روایتی پیچیده‌تر از ماجرا دارند و معتقدند آیت، که زمانی عضو حزب زحمتکشان ملت ایران و مرید دکتر مظفر بقایی رهبر این حزب بود، تحت تأثیر بقایی ولایت فقیه را ساخته و پرداخته و وارد قانون اساسی کرده است. در این روایت دکتر بقایی سیاستمدار عملگرایی معرفی می‌شود که معتقد بوده است در ایران دموکراسی به این معنا که شخص اول مملکت کسی باشد که با رأی مردم انتخاب می‌شود و عوض می‌شود، شدنی نیست و به همین دلیلی هم زمانی که انقلاب ایران صورتی اسلامی به خود گرفت، بقایی دیگر به این نتیجه رسیده بود که می‌توان از دل اسلام نظریه‌ای مناسب وضعیت ایران برای حکومت بیرون آورد. بر اساس این روایت گرچه دکتر بقایی به صراحت حرفی از ولایت فقیه نمی‌زد، اما می‌کوشید از طریق دکتر آیت در جریان امور تأثیر بگذارد و سرانجام هم موفق شد از همین راه ولایت فقیه را وارد قانون اساسی کند و بعد هم به آمریکایی‌ها اطمینان داد که تأثیرش را گذاشته و بنابراین حکومت ضدکمونیستی مقتدری در ایران بر سر کار خواهد آمد.

وجه مشترک این روایت‌ها فضل تقدم و نقش تعیین‌کننده شهید آیت در حقوقی‌سازی مفهوم ولایت فقیه و پیش‌بینی نهادی به این نام در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران است و به نظر می‌رسد منشأ این روایت‌ها اظهار نظر مرحوم عزت‌الله سحابی باشد. سحابی که خود عضو مجلس خبرگان قانون اساسی بود و پس از مدت کوتاهی در اعتراض به کنار گذاشتن پیش‌نویس دولت موقت و طرح موضوع ولایت فقیه در آن مجلس، از حضور در جلسات بررسی و تدوین قانون اساسی خودداری کرد، نخستین بار در گفت‌وگویی که در کتاب «اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی» منتشر شده است (اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص 43-55) در این باره سخن گفته است. سحابی در این کتاب به مناسبت گفت‌وگو درباره اصول اقتصادی قانون اساسی، پس از آنکه به تفصیل درباره روند تدوین پیش‌نویس قانون اساسی در دولت موقت و شورای انقلاب و سپس برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس بررسی نهایی قانون اساسی سخن می‌گوید، به موضوع ولایت فقیه می‌رسد و در این باره سخنانی متناقض‌نما می‌گوید؛ او در بخشی از این گفت‌وگو می‌گوید نه امام و نه شاگردان دست اولشان تا پیش از تشکیل مجلس بررسی نهایی حرفی از ولایت فقیه و ضرورت آمدنش در قانون اساسی نزدند و برای اولین بار در این مجلس بود که عده‌ای اصل ولایت فقیه را مطرح کردند و برای گنجاندن آن در قانون اساسی کوشیدند. (ص 44) اما کمی بعدتر می‌گوید زمانی که در تیرماه یا اوایل مردادماه 58 (حدود یک ماه پیش از برگزاری نخستین جلسه مجلس خبرگان قانون اساسی)، پیش‌نویسِ تهیه‌شده در شورای انقلاب در مطبوعات منتشر شد، آیت‌الله منتظری سخنرانی‌ای کرد که در آن از اینکه «قانون اساسی ولایت فقیه ندارد، در حالی که مردم به دنبال ولایت فقیه و روحانیت انقلاب کرده‌اند»، انتقاد کرده بود. (اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص 46) در ادامه نیز در پاسخ به این سؤال که اولین سخنرانی را درباره ولایت فقیه چه کسی در مجلس خبرگان قانون اساسی کرد، می‌گوید: «آقای حسن آیت»، اما بلافاصله سخن خود را تصحیح می‌کند و می‌گوید: «البته اولین سخنرانی را آیت‌الله صدوقی از یزد انجام دادند و مطرح کردند که قانون اساسی باید بر اساس ولایت فقیه باشد و اینکه می‌گویند ولایت فقیه به استبداد منتهی می‌شود درست نیست. … اول آقای صدوقی صحبت کرد و متعاقب آن آقای آیت و بعد آقای جلال‌الدین فارسی، رشیدیان و کیاوش که هر کدام هر در مدح ولایت فقیه صحبت کردند و گفتند ما این قانون اساسی را کنار می‌گذاریم و خودمان یک قانون اساسی جدید می‌نویسیم.» (ص 47) چندان که پیدا است، سحابی تا اینجا روایت نامنسجم و متناقض‌نمایی از روند درج اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ارائه کرده است، اما در بخش‌های پایانی گفت‌وگو درباره این موضوع، با اشاره به پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان درباره قانون اساسی، بار دیگر ایده گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی را به شهید آیت و از طریق او به دکتر بقایی و از آن طریق هم به آمریکایی‌ها نسبت می‌دهد! وی از قول شهید آیت نقل می‌کند که «زمانی که پیش‌نویس منتشر شد و دیدیم اصل ولایت فقیه در آن نیست، همراه آقای دکتر اسرافیلیان [ رئیس وقت دانشگاه علم و صنعت و عضو حزب زحمتکشان] نزد آقای منتظری رفتیم … .» سحابی می‌گوید که شهید آیت و آقای اسرافیلیان در این دیدار آقای منتظری را متقاعد کرده‌اند که این قانون اساسی بدون ولایت فقیه ارزشی ندارد و «اتفاقاً مصاحبه آقای منتظری هم بعد از ملاقات با اینها بود». (ص 52-55)

چند نکته درباره روایت مرحوم سحابی:
آیت‌الله منتظری در کتاب خاطراتش این ادعای سحابی را تأیید نمی‌کند. مرحوم منتظری در پاسخ به سؤالی درباره چگونگی گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی اولاً از یک «کتابچه»، نه «مصاحبه» سخن می‌گوید و ثانیاً طرح موضوع ولایت فقیه را ابتکار شخصی خودش می‌داند: «خود من قبل از تشکیل مجلس خبرگان و رفتن به تهران، پیش‌نویس قانون اساسی را که آقای حبیبی تنظیم کرده بودند، در قم مطالعه کردم و به عنوان مناقشه کتابچه‌ای را به عنوان «مجموعه دو پیام» در تاریخ 1/4/1358 چاپ و منتشر کردم و در آن جزوه مسئله ولایت فقیه و ادله آن و ضرورت آوردن آن در قانون اساسی متذکر شدم. و این امر صد در صد محصول مطالعات و نظر خود من بود، منتها در مجلس خبرگان مرحوم آیت‌الله بهشتی و بعضی دیگر با من هماهنگ شدند … .» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج1، ص 454) دو پیامی که منظور آیت‌الله منتظری است، در جلد دوم خاطرات ایشان (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر…، ج2، ص 888-892) با عنوان «پیوست شماره 59» آمده است و در آنها آیت‌الله منتظری ضمن نقد و بیان اشکالات پیش‌نویس اولیه، بارها از ضرورت حاکمیت فقیه عادل در زمان غیبت سخن گفته و اینکه هم قوه مجریه و هم قضائیه و هم مقننه از شئون ولی فقیه است و اگر قرار است رابط و هماهنگ‌کننده آنها و شخص اول مملکت رئیس جمهور باشد، رئیس جمهور یا باید خود فقیه باشد یا از جانب فقیه نصب شود تا مشروعیت داشته باشد. این مضمون بارها و بارها در نقدنامه آیت‌الله منتظری تکرار شده و از جمله در نقد اصل شانزدهم پیش‌نویس اولیه که قوای سه‌گانه را ناشی از حاکمیت ملی و برقرارکننده ارتباط میان آنها را رئیس جمهور معرفی کرده بود، نوشته‌اند: «قوای سه‌گانه از یکدیگر جدا نیستند و رابط همه آنها فقسه عادل آشنا به مسائل روز می‌باشد و اگر بنا است رابط آنها رئیس جمهور باشد، پس باید رئیس جمهور فقیه عادل و یا منصوب از ناحیه او باشد.» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج 2، ص 896) در نقد اصل هشتاد و سوم پیش‌نویس هم که توشیح قوانین را با رئیس جمهور دانسته بود، نوشته‌اند: «چون حکومت اسلامی است و قوانین کشور باید بر اساس اسلام باشد، پس رئیس جمهور یا باید مجتهد و فقیه باشد و یا منصوب از طرف فقیه … .» (بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر …، ج 2، ص 899)

درباره ارتباط آیت با دکتر بقایی و پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان هم خاطرات دکتر منوچهر نیرومند، عضو حزب زحمتکشان و دوست شهید آیت می‌تواند مفید باشد. نیرومند در خاطراتش از قطع ارتباط آیت با دکتر بقایی و حزب زحمتکشان به سبب فعالیت‌های مسلحانه‌اش و مخالفت دکتر بقایی با مبارزه مسلحانه و اعتقاد او به مشی سیاسی می‌گوید؛ «وقتی آیت دنبال این نوع مبارزات [مسلحانه] رفت، این کارش طبیعتاً در حزب بازتاب داشت. در نوبت اول، موقتاً از حزب اخراج شد، ولی چون به شیوه خود ادامه داد، در نوبت بعد با دستور دکتر بقایی بطور دائم کنار گذاشته شد.»

وی درباره پیش‌نویس پیشنهادی حزب زحمتکشان و نقش بقایی در این زمینه می‌گوید: «باید صریحاً بگویم که در تدوین آن پیش‌نویس، دکتر بقایی هیچ نقشی نداشت. بعد از پیروزی انقلاب، در حزب زحمتکشان انشعاب مهمی روی داد. یعنی بخش اعظم اعضای حزب، طرفدار جمهوری اسلامی و رهبری امام بودند و معتقد بودند که حزب باید کاملاً همگام با مواضع امام و انقلاب حرکت کند. عده کمی بودند که به دکتر بقایی همچنان پایبند ماندند و دکتر هم به همین دلیل، خودش را بازنشسته کرد و از حزب خارج شد. … اما در روزهایی که همه احزاب پیشنهادات خود را به خبرگان قانون اساسی ارائه می‌کردند، در دفتر حزب در خیابان آب‌سردار حدود ۱۰، ۱۵ نفر از نمایندگان حوزه‌های حزبی تهران و اصفهان جمع ‌شدند تا پیش‌نویس قانون اساسی را تدوین کنند. فکر می‌کنم در یکی از آن جلسات دکتر بقایی هم شرکت کرد و پیشنهادی داده شد که در آن ولایت فقیه هم ذکر شده بود و آن را برای مجلس خبرگان و علمای قم هم فرستادند. وقتی این پیشنهاد تدوین و آماده ارسال شد، دکتر بقایی در کرمان بود. آقای پارسی متنی را پیش دکتر بقایی برد و او هم آن را جداً رد کرد و گفت: «نه این مجلس به حرف شما گوش می‌دهد و نه من می‌خواهم در این مسئله دخالت کنم»، بنابراین ارائه پیشنهاد به مجلس خبرگان، هیچ ربطی به دکتر بقایی نداشت و مربوط به جناح انقلابی حزب زحمتکشان بود و دقیقاً به دلیل ادامه همین اصطکاک بین جناح انقلابی و دکتر بقایی، جریان وصیت‌نامه سیاسی ایشان پیش آمد … .» آنچه نیرومند از آن به عنوان وصیت‌نامه سیاسی یاد می کند، آخرین سخنرانی دکتر بقایی در جمع اعضای حزب زحمتکشان است که در آن به علت اختلافات شدیدی که میان او و برخی از اعضای حزب که معتقد به حمایت از انقلاب و امام بودند به وجود آمده و ادامه فعالیت حزب را ناممکن کرده بود، بازنشستگی سیاسی خودش را اعلام و از حزب کناره‌گیری کرد. بقایی در آن سخنرانی که متنش بعدها منتشر شد، به صراحت با رفراندوم قانون اساسی مخالفت می‌کند و می‌گوید: «این چنین قانونی را اگر تمام دنیا رأی بدهند، من یکی رأی نمی‌دهم. … من با روح این قانون اساسی مخالف هستم. … من به این قانون اعتقاد ندارم و به چیزی که اعتقاد ندارم رأی نمی‌دهم. … عرض کردم به این قانون اساسی اعتقاد ندارم چون روح این قانون جمهوری نیست، روح حکومت الهی [= تئوکراسی] است … .» (افول یک مبارز، ص 142-143)

بررسی «صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی» نیز روایت مرحوم سحابی را تأیید نمی‌کند. ترتیب سخنران‌ها و روند طرح موضوع ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی با آنچه او گزارش می‌کند، نمی‌خواند؛ نه آیت‌الله صدوقی نخستین سخنران بوده و نه حسن آیت پس از او سخنرانی کرده است. البته آنچه به آیت‌الله صدوقی نسبت داده شده درست است، اما مربوط به جلسات بعدی است و اولین بار هم که آیت در این مجلس سخنرانی می‌کند، هیچ حرفی از ولایت فقیه نمی‌زند و درباره یکی دو موضوع دیگر از جمله ضرورت حمایت از مسلمانان و مستضعفان جهان و تشکیل سازمان اتحاد مسلمین و اینها سخن می‌گوید. (صورت مشروح مذاکرات …، ص 73-75) البته در ادامه و هرچه کار تدوین قانون اساسی جلوتر می‌رود، آیت یکی از قوی‌ترین و جدی‌ترین مدافعان ولایت فقیه است. در یکی دو سخنرانی نخست جلال‌الدین فارسی نیز بحثی درباره ولایت فقیه نیست. اولین کسی که در مجلس خبرگان قانون اساسی به صراحت از ولایت فقیه سخن به میان می‌آورد، سید محمد کیاوش، نماینده استان خوزستان است (صورت مشروح مذاکرات …، ص 49) و پس از او هم عبدالرحمان حیدری، نماینده استان ایلام در این باره سخن می‌گوید (صورت مشروح مذاکرات …، ص 51-52) و پس از حیدری نیز سید محمد خامنه‌ای (ص 54)، سید منیرالدین الهاشمی (ص 60)، ربانی املشی (ص 61-63)، طاهری خرم‌آبادی (ص 64-65) و دیگران در این باره سخن می‌گویند و تا مدتها خبری از اظهار نظر آیت در این باره نیست.

پیش از اظهار نظر آیت و حزب زحمتکشان نیز مقالات، مصاحبه‌ها، پیام‌ها، تومارها و سخنرانی‌های بسیاری در مطبوعات منتشر شده بود و پس از تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی نیز نامه‌ها، تومارها و پیشنهادهای اصلاحی و پیش‌نویس‌های کاملی به دبیرخانه آن مجلس رسیده بود که در بسیاری از آنها بر ضرورت گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی تأکید شده است. (مبانی و مستندات قانون اساسی، ص 75-100)»

به نظر می‌رسد نوعی گرایش به ساده‌سازی و پلیسی‌سازی رویدادها سبب شده است که برخی ایده گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی را به آیت و بقایی نسبت دهند، وگرنه حجم قابل توجه مستندات موجود چیز دیگری می‌گوید. در واقع با آن‌همه تأکید و مطالبه پیش‌بینی نهاد ولایت فقیه و رسمیت دادن به جایگاه امام خمینی(ره) در قانون اساسی، اگر نتیجه چیزی غیر از این می‌شد، جای تعجب و تحلیل داشت.

منابع:
افول یک مبارز؛ نقدی بر وصیت‌نامه سیاسی، ‌مواضع وخط مشی دکتر مظفر بقایی، علی محمدآقا و محمد صدیقی، ناشر: مؤلفین، تهران، 1365.
اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، بهمن احمدی امویی، گام نو، تهران، 1382.
بخشی از خاطرات فقیه عالیقدر حضرت آیت‌الله منتظری، بی‌تا، بی‌نا، 1379.
صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی، اداره کل امور فرهنگی و روابط عمومی مجلس، تهران، 1364.
مبانی و مستندات قانون اساسی، سید جواد ورعی، دبیرخانه مجلس خبرگان، قم، 1385.
منبع اینترنتی خاطرات دکتر منوچهر نیرومند در اینجا
 

ماجرای گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی؛ افسانه‌زدایی از یک باور رایج

معلولیت در دوران‌های متفاوت از چه منظر الهیاتی روایت شده است؟

ابراهیمی: چرا معلولیت به شکل یک مسئله مهم درآمده؟ چه مساله‌ای ما را به سمت این سوق می‌دهد که سراغ «روایت معلولیت» برویم؟
پورمحمدی: در دوره پیشامدرن اتوریته سخن گفتن در مورد معلولیت در دست کلیسا بود. دیدگاه‌ کتاب مقدس این‌ بود که هر کس یک نقص بدنی یا نقص ذهنی دارد یک نشانه است برای این‌که انسان‌های دیگر یاد خدا بیفتند. یعنی وجود معلول برای دیگران است و برای این است که دیگران به یک خیر و غایتی برسند یا مثلاً وجود معلول برای این است که انسانها همدلی و کمک و خدمت کنند و آزمایش ایمان آنها باشد و چیزهای دیگر.
یک نگاه دیگری که در کلیسا نسبت به معلولان وجود داشت این بود ‌که برای خود معلولان بهتر است که وضعیت خودشان را تحمل کنند و به امید جبران آن در جهان آخرت باشند: مثلا در زندگی پس از مرگ هر چشمی که این‌جا نابینا بود آن‌جا بینا می‌شود. هر گوشی که ناشنوا بود آن‌جا شنوا خواهد شد. پایی که این‌جا لنگ باشد آن‌جا سالم می‌شود. این وضعیت که قطعاً وضعیت نامطلوبی است، در آينده به یک وضعیت مطلوب و نرمال خواهدرسید. بنابراین معلولان صبورانه وضعیت خود را تاب بیاورند تا به وضعیت مطلوب برسند.
مطلب دیگر این بود ‌که همه تشویق شوند که توسط کلیسا و کشیشان به معلولین کمک کنند. معلول شخصی بود که همیشه نیازمند کمک بود و جماعت‌هایی تشکیل می‌شدند که برای رضای خدا به معلول کمک می‌کردند. انسانهای سالم به کمک معلولان بشتابند و رضای خدا را حاصل کنند. وضعیت پیشامدرن این است. از نظرگاه پست مدرن این دیدگاه چیزی جز ستم و بی عدالتی نسبت به معلولان نیست. چرا که آنها را به شکل موجوداتی ناتوان که همواره نیازمند ترحم و کمک ما هستند معرفی می­کند.
بعدها  وارد دوره مدرن می‌شویم و قرار است اوضاع به کمک عقل انسان و پیشرفت علوم بهبود پیدا کند. ولی باز ظلم مجددی به معلولین می‌شود که این بار توسط علم است. یعنی یک‌بار توسط کلیسا به معلولان ظلم می‌شد، و در دوره مدرن این علم است که علم ظلم و بی عدالتی علیه معلولان را برمی­دارد. تعمدا نمی‌گویم «دین»، چون به هر حال فهمی  بوده که کلیسا از دین داشته است. نمی‌گویم «دین ظلم کرده است» می‌گویم: «کلیسا ظلم کرده است یا مثلا فهم‌های دینی که کلیسا داشته است باعث ستم به معلولان شده است». حالا از این طرف هم علم ظلم می‌کند. این‌بار هر کسی که می‌خواست در مورد معلولین اطلاعات پیدا کند یا حرف بزند می‌رفت ببیند  علوم تجربی چه می‌گوید. علم روان درما‌ن‌گری چه می‌گوید. توان‌بخشی و مددکاری چه می‌گوید. علوم ژنتیک و زیست‌شناختی چه می‌گوید. این‌ علوم آتوریته سخن گفتن از معلولین را به دست گرفتند. خب این ظلم به روز شده و موجهی به معلولان بود از این جهت که تبدیل‌شدند به موجوداتی که نیازمند درمان هستند. حالا شاید مثل آن تصوری که کلیسا داشته است، نیازمند ترحم نیستند ولی نیازمند درمان هستند. یعنی یک چیزی در ذهن و بدن معلولان غلط و خراب است و در جای خودش نیست و باید آن را درست کنیم. فشارهایی را تصور کنید که نهادهای مدرن توان‌بخشی و بهزیستی و کار درمانی‌ها به کودکان معلول ذهنی یا حرکتی می‌آورند تا بگویند «شما نرمال نیستید. شما سالم نیستید. ما باید به شما فشار بیاوریم و ببریم‌تان به سمت نرمال بودن. ببینید ما انسان‌های سالم و نرمال هستیم.» یعنی یک نظام کاملا سالم‌سالارانه شکل می‌گیرد و سالم بودن و توانمند بودن بر کل گفتمان ما در خصوص ذهن و بدن مسلط می­شود. عین همان نظام‌هایی که در دوره‌های استعماری وجود دارد. این هیچ تفاوتی با آن ندارد. چون کشوری قدرتش زیاد است، یک‌سری کشورها را به استعمار خودش در می‌آورد و می‌گوید «من اقتصادم از شما قوی‌تر است، باید تبعیت کنید» یا مثلاً دوره‌هایی که مرد نسبت به زن ظلم می‌کند. مرد قوی‌تر است، به زن ظلم می‌کند. یا در دوره نژادپرستی سفید بر سیاه ظلم می‌کند یا در نظام طبقاتی، طبقة اجتماعی پولدار بر سایر طبقات حاکم است. عین همان نظام این‌جا اجرا می‌شود. یک نظام کاملا سالم‌سالارانه در کنار همان نظامهای طبقه‌سالارانه، مرد‌سالارانه، یا نژادسالارانه، در این‌جا اجرا می‌شود. سازوکار علوم مدرن این است که دائما استانداردهایی را معرفی می کند برای نرمال بودن و نرمال سازی، استانداردهایی که همه جا و برای همه کس لازم الاجراست.  در خصوص هوش و کارکرد ذهن معیارهایی برای IQ درست می‌شود. هوش اگر مقداری پایین‌تر از این باشد، تعریف کم هوش یا استثنایی را پیدا می‌کند و در هویت و دسته‌ی خاصی جا می‌گیرد. جایش در مدرسه‌ی معمولی نیست و در مدرسه‌ی استثنائی است. جایش در مراکز توان‌بخشی است برای این‌که برود به سمت نرمال شدن. معلول در این نگاه یک چیزی ندارد که ما باید به او بدهیم. فاقد چیزی است که باید آن را انسان‌های سالم آن را به او بدهند و با فشار به ذهن و بدن معلول باید آن را به او بدهیم. و خب باز این ظلم مجددی است که به معلولین می‌شود؛ منتها در لباس جذاب علم روز.

ابراهیمی: پس نگاه پیشامدرن این بود که معلولان شما باید مثلاً مایه عبرت و شکر ما باشید. الان می‌گویند ما می‌خواهیم تو را درمان و خوب کنیم. یک جورهایی انگار نگاه اخلاقی می‌چرخد؛ نگاه قبلی بهتر بود. می‌گفت ما کاری به تو نداریم. ولی الان می‌گوید ما باید یک سری فشارهایی به تو تحمیل می‌کنیم تا تو را درمان کنیم.
پورمحمدی: بله. ما به معلول می‌گوییم تو خوب نیستی. چون نرمال نیستی و در این حالت هویت مستقلی نداری و اگر که سالم شوی تازه ارزش پیدا می‌کنی. بحث سر این است که دوره مدرن با این طبقه‌بندی‌ها و مقوله‌سازی‌هایی که انجام می‌دهد، مثلاً مقوله سالم و ناسالم، بینا و نابینا، با هوش و کم هوش، بلافاصله پای ارزش وسط می‌آید. ارزش‌گذاری می‌شود که تو بی‌ارزش و کم‌ارزش هستی. به محض این‌که سالم و نرمال شدی، تازه ارزش پیدا می‌کنی.
حالا در دوره مدرن شروع می‌کنند کارهای خیلی زیاد دیگری هم انجام می‌دهند. فرض کنید از تولد بچه‌های معلول جلوگیری می‌کنند. غربالگری را توسعه می‌دهند. می‌گویند جنین‌هایی حق دارند دنیا بیایند و زندگی کنند که سالم و نرمال باشند. اگر که یک مقداری  از این معیارهایی که ما به عنوان انسان‌های مدرن در نظر گرفتیم نداشته باشند، اصلا حق ندارند به دنیا بیایند و باید کشته شوند. خود این غربالگری دقیقا تجاوز به حقوق معلولان است. یعنی در مورد حیات‌شان، در مورد این‌که دنیا بیایند یا نه، دیگران تصمیم می­گیرند. ما به ظاهر می‌خواهیم جامعه نرمال و سالمی داشته باشد ولی از راه ظلم و ستم به پاره ای از شهروندان همین جامعه. مقاله ای می خواندم که می گفت جامعه مدرن ابتدا تعریف شهروندی و خویشاوندی را عوض می کند و سپس کاری می کند که مادر پدرها اصلا جنین ناسالم را فرزند خود به حساب نمی آورند و به راحتی می توانند او را مثل آشغال دور بیندازند یا جامعه و دولت هیچ حس مسئولیتی درباب جنین های ناتوان ندارد. این چیست جز ظلم و تجاوز و بی عدالتی؟
در بعضی از دوره‌ها می‌خواهند این تفکر را اصلاح کنند. مثلاً می‌گویند معیار هوش  IQنیست بلکه حرف از هوش متعادل می‌زنند. می‌گویند شخصی که بتواند به صورت متعادل در این جامعه پیش برود، یعنی  هوش شناختی داشته باشد، هوش هیجانی داشته باشد، هوش مالی و هوش جسمانی و هوش اجتماعی و هوش اقتصادی، هوش معنوی، و هوش‌های متفاوتی را می‌شمارند و می‌گویند شخصی که بتوانند همه‌ی این هوش‌ها را با هم به صورت متعادل حفظ کند و پیش رود استاندارد است. ولی باز هم در نظر بگیرید یک عده از این تعریف جا می‌مانند. یک عده نمی‌توانند این تعادل را برقرار کنند. قدرت ارتباط با محیط را ندارند که بتوانند این تعادل را انجام دهند. با وجود اصلاحاتی که در مدرنیته متاخر انجام می‌شود، بازهم یک عده‌ای از آن جا می‌مانن، از این کاروان سالم‌سالاری که پیش می‌رود جا می مانند و باز هم انواع و اقسام برچسب‌ها روی پیشانی‌شان می‌خورد. بلافاصله بعد از این برچسب، داغ ننگ معلولیت و بی‌ارزش بودن و بقیه‌ی ماجرا تا اینکه بالاخره فیلسوفانی از دوره پست مدرن این مسئله را به نحوی اصلاح کردند و ما الان مطالعات آنها را تحت عنوان مطالعات جدید معلولیت در اختیار داریم.

ابراهیمی: چرا فلاسفه به فکر اصلاح این موضوع افتادند؟ بنظر می‌رسد مساله بیشتر سویه‌های جامعه و روانشاختی داشته و قبل از همه مصلحان آن رشته‌ها باید به فکر می‌افتادند.
پورمحمدی: خاستگاه‌ این مسئله فلسفی است. فلسفه‌ی پست مدرن وقتی شکل می‌گیرد با دو ملاک «ساختارشکنی» و «واسازی» می‌تواند خدمت کند برای این‌که معلولیت  تعریف جدیدی پیدا کند.

ابراهیمی: یعنی در واقع فلسفه برای شناخت و بازتعریف معلولیت وارد کار می‌شود.
پورمحمدی: بله. فلسفه‌ی پست مدرن ساختارشکنی انجام می‌دهد. آن ساختارشکنی چیست؟ فلسفه‌ی پست مدرن می‌گوید چیزها از خودشان ذات از پیش تعیین شده‌ی مشترک و واحدی ندارند و در واقع محصول چینش و ساختارهای اجتماعی هستند. بنابراین به راحتی می‌توانیم این ساختارها را بشکنیم و تغییر بدهیم و به جای آن‌ها ساختار جدیدی تعریف کنیم. معلولیت بیشتر از این‌که یک تعریف زیستی و ژنتیکی و شناختی داشته باشد و بگوییم مثلا معلول کسی است که هوش شناختی‌اش مشکلی دارد یا از لحاظ ژنتیکی اختلالی دارد، خیلی بیشتر از این، حاصل ساختارهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تربیتی ماست. به بیان دیگر معلولیت پدیده ای ذاتی نیست و انسانهای معلول معلول زاییده نمی شوند بلکه بعدها در جامعه معلول می شوند. فرایندهای جامعه ما معلول ساز است. این امر توضیح میدهد که چرا مثلا کسی که یک مقداری اختلالات یادگیری یا گفتاری دارد انقدر توانایی‌هایش کم می‌شود، در همه‌ی مسائل کم‌­توان می­شود: کمتر  می تواند پول در آورد، تحصیل کند، فرصت شغلی مناسبی به دست نمی‌آورد و فرصت خوبی برای ازدواج و برای فرزندآوری نیز نصیبش نمی شود. این کم توانیها به خاطر همان ساختارهای اجتماعی است که شکل گرفته است و الا شاید آنقدر تحت فشار ژنتیک و وضعیت زیستی و شناختی خودش نباشد. اگر ما بتوانیم این ساختارهای اجتماعی را در هم بشکنیم و تغییر دهیم طبیعی است که دیگر آن فرایندهای معلول ساز در جامعه ما از کار می افتد و معلولان هم می توانند  فعالیت کنند و بهره مند شوند.
اتفاق دیگری که در دوره پست مدرن می افتد واسازی درک ما از مقولات اجتماعی است. واسازی یعنی مقوله‌شکنی.یعنی مقوله‌ی زن_مرد، مقوله‌ی معلول_سالم، سفید‌پوست_سیاه‌پوست، توانا_ناتوان، قوی_ضعیف، هرکدام از این مقوله‌ها که در دوره‌ی مدرن شکل گرفته‌است و به‌شدت تقویت شده است و در پی آن فرایند ارزش گزاری نیز آمده است. مرد و قوی و سالم و سفید با ارزش است و زن، ضعیف، ناسالم و ناتوان و سیاه بی ارزش است. این مقوله‌های دوگانه را باید شکست. مقوله های انسانی و اجتماعی بسیار بیشتر از اینهاست. به تنوع تجربه های بشری ما مقوله ها و هویت های اجتماعی داریم. و باید اجازه دهیم به هر نوع هویتی که آن هم بتواند خودش را آشکار سازد و معرفی کند و ارزشش را داشته باشد. از این جهت، معلولیت می‌شود «یک سبک بدنی» یا «یک سبک ذهنی». چه‌کسی گفته‌است که سبک جسمانی فقط سبکی است که ما در دوره پیشرفت علم تعریف کرده‌ایم؟ معلولیت هم یک سبک جسمانی است، یک تجربه‌ی زیسته است، یک شیوه‌ی بودن در این جهان است. چه کسی گفته است تجربه‌ی بودن انسان‌ها در این جهان باید تجربه انحصارگرایانه باشد؟ این تجربه می‌تواندد به تعداد تجربه های بشری متنوع باشد. آدم‌ها می‌توانند به شیوه‌های متعددی در این جهان حضور پیدا کنند و زندگی کنند.
 از قضا فکر پست مدرن می‌گوید که ما از راه همین تکثر و تنوع تجارب بشری، می‌توانیم پیشرفت و توسعه پیدا کنیم. تصور دوره‌ی مدرن یکدست‌سازی است: یعنی همه باید باهوش باشند و همه باید همه‌ی قوای‌شان درست کار کند. در حالیکه از این یکدست سازی و یکپارچگی در تجربه بشر به چه چیزی می خواهیم برسیم؟ توسعه و پیشرفت در سایه غنا و گوناگونی تجربه است. بنابراین معلولان با تمام گوناگونی که دارند، می تواند به توسعه و پیشرفت انسانها کمک کند. 
خب هم‌چنین اتفاقی که در دوره پست مدرن می‌افتد، باعث می‌شود انقلابی در روایت کردن از معلولان به وجود آید. این‌ سوال پیش می آید که چه کسانی حق دارند در مورد معلولین حرف بزنند؟ یک جمله‌ی جالبی که در همین روایت معلولیت گفته می‌شود این است که «بدون ما هرچه درباره‌ی ما گفته شود درباره‌ی ما نیست» و مثلا یک مقاله‌ی جالبی که در همین مورد نوشته شده این است  مقاله «عضو مصنوعی در روایت» است که می‌گوید وقتی می‌خواهید معلول را روایت کنید، خود معلول در کانون داستان‌گویی حضور داشته باشد و مثل کسی که یک پای سالم دارد ولی پای مصنوعی را به خدمت می‌گیرد این اشتباه را نکنید. خود معلول بیاید داستان خودش را بگوید.
خب می بینیم که زمانی در دروه پیشامدرن اجازه می‌دادند که فقط کلیسا معلولان را روایت کند. دردوره مدرن گفتند که فقط توان‌بخش‌ها و پرستارها و درمان‌گرها معلولان را روایت کنند. آن‌ها بگویند این معلولان چه هستند و خواسته و نیازشان چه چیزی است. در دوره پست مدرن نتیجه این است که ما باید آتوریته روایت کردن را از کلیسا و علوم مدرن بگیریم و دست پدر و مادر و یا پرستار معلول بدهیم که بعدها خود این تصور هم اصلاح می‌شود. چون پدر و مادر هم خودشان مگر چقدر می‌توانند از تمام امیدها و حسرت‌ها و چشم اندازها و آرزوهای معلول اطلاع داشته باشند. بالاخره آن‌ها هم از بیرون نگاه می‌کنند. پنجره‌ای از درون به زندگی معلول ندارند. البته باز همینکه پدر و مادر از معلول سخن بگویند خیلی اوضاع تغییر و بهبود پیدا می‌کند، اما ما هنوز نمی‌توانیم خاطر جمع شویم که همه چیز را دقیق و درست در روایت گزارش کردیم.

ابراهیمی: ما در روایت یک مسئله‌‌ی مهم داریم که روایت لزوما باید تجربه زیسته‌ی یک فرد باشد. تا من چیزی را تجربه نکنم نمی‌توانم آن را روایت کنم و ممکن است به بیانیه دادن و حرف بی‌راه  زدن  بیفتم. به خاطر همین این روایت ناقص است؛ چون روایت پدر و مادر، «روایت داشتن فرزند معلول‌» است. «روایت معلولیت» نیست و نهایتاً حالاتی است که خودشان تجربه می­کنند و همان را روایت می‌کنند. درباره‌ی آرزوها  و حسرتهای فرزندشان نمی‌تواند صحبت کند. آنها دارند زندگی خودشان را در مواجهه با آن معلول روایت می‌کنند. اینطور نیست؟
پورمحمدی: برای همین بود که  تصمیم گرفته شد در روایت معلولیت، بگویند خود این معلولان از خودشان حرف بزنند و این اصلاح انجام شد.. آثار خیلی جالبی در این زمان منتشر شده است. مثلا کتابی هست به نام «بزرگ شدن با سندروم داون». کسی‌که سندروم دارد از همه چیز خود صحبت کردن می‌کند. دو نفر نوجوان مبتلا به سندروم داون هستند که از همه‌ی مسائل زندگی خودشان حرف می­زنند. از این‌که نسبت به دوست پیدا کردن  چگونه فکر می‌کنند، راجع به ازدواج و بچه‌دار شدن چگونه فکر می‌کنند، راجع به تحصیل، راجع به آدم‌های دیگر، راجع به دین و ارزش‌های دینی، حتی در مورد مسائل سیاسی اظهارنظر کنند. مثلا یکی طرفدار این کاندید است و دیگری طرفدار کاندیدای دیگر و یک گفتگوی جالبی بین این دو صورت می‌گیرد.
در بخشی از کتاب یکی  از این دو به دیگری می‌گوید: «دوست داری از دست سندرومت خلاص شوی؟» دیگری جواب می‌دهد: «نه». باز می‌پرسد: «چطور؟ این مسئله تو را اذیت نمی‌کند؟» پاسخ می­دهد: «نه، این سندروم مال من است و چون متعلق به من است دوستش دارم و دلم می‌خواهد همیشه با من باشد.» جالب است که این‌ها در این گفتگو دارند فریاد می‌زنند ما را همان‌گونه که هستیم بپذیرید. این هویت ماست. سندروم دان هویت ما است. مثلاً این بیماری یا مسئله­ای که من دارم هویت و بخشی از وجود من است. به آن علاقه دارم.
کتاب دیگری توجه من را بسیار جلب کرد به نام الاهیات و سندروم داون که به صورت مفصل از این روایتها دارد. یانگ نویسنده کتاب اول هر فصل گفت‌وگویی با بردارش مارک که مبتلا به سندروم داون است دارد. یانگ در این بخشها چشم انداز الهیاتی مارک را از زبان خود او روایت می­کند. مثلا از او می‌پرسد که «با عیسی‌مسیح چه ارتباطی داری؟ عیسی‌مسیح چه کسی است؟» مارک می‌گوید: «عیسی‌مسیح، بهترین دوست من است» و بعد یانگ از آن استفاده می‌کند و می‌گوید ما می­توانیم همین صفت «بهترین دوست» را برای عیسی مسیح به کار ببریم و الاهیات می­تواند از این دیدگاه کودک مبتلا به سندروم داون، الهام بگیرد و بر اساس چشم انداز معلولیت الاهایت نوینی تدوین کند. این خدمتی است که روایتهای معلولیت می­تواند به حتی علوم دیگر بکند. چیزی که به ظاهر چیزی جز روایت ساده­ای از معلولیت نیست، می­تواند مبنای شکل گیری الاهیات جدید شود.
 در جاهای دیگر یانگ از مارک از احساساتش سوال می‌کند: مثلا «الان دوست داری مردم چگونه در مورد تو فکر کنند؟ دوست داری مردم از تو چه بدانند؟» مارک با کمال جدیت می‌گوید: «من خوبم. من خیلی خوبم.» یا مثلا جای دیگر می‌پرسد «مارک چه‌خبر؟» مارک هم در جواب می‌گوید: «سلامتی». این روایت بسیار بصیرت بخش است از این جهت که به ما می­گوید شخص معلول دوست دارد به‌صورت طبیعی معرفی شود. خیلی عادی و کاملا طبیعی. هیچ‌چیز خاصی در مورد این‌ افراد نیست که بگوییم لازم است مردم این چیزها را در مورد این‌ها بدانند. مگر ما با آدم‌های متفاوتی که در اطراف‌مان زندگی می‌کنند همیشه باید از پیش چیزهایی درباره آن‌ها بدانیم تا بتوانیم به آن‌ها نزدیک و دوست شویم و ارتباط برقرار کنیم؟ گویا معلولان هم دوست دارند همه خیلی عادی به آن‌ها و زندگی آنها نگاه کنند و خیلی عادی به آن‌ها نزدیک شوند و ارتباط برقرار کنند. این دقیقاً فکری است که خلاف آن را می‌بینیم. مثلا ما گاهی فکر می­کنیم اگر بخواهیم با یک اوتیست ارتباط برقرار کنیم باید از قبل خیلی اطلاعات و آگاهی درباره‌اش داشته باشیم. ولی این مطلوب آن‌ها نیست. دوست دارند عادی جلوه کنند.
اینجا سوال پیش می‌آید که یک‌سری از معلولان معلولیت‌های بسیار پیشرفته‌ای دارند طوری که هیچ عاملیت ذهنی ندارند. هیچ شخص‌بودگی نمی‌توان برای آن‌ها تصور کرد که بشود با آن‌ها صحبت کرد تا از خودشان سخن بگویند. معلولیت بعضی‌شان خیلی پیشرفته است. این‌ها را باید چه‌کار کنیم؟ در اینجا نیز برخی از تکنیک‌هایی را تشخیص دادند برای این‌که ما بتوانیم این نحو از معلولیت‌های خیلی پیشرفته را هم از زبان و چشم‌انداز خودشان بشناسیم. مثلا آرشیو تمام عکس‌ها و اطلاعات زندگی این شخص معلول را در کنار هم قرار دهیم و تلاش کنیم خودمان از آن یک زندگی‌نامه به‌دست بیاوریم. در هر حال شعاری که زیاد باید آن را تکرار کرد این است «اگر خود معلولان درباره‌ی تجربه معلولیت چیزی ندانند و نتوانند چیزی به ما بگویند چه کسی می‌خواهد درباره‌ی تجربه معلولیت چیزی بفهمد و به ما بگوید؟

ابراهیمی: حالا فرض بگیریم که انسان سالم می‌خواهد درباره‌ی معلولیت صحبت کند. جایگاه اخلاق در این نوع روایت‌ها چیست؟ معلول را چطور باید نگاه کند و روایت کند؟ مثلاً آيا من حق دارم با یک معلول عکس یادگاری بیاندازم؟ تا چه اندازه می‌توانم او را سوژه‌ی خودم قرار بدهم؟ مسئله‌ی اخلاق در معلولیت کجاست؟ من نه آن آدم علم‌زده­‌ای هستم که بخواهم به معلول فشار وارد بیاورم و او را درمان کنم، نه شخص کلیسازده­‌ای که بخواهم از او درس بگیرم و خداباوری‌ام بهتر شود. اما می‌خواهم بدانم وقتی می‌خواهم در مورد یک معلول صحبت کنم چه نکات اخلاقی را باید مدنظر قرار دهم؟
پورمحمدی: یاد یکی از مقالاتی افتادم که در باب معلولیت خواندم به نام «کودک بهشتی». ایدة مقاله این بود که کسی که می‌خواهد معلول را روایت کند، چرا از او کودک بهشتی درست می‌کند؟ گل بهشت، میوه‌ی باغ بهشت است. اصلاً در این وضعیت تنوع تجربه‌هایی که او از سر می‌گذراند دیده ‌نمی‌شود. در این میان از یک‌سری ماجراها و واقعیت‌های تلخ و غم انگیز و جنبه‌های تراژیک معلولیت غافل می‌شویم. این چیزی است که الان خیلی شاهد آن هستیم. یک سری از این صفحه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و بچه‌های معلول را روایت می کنند و خیلی می‌خواهند که خدمت کنند و آن‌ها را در چشم دیگران بزرگ کنند به قیمت خاص کردن و استثنایی کردن این بچه­ها. در حالیکه همانطور که گفتم نهایت میل این بچه  ها آن است که خاص نباشند. عادی و معمولی مثل دیگران بتوانند زندگی کنند. زندگی این‌ها مثل زندگی تمام آدم‌های دیگر ترکیبی از خوشی و ناخوشی و غم و شادی و بالا و پایین است
نکته دیگر در اخلاق روایت از معلولان این است که همانطور که ما حق نداریم بدون این‌که از یک کودک اجازه بگیریم، خیلی یک‌دفعه‌ای و آنی به سوی او برویم و او را در آغوش بگیریم و ببوسیم و حتماً باید از کودک اجازه بگیریم یا اگر به سنی نرسیده است که از خودش اجازه بگیریم، باید از والدین یا پرستار او عکس بگیریم یا وقتی می‌خواهیم از او عکس بگیریم باید همین کار را بکنیم، درباره معلولان هم همینطور است. خودمختاری آنها خیلی وقت‌ها نقض می‌شود. خیلی وقت‌ها ازشان عکس و فیلم می‌گیریم و پخش می‌کنیم در حالی که باید با اجازه‌ی خودشان باشد و اگر هم در حدی معلولیت ذهنی دارند که نمی‌شود از آن‌ها اجازه گرفت باید اصلا این کار را انجام ندهیم.
یک مسئله جالب اخلاقی که می­توانم اینجا به عنوان مسائل اخلاقی در روایت معلولیت از آن یاد کنم مسئله‌ی «نامگذاری» است. شما می‌خواهید در روایت خودتان بر روی معلولان اسم بگذارید. در این نامگذاری باید توجه شود که نقض حقوق معلولین نشود. مثلا آیا ما اجازه داریم بگوییم ناشنوا؟ یا اینکه باید بگوییم شخص دارای اختلال شنوایی؟ یا مثلاً اجازه داریم بگوییم نابینا؟ وقتی می‌گوییم نابینا یعنی هویت اصیلی داریم به نام شنوایی و بینایی که این فرد هویت ناقص و فرعی و حاشیه‌ای دارد. این به معنای همان نظام مدرن است که آن‌ها را به حاشیه می‌رانیم و داغ ننگ می‌زنیم و ظلم و ستم می‌کنیم. اما اگر بگوییم شخص دارای اختلال شناختی یا شخص دارای اختلال حرکتی، نتیجه اخلاقی اش این است که روی ذهن و زبان و بدن شخص برچسب نزده­ایم بلکه گفته­ایم بنا به انتظاراتی که ما از بدن یا ذهن یا زبان داریم آنها در حال حاضر اختلالاتی دارند که ممکن است این اختلالات در آینده رفع شود. بنابراین بر روی کارکردهای مورد نظر خودمان از بدن و ذهن آنها نامگذاری می کنیم نه  اینکه مستقیما به بدن آنها برچسب بزنیم.  یک اسمی که معمولا  می‌گذارند،  این است که به نابیناها می‌گویند روشن‌دل. با این‌که تعبیر جالبی است ولی اگر دقت کنیم باز همان نقض حق است. چون باز من می‌گویم تو چیزی نداری و من می‌خواهم کمک کنم از داشته­هایت یک ماسک روی نداشته­هایت بگذاری. روشن‌دل گفتن به این اشخاص نابینا خودش ظلم  است و نباید خوشحال باشند که این اسم را روی آنها گذاشته­اند.

ابراهیمی: در روایت‌های معلولیت می‌توانیم گونه‌شناسی داشته باشیم؟ مثلاً وقتی در مورد روایت معلولیت صحبت می‌کنیم آيا با یک مصداق واحد روبرو هستیم؟ آیا نمی‌توانیم در مورد مصادیق خاص آن صحبت کنیم؟ به نظر می­رسد معلولیت مفهومی کلی است که باید آن را خرد کنیم، بر حسب نوع راوی و مروی به دسته‌هایی تقسیم‌ کنیم. درست است؟
پور محمدی: همینطور است. نگاه ذات‌گرایانه یا ساختارگرایانه به معلولیت غلط است. زیرا معلولیت یک مفهوم کاملا انتزاعی است و ما اگر بگوییم معلولیت از هیچ چیز سخن نگفته ایم. از شبح  معلولیت حرف زده­ایم. تازه خود معلولیت هم تنوع بسیار زیادی دارد. میزان کم و زیاد دارد. اگر معلولیت را تبدیل کنیم به یک مفهوم انتزاعی و درباره‌اش حرف بزنیم اشتباه است. معلولیت ذات واحد و یک دست ندارد و تنوع را باید در آن لحاظ کرد و آن را ملموس و عینی دید. کلمه «معلولیت» قدرت عذاب دادن کسی را ندارد و برای کسی ناتوانی به شمار نمی­آید. و وقتی به طور کلی درباره معلولیت حرف بزنید، انگار از شبح معلولیت حرف زده­اید. باید بگوییم شخص الف که دارای فلان نوع خاص از معلولیت است و مشکلاتی دارد که از آنها رنج می‌کشد و یا ویژگیهایی  دارد که از آن بهره می‌برد و امتیازاتی برای آن دارد.  گفتمان جدیدی باید در روایت معلولان شکل بگیرد که ناذات‌گرایانه و ناساختارگرایانه است. در این گفتمان جدید راوی حتماً درجه اول است.

ابراهیمی: حالا از این روایتها به کجا می‌خواهیم برسیم؟ حالا این انباشت تجربه در پی روایت راویان معلولیت یا خود معلولان بناست ما را به کجا برساند؟ در نتیجه این روایتها و تکرار آنها چه اتفاقی بناست بیفتد؟
پورمحمدی: شما جامعه‌ای را در نظر بگیرید که درِ آن بسته باشد به هر نوع دیگری. گوشش برای شنیدن تجربه‌ و روایت زندگی هر نوع دیگری بسته باشد، هر نوع تفکر و اندیشه دیگری، دگر باشی فکری، دگرباشی‌ جسمی، دگر باشی ذهنی، دگر باشی سیاسی، دگر باشی فرهنگی، دگر باشی دینی و مذهبی، نسبت به هم‌نوع دیگری­ای اگر بسته باشد و سنگین باشد، در واقع به ضرر خودش است. خودش خسران زده است. به خاطر این‌که حتی هویت خودش را هم نمی‌تواند به طور کامل بارز و آشکار کند. هویت یک مفهوم سیال است. یعنی من اگر بخواهم هویت خودم را به صورت تمام و کمال آشکار کنم نیاز به دیگری دارم. در سایه‌ی دیگری و تفاوت‌هایی که با دیگری وجود دارد من بهتر می‌توانم هویت خودم را آشکار کنم. الان ببینید مدرسه‌ها را از هم جدا می‌کنند. تیزهوشان جدا، استثنایی جدا. این ظلم در حق همین بچه‌های خودمان است که معتدل و معمولی هستند. چون هیچ وقت نمی‌توانند متوجه شوند که دیگری هم حضور دارد و هیچ وقت یاد نمی‌گیرند که با دیگری چگونه باید زندگی کرد. چگونه باید مدارا کرد و چگونه باید تعامل داشت. متاسفانه وضعیتی که ما در کشورمان داریم همین است. ما هیچ دیگری­ای را نمی‌بینیم. یعنی ما نه دیگری مذهبی می‌بینیم، نه دیگری سیاسی می‌بینیم، نه دیگری دینی می‌بینیم، نه حتی دیگری جسمی و ذهنی. ما اجازه نمی‌دهیم فرزندانمان دیگری جسمی و ذهنی حتی در مدرسه ببینند. من فکر می‌کنم اگر یک معلول به مدرسه معمولی برود چه خیر و برکتی برای آن بچه‌های عادی دارد. آن‌ها می‌توانند از کوچکی کسی را ببینند که با آن‌ها فرق دارد و بدانند که فقط خودشان آدم نیستند و خودشان حق ندارند زندگی کنند. این بچه ها اگر بزرگ شوند صبورتر خواهند شد. بیشتر طرفدار صلح و مدارا و همزیستی مسالمت آمیز خواهند شد. خشونت در این بچه ها کاهش پیدا خواهد کرد. این‌که شما گفتید چرا باید روایت معلولان انجام شود و چه خیری  به ما می‌رسد همین است. آن خیری که به ما می‌رسد این است که ما انسانهای به ظاهر سالم و هوشیار برای اینکه بهتر خودمان را بشناسیم و هویت خودمان را کاملاً آشکار کنیم و در وجود خودمان فضیلتهایی مثل صلح و آشتی و مدارا را بشناسیم و تقویت کنیم، به حضور معلولان در کنار خودمان در مدرسه و محل کار و دانشگاه و جامعه نیاز داریم.
از سوی دیگر تولید خلاقانه علوم مختلف به این روایتها نیاز دارد. تمام مجموعه‌ی علوم انسانی می‌تواند از این روایت‌ها بهره ببرد. این روایتها به ظاهر در ادبیات جا می­گیرند  اما می­توانند جنبه انتقادی علوم مختلف باشند. مثلا کسی می‌آید بر اساس روایتها معلولان از خدا و بهشت و جهنم یک الهیات معلولیت می‌نویسد بر اساس چشم‌اندازی که یک شخص معلول که او خدا را چگونه می‌بیند؟ او چه نگاهی به عیسی مسیح دارد؟ و حیات پس از مرگ برای او چیست؟ شاید این نگاه بسیار ظریف و لطیف باشد و به جای الاهیاتهای رسمی که از سوی انسانهای سالم نوشته شده است، جنبه انسان گرایانه و بشری پررنگ تری داشته باشد و چندان انتزاعی و متعالی نباشد. یا در زیبایی‌شناسی از این روایت‌هایی که شما در حلقه‌های ادبی می‌کنید، علم زیبایی‌شناسی می‌تواند به خودش یک تکانی بدهد که معلول زشت نیست، بی جاذبه نیست. در نتیجه هنجارهای زیباشناسی معیارهای ثابتی نداشته باشد.

ابراهیمی: به نظر شما این مساله تا چه اندازه محقق شده‌است؟ نمونه‌هایی از این دست بوده در ایران یا خارج از کشور؟
پورمحمدی: فرض کنید صنعت عروسک‌سازی  قدری متحول شده است. یک سری عروسک‌هایی ساخته شده است که معلولیت دارند. یعنی همان اول به بچه می‌گوییم که ممکن است کسی پای مصنوعی داشته باشد. یا چشم نداشته باشد. مادری که این عروسک را برای بچه می خرد می خوhهد به او تنوع و ارزش آدمهای دیگر را نشان دهد. یا مثلا در صنعت شوی لباس و مدلینگ، مدلهایی هستند همراه با معلولیت که کار شوی لباس را انجام میدهند. این دو نمونه به چشم من خورده است. قطعا نمونه­‌های تحقق عملی این رویکرد در رابطه با معلولان فراوان است.

معلولیت در دوران‌های متفاوت از چه منظر الهیاتی روایت شده است؟

ابراهیمی: چرا معلولیت به شکل یک مسئله مهم درآمده؟ چه مساله‌ای ما را به سمت این سوق می‌دهد که سراغ «روایت معلولیت» برویم؟
پورمحمدی: در دوره پیشامدرن اتوریته سخن گفتن در مورد معلولیت در دست کلیسا بود. دیدگاه‌ کتاب مقدس این‌ بود که هر کس یک نقص بدنی یا نقص ذهنی دارد یک نشانه است برای این‌که انسان‌های دیگر یاد خدا بیفتند. یعنی وجود معلول برای دیگران است و برای این است که دیگران به یک خیر و غایتی برسند یا مثلاً وجود معلول برای این است که انسانها همدلی و کمک و خدمت کنند و آزمایش ایمان آنها باشد و چیزهای دیگر.
یک نگاه دیگری که در کلیسا نسبت به معلولان وجود داشت این بود ‌که برای خود معلولان بهتر است که وضعیت خودشان را تحمل کنند و به امید جبران آن در جهان آخرت باشند: مثلا در زندگی پس از مرگ هر چشمی که این‌جا نابینا بود آن‌جا بینا می‌شود. هر گوشی که ناشنوا بود آن‌جا شنوا خواهد شد. پایی که این‌جا لنگ باشد آن‌جا سالم می‌شود. این وضعیت که قطعاً وضعیت نامطلوبی است، در آينده به یک وضعیت مطلوب و نرمال خواهدرسید. بنابراین معلولان صبورانه وضعیت خود را تاب بیاورند تا به وضعیت مطلوب برسند.
مطلب دیگر این بود ‌که همه تشویق شوند که توسط کلیسا و کشیشان به معلولین کمک کنند. معلول شخصی بود که همیشه نیازمند کمک بود و جماعت‌هایی تشکیل می‌شدند که برای رضای خدا به معلول کمک می‌کردند. انسانهای سالم به کمک معلولان بشتابند و رضای خدا را حاصل کنند. وضعیت پیشامدرن این است. از نظرگاه پست مدرن این دیدگاه چیزی جز ستم و بی عدالتی نسبت به معلولان نیست. چرا که آنها را به شکل موجوداتی ناتوان که همواره نیازمند ترحم و کمک ما هستند معرفی می­کند.
بعدها  وارد دوره مدرن می‌شویم و قرار است اوضاع به کمک عقل انسان و پیشرفت علوم بهبود پیدا کند. ولی باز ظلم مجددی به معلولین می‌شود که این بار توسط علم است. یعنی یک‌بار توسط کلیسا به معلولان ظلم می‌شد، و در دوره مدرن این علم است که علم ظلم و بی عدالتی علیه معلولان را برمی­دارد. تعمدا نمی‌گویم «دین»، چون به هر حال فهمی  بوده که کلیسا از دین داشته است. نمی‌گویم «دین ظلم کرده است» می‌گویم: «کلیسا ظلم کرده است یا مثلا فهم‌های دینی که کلیسا داشته است باعث ستم به معلولان شده است». حالا از این طرف هم علم ظلم می‌کند. این‌بار هر کسی که می‌خواست در مورد معلولین اطلاعات پیدا کند یا حرف بزند می‌رفت ببیند  علوم تجربی چه می‌گوید. علم روان درما‌ن‌گری چه می‌گوید. توان‌بخشی و مددکاری چه می‌گوید. علوم ژنتیک و زیست‌شناختی چه می‌گوید. این‌ علوم آتوریته سخن گفتن از معلولین را به دست گرفتند. خب این ظلم به روز شده و موجهی به معلولان بود از این جهت که تبدیل‌شدند به موجوداتی که نیازمند درمان هستند. حالا شاید مثل آن تصوری که کلیسا داشته است، نیازمند ترحم نیستند ولی نیازمند درمان هستند. یعنی یک چیزی در ذهن و بدن معلولان غلط و خراب است و در جای خودش نیست و باید آن را درست کنیم. فشارهایی را تصور کنید که نهادهای مدرن توان‌بخشی و بهزیستی و کار درمانی‌ها به کودکان معلول ذهنی یا حرکتی می‌آورند تا بگویند «شما نرمال نیستید. شما سالم نیستید. ما باید به شما فشار بیاوریم و ببریم‌تان به سمت نرمال بودن. ببینید ما انسان‌های سالم و نرمال هستیم.» یعنی یک نظام کاملا سالم‌سالارانه شکل می‌گیرد و سالم بودن و توانمند بودن بر کل گفتمان ما در خصوص ذهن و بدن مسلط می­شود. عین همان نظام‌هایی که در دوره‌های استعماری وجود دارد. این هیچ تفاوتی با آن ندارد. چون کشوری قدرتش زیاد است، یک‌سری کشورها را به استعمار خودش در می‌آورد و می‌گوید «من اقتصادم از شما قوی‌تر است، باید تبعیت کنید» یا مثلاً دوره‌هایی که مرد نسبت به زن ظلم می‌کند. مرد قوی‌تر است، به زن ظلم می‌کند. یا در دوره نژادپرستی سفید بر سیاه ظلم می‌کند یا در نظام طبقاتی، طبقة اجتماعی پولدار بر سایر طبقات حاکم است. عین همان نظام این‌جا اجرا می‌شود. یک نظام کاملا سالم‌سالارانه در کنار همان نظامهای طبقه‌سالارانه، مرد‌سالارانه، یا نژادسالارانه، در این‌جا اجرا می‌شود. سازوکار علوم مدرن این است که دائما استانداردهایی را معرفی می کند برای نرمال بودن و نرمال سازی، استانداردهایی که همه جا و برای همه کس لازم الاجراست.  در خصوص هوش و کارکرد ذهن معیارهایی برای IQ درست می‌شود. هوش اگر مقداری پایین‌تر از این باشد، تعریف کم هوش یا استثنایی را پیدا می‌کند و در هویت و دسته‌ی خاصی جا می‌گیرد. جایش در مدرسه‌ی معمولی نیست و در مدرسه‌ی استثنائی است. جایش در مراکز توان‌بخشی است برای این‌که برود به سمت نرمال شدن. معلول در این نگاه یک چیزی ندارد که ما باید به او بدهیم. فاقد چیزی است که باید آن را انسان‌های سالم آن را به او بدهند و با فشار به ذهن و بدن معلول باید آن را به او بدهیم. و خب باز این ظلم مجددی است که به معلولین می‌شود؛ منتها در لباس جذاب علم روز.

ابراهیمی: پس نگاه پیشامدرن این بود که معلولان شما باید مثلاً مایه عبرت و شکر ما باشید. الان می‌گویند ما می‌خواهیم تو را درمان و خوب کنیم. یک جورهایی انگار نگاه اخلاقی می‌چرخد؛ نگاه قبلی بهتر بود. می‌گفت ما کاری به تو نداریم. ولی الان می‌گوید ما باید یک سری فشارهایی به تو تحمیل می‌کنیم تا تو را درمان کنیم.
پورمحمدی: بله. ما به معلول می‌گوییم تو خوب نیستی. چون نرمال نیستی و در این حالت هویت مستقلی نداری و اگر که سالم شوی تازه ارزش پیدا می‌کنی. بحث سر این است که دوره مدرن با این طبقه‌بندی‌ها و مقوله‌سازی‌هایی که انجام می‌دهد، مثلاً مقوله سالم و ناسالم، بینا و نابینا، با هوش و کم هوش، بلافاصله پای ارزش وسط می‌آید. ارزش‌گذاری می‌شود که تو بی‌ارزش و کم‌ارزش هستی. به محض این‌که سالم و نرمال شدی، تازه ارزش پیدا می‌کنی.
حالا در دوره مدرن شروع می‌کنند کارهای خیلی زیاد دیگری هم انجام می‌دهند. فرض کنید از تولد بچه‌های معلول جلوگیری می‌کنند. غربالگری را توسعه می‌دهند. می‌گویند جنین‌هایی حق دارند دنیا بیایند و زندگی کنند که سالم و نرمال باشند. اگر که یک مقداری  از این معیارهایی که ما به عنوان انسان‌های مدرن در نظر گرفتیم نداشته باشند، اصلا حق ندارند به دنیا بیایند و باید کشته شوند. خود این غربالگری دقیقا تجاوز به حقوق معلولان است. یعنی در مورد حیات‌شان، در مورد این‌که دنیا بیایند یا نه، دیگران تصمیم می­گیرند. ما به ظاهر می‌خواهیم جامعه نرمال و سالمی داشته باشد ولی از راه ظلم و ستم به پاره ای از شهروندان همین جامعه. مقاله ای می خواندم که می گفت جامعه مدرن ابتدا تعریف شهروندی و خویشاوندی را عوض می کند و سپس کاری می کند که مادر پدرها اصلا جنین ناسالم را فرزند خود به حساب نمی آورند و به راحتی می توانند او را مثل آشغال دور بیندازند یا جامعه و دولت هیچ حس مسئولیتی درباب جنین های ناتوان ندارد. این چیست جز ظلم و تجاوز و بی عدالتی؟
در بعضی از دوره‌ها می‌خواهند این تفکر را اصلاح کنند. مثلاً می‌گویند معیار هوش  IQنیست بلکه حرف از هوش متعادل می‌زنند. می‌گویند شخصی که بتواند به صورت متعادل در این جامعه پیش برود، یعنی  هوش شناختی داشته باشد، هوش هیجانی داشته باشد، هوش مالی و هوش جسمانی و هوش اجتماعی و هوش اقتصادی، هوش معنوی، و هوش‌های متفاوتی را می‌شمارند و می‌گویند شخصی که بتوانند همه‌ی این هوش‌ها را با هم به صورت متعادل حفظ کند و پیش رود استاندارد است. ولی باز هم در نظر بگیرید یک عده از این تعریف جا می‌مانند. یک عده نمی‌توانند این تعادل را برقرار کنند. قدرت ارتباط با محیط را ندارند که بتوانند این تعادل را انجام دهند. با وجود اصلاحاتی که در مدرنیته متاخر انجام می‌شود، بازهم یک عده‌ای از آن جا می‌مانن، از این کاروان سالم‌سالاری که پیش می‌رود جا می مانند و باز هم انواع و اقسام برچسب‌ها روی پیشانی‌شان می‌خورد. بلافاصله بعد از این برچسب، داغ ننگ معلولیت و بی‌ارزش بودن و بقیه‌ی ماجرا تا اینکه بالاخره فیلسوفانی از دوره پست مدرن این مسئله را به نحوی اصلاح کردند و ما الان مطالعات آنها را تحت عنوان مطالعات جدید معلولیت در اختیار داریم.

ابراهیمی: چرا فلاسفه به فکر اصلاح این موضوع افتادند؟ بنظر می‌رسد مساله بیشتر سویه‌های جامعه و روانشاختی داشته و قبل از همه مصلحان آن رشته‌ها باید به فکر می‌افتادند.
پورمحمدی: خاستگاه‌ این مسئله فلسفی است. فلسفه‌ی پست مدرن وقتی شکل می‌گیرد با دو ملاک «ساختارشکنی» و «واسازی» می‌تواند خدمت کند برای این‌که معلولیت  تعریف جدیدی پیدا کند.

ابراهیمی: یعنی در واقع فلسفه برای شناخت و بازتعریف معلولیت وارد کار می‌شود.
پورمحمدی: بله. فلسفه‌ی پست مدرن ساختارشکنی انجام می‌دهد. آن ساختارشکنی چیست؟ فلسفه‌ی پست مدرن می‌گوید چیزها از خودشان ذات از پیش تعیین شده‌ی مشترک و واحدی ندارند و در واقع محصول چینش و ساختارهای اجتماعی هستند. بنابراین به راحتی می‌توانیم این ساختارها را بشکنیم و تغییر بدهیم و به جای آن‌ها ساختار جدیدی تعریف کنیم. معلولیت بیشتر از این‌که یک تعریف زیستی و ژنتیکی و شناختی داشته باشد و بگوییم مثلا معلول کسی است که هوش شناختی‌اش مشکلی دارد یا از لحاظ ژنتیکی اختلالی دارد، خیلی بیشتر از این، حاصل ساختارهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تربیتی ماست. به بیان دیگر معلولیت پدیده ای ذاتی نیست و انسانهای معلول معلول زاییده نمی شوند بلکه بعدها در جامعه معلول می شوند. فرایندهای جامعه ما معلول ساز است. این امر توضیح میدهد که چرا مثلا کسی که یک مقداری اختلالات یادگیری یا گفتاری دارد انقدر توانایی‌هایش کم می‌شود، در همه‌ی مسائل کم‌­توان می­شود: کمتر  می تواند پول در آورد، تحصیل کند، فرصت شغلی مناسبی به دست نمی‌آورد و فرصت خوبی برای ازدواج و برای فرزندآوری نیز نصیبش نمی شود. این کم توانیها به خاطر همان ساختارهای اجتماعی است که شکل گرفته است و الا شاید آنقدر تحت فشار ژنتیک و وضعیت زیستی و شناختی خودش نباشد. اگر ما بتوانیم این ساختارهای اجتماعی را در هم بشکنیم و تغییر دهیم طبیعی است که دیگر آن فرایندهای معلول ساز در جامعه ما از کار می افتد و معلولان هم می توانند  فعالیت کنند و بهره مند شوند.
اتفاق دیگری که در دوره پست مدرن می افتد واسازی درک ما از مقولات اجتماعی است. واسازی یعنی مقوله‌شکنی.یعنی مقوله‌ی زن_مرد، مقوله‌ی معلول_سالم، سفید‌پوست_سیاه‌پوست، توانا_ناتوان، قوی_ضعیف، هرکدام از این مقوله‌ها که در دوره‌ی مدرن شکل گرفته‌است و به‌شدت تقویت شده است و در پی آن فرایند ارزش گزاری نیز آمده است. مرد و قوی و سالم و سفید با ارزش است و زن، ضعیف، ناسالم و ناتوان و سیاه بی ارزش است. این مقوله‌های دوگانه را باید شکست. مقوله های انسانی و اجتماعی بسیار بیشتر از اینهاست. به تنوع تجربه های بشری ما مقوله ها و هویت های اجتماعی داریم. و باید اجازه دهیم به هر نوع هویتی که آن هم بتواند خودش را آشکار سازد و معرفی کند و ارزشش را داشته باشد. از این جهت، معلولیت می‌شود «یک سبک بدنی» یا «یک سبک ذهنی». چه‌کسی گفته‌است که سبک جسمانی فقط سبکی است که ما در دوره پیشرفت علم تعریف کرده‌ایم؟ معلولیت هم یک سبک جسمانی است، یک تجربه‌ی زیسته است، یک شیوه‌ی بودن در این جهان است. چه کسی گفته است تجربه‌ی بودن انسان‌ها در این جهان باید تجربه انحصارگرایانه باشد؟ این تجربه می‌تواندد به تعداد تجربه های بشری متنوع باشد. آدم‌ها می‌توانند به شیوه‌های متعددی در این جهان حضور پیدا کنند و زندگی کنند.
 از قضا فکر پست مدرن می‌گوید که ما از راه همین تکثر و تنوع تجارب بشری، می‌توانیم پیشرفت و توسعه پیدا کنیم. تصور دوره‌ی مدرن یکدست‌سازی است: یعنی همه باید باهوش باشند و همه باید همه‌ی قوای‌شان درست کار کند. در حالیکه از این یکدست سازی و یکپارچگی در تجربه بشر به چه چیزی می خواهیم برسیم؟ توسعه و پیشرفت در سایه غنا و گوناگونی تجربه است. بنابراین معلولان با تمام گوناگونی که دارند، می تواند به توسعه و پیشرفت انسانها کمک کند. 
خب هم‌چنین اتفاقی که در دوره پست مدرن می‌افتد، باعث می‌شود انقلابی در روایت کردن از معلولان به وجود آید. این‌ سوال پیش می آید که چه کسانی حق دارند در مورد معلولین حرف بزنند؟ یک جمله‌ی جالبی که در همین روایت معلولیت گفته می‌شود این است که «بدون ما هرچه درباره‌ی ما گفته شود درباره‌ی ما نیست» و مثلا یک مقاله‌ی جالبی که در همین مورد نوشته شده این است  مقاله «عضو مصنوعی در روایت» است که می‌گوید وقتی می‌خواهید معلول را روایت کنید، خود معلول در کانون داستان‌گویی حضور داشته باشد و مثل کسی که یک پای سالم دارد ولی پای مصنوعی را به خدمت می‌گیرد این اشتباه را نکنید. خود معلول بیاید داستان خودش را بگوید.
خب می بینیم که زمانی در دروه پیشامدرن اجازه می‌دادند که فقط کلیسا معلولان را روایت کند. دردوره مدرن گفتند که فقط توان‌بخش‌ها و پرستارها و درمان‌گرها معلولان را روایت کنند. آن‌ها بگویند این معلولان چه هستند و خواسته و نیازشان چه چیزی است. در دوره پست مدرن نتیجه این است که ما باید آتوریته روایت کردن را از کلیسا و علوم مدرن بگیریم و دست پدر و مادر و یا پرستار معلول بدهیم که بعدها خود این تصور هم اصلاح می‌شود. چون پدر و مادر هم خودشان مگر چقدر می‌توانند از تمام امیدها و حسرت‌ها و چشم اندازها و آرزوهای معلول اطلاع داشته باشند. بالاخره آن‌ها هم از بیرون نگاه می‌کنند. پنجره‌ای از درون به زندگی معلول ندارند. البته باز همینکه پدر و مادر از معلول سخن بگویند خیلی اوضاع تغییر و بهبود پیدا می‌کند، اما ما هنوز نمی‌توانیم خاطر جمع شویم که همه چیز را دقیق و درست در روایت گزارش کردیم.

ابراهیمی: ما در روایت یک مسئله‌‌ی مهم داریم که روایت لزوما باید تجربه زیسته‌ی یک فرد باشد. تا من چیزی را تجربه نکنم نمی‌توانم آن را روایت کنم و ممکن است به بیانیه دادن و حرف بی‌راه  زدن  بیفتم. به خاطر همین این روایت ناقص است؛ چون روایت پدر و مادر، «روایت داشتن فرزند معلول‌» است. «روایت معلولیت» نیست و نهایتاً حالاتی است که خودشان تجربه می­کنند و همان را روایت می‌کنند. درباره‌ی آرزوها  و حسرتهای فرزندشان نمی‌تواند صحبت کند. آنها دارند زندگی خودشان را در مواجهه با آن معلول روایت می‌کنند. اینطور نیست؟
پورمحمدی: برای همین بود که  تصمیم گرفته شد در روایت معلولیت، بگویند خود این معلولان از خودشان حرف بزنند و این اصلاح انجام شد.. آثار خیلی جالبی در این زمان منتشر شده است. مثلا کتابی هست به نام «بزرگ شدن با سندروم داون». کسی‌که سندروم دارد از همه چیز خود صحبت کردن می‌کند. دو نفر نوجوان مبتلا به سندروم داون هستند که از همه‌ی مسائل زندگی خودشان حرف می­زنند. از این‌که نسبت به دوست پیدا کردن  چگونه فکر می‌کنند، راجع به ازدواج و بچه‌دار شدن چگونه فکر می‌کنند، راجع به تحصیل، راجع به آدم‌های دیگر، راجع به دین و ارزش‌های دینی، حتی در مورد مسائل سیاسی اظهارنظر کنند. مثلا یکی طرفدار این کاندید است و دیگری طرفدار کاندیدای دیگر و یک گفتگوی جالبی بین این دو صورت می‌گیرد.
در بخشی از کتاب یکی  از این دو به دیگری می‌گوید: «دوست داری از دست سندرومت خلاص شوی؟» دیگری جواب می‌دهد: «نه». باز می‌پرسد: «چطور؟ این مسئله تو را اذیت نمی‌کند؟» پاسخ می­دهد: «نه، این سندروم مال من است و چون متعلق به من است دوستش دارم و دلم می‌خواهد همیشه با من باشد.» جالب است که این‌ها در این گفتگو دارند فریاد می‌زنند ما را همان‌گونه که هستیم بپذیرید. این هویت ماست. سندروم دان هویت ما است. مثلاً این بیماری یا مسئله­ای که من دارم هویت و بخشی از وجود من است. به آن علاقه دارم.
کتاب دیگری توجه من را بسیار جلب کرد به نام الاهیات و سندروم داون که به صورت مفصل از این روایتها دارد. یانگ نویسنده کتاب اول هر فصل گفت‌وگویی با بردارش مارک که مبتلا به سندروم داون است دارد. یانگ در این بخشها چشم انداز الهیاتی مارک را از زبان خود او روایت می­کند. مثلا از او می‌پرسد که «با عیسی‌مسیح چه ارتباطی داری؟ عیسی‌مسیح چه کسی است؟» مارک می‌گوید: «عیسی‌مسیح، بهترین دوست من است» و بعد یانگ از آن استفاده می‌کند و می‌گوید ما می­توانیم همین صفت «بهترین دوست» را برای عیسی مسیح به کار ببریم و الاهیات می­تواند از این دیدگاه کودک مبتلا به سندروم داون، الهام بگیرد و بر اساس چشم انداز معلولیت الاهایت نوینی تدوین کند. این خدمتی است که روایتهای معلولیت می­تواند به حتی علوم دیگر بکند. چیزی که به ظاهر چیزی جز روایت ساده­ای از معلولیت نیست، می­تواند مبنای شکل گیری الاهیات جدید شود.
 در جاهای دیگر یانگ از مارک از احساساتش سوال می‌کند: مثلا «الان دوست داری مردم چگونه در مورد تو فکر کنند؟ دوست داری مردم از تو چه بدانند؟» مارک با کمال جدیت می‌گوید: «من خوبم. من خیلی خوبم.» یا مثلا جای دیگر می‌پرسد «مارک چه‌خبر؟» مارک هم در جواب می‌گوید: «سلامتی». این روایت بسیار بصیرت بخش است از این جهت که به ما می­گوید شخص معلول دوست دارد به‌صورت طبیعی معرفی شود. خیلی عادی و کاملا طبیعی. هیچ‌چیز خاصی در مورد این‌ افراد نیست که بگوییم لازم است مردم این چیزها را در مورد این‌ها بدانند. مگر ما با آدم‌های متفاوتی که در اطراف‌مان زندگی می‌کنند همیشه باید از پیش چیزهایی درباره آن‌ها بدانیم تا بتوانیم به آن‌ها نزدیک و دوست شویم و ارتباط برقرار کنیم؟ گویا معلولان هم دوست دارند همه خیلی عادی به آن‌ها و زندگی آنها نگاه کنند و خیلی عادی به آن‌ها نزدیک شوند و ارتباط برقرار کنند. این دقیقاً فکری است که خلاف آن را می‌بینیم. مثلا ما گاهی فکر می­کنیم اگر بخواهیم با یک اوتیست ارتباط برقرار کنیم باید از قبل خیلی اطلاعات و آگاهی درباره‌اش داشته باشیم. ولی این مطلوب آن‌ها نیست. دوست دارند عادی جلوه کنند.
اینجا سوال پیش می‌آید که یک‌سری از معلولان معلولیت‌های بسیار پیشرفته‌ای دارند طوری که هیچ عاملیت ذهنی ندارند. هیچ شخص‌بودگی نمی‌توان برای آن‌ها تصور کرد که بشود با آن‌ها صحبت کرد تا از خودشان سخن بگویند. معلولیت بعضی‌شان خیلی پیشرفته است. این‌ها را باید چه‌کار کنیم؟ در اینجا نیز برخی از تکنیک‌هایی را تشخیص دادند برای این‌که ما بتوانیم این نحو از معلولیت‌های خیلی پیشرفته را هم از زبان و چشم‌انداز خودشان بشناسیم. مثلا آرشیو تمام عکس‌ها و اطلاعات زندگی این شخص معلول را در کنار هم قرار دهیم و تلاش کنیم خودمان از آن یک زندگی‌نامه به‌دست بیاوریم. در هر حال شعاری که زیاد باید آن را تکرار کرد این است «اگر خود معلولان درباره‌ی تجربه معلولیت چیزی ندانند و نتوانند چیزی به ما بگویند چه کسی می‌خواهد درباره‌ی تجربه معلولیت چیزی بفهمد و به ما بگوید؟

ابراهیمی: حالا فرض بگیریم که انسان سالم می‌خواهد درباره‌ی معلولیت صحبت کند. جایگاه اخلاق در این نوع روایت‌ها چیست؟ معلول را چطور باید نگاه کند و روایت کند؟ مثلاً آيا من حق دارم با یک معلول عکس یادگاری بیاندازم؟ تا چه اندازه می‌توانم او را سوژه‌ی خودم قرار بدهم؟ مسئله‌ی اخلاق در معلولیت کجاست؟ من نه آن آدم علم‌زده­‌ای هستم که بخواهم به معلول فشار وارد بیاورم و او را درمان کنم، نه شخص کلیسازده­‌ای که بخواهم از او درس بگیرم و خداباوری‌ام بهتر شود. اما می‌خواهم بدانم وقتی می‌خواهم در مورد یک معلول صحبت کنم چه نکات اخلاقی را باید مدنظر قرار دهم؟
پورمحمدی: یاد یکی از مقالاتی افتادم که در باب معلولیت خواندم به نام «کودک بهشتی». ایدة مقاله این بود که کسی که می‌خواهد معلول را روایت کند، چرا از او کودک بهشتی درست می‌کند؟ گل بهشت، میوه‌ی باغ بهشت است. اصلاً در این وضعیت تنوع تجربه‌هایی که او از سر می‌گذراند دیده ‌نمی‌شود. در این میان از یک‌سری ماجراها و واقعیت‌های تلخ و غم انگیز و جنبه‌های تراژیک معلولیت غافل می‌شویم. این چیزی است که الان خیلی شاهد آن هستیم. یک سری از این صفحه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و بچه‌های معلول را روایت می کنند و خیلی می‌خواهند که خدمت کنند و آن‌ها را در چشم دیگران بزرگ کنند به قیمت خاص کردن و استثنایی کردن این بچه­ها. در حالیکه همانطور که گفتم نهایت میل این بچه  ها آن است که خاص نباشند. عادی و معمولی مثل دیگران بتوانند زندگی کنند. زندگی این‌ها مثل زندگی تمام آدم‌های دیگر ترکیبی از خوشی و ناخوشی و غم و شادی و بالا و پایین است
نکته دیگر در اخلاق روایت از معلولان این است که همانطور که ما حق نداریم بدون این‌که از یک کودک اجازه بگیریم، خیلی یک‌دفعه‌ای و آنی به سوی او برویم و او را در آغوش بگیریم و ببوسیم و حتماً باید از کودک اجازه بگیریم یا اگر به سنی نرسیده است که از خودش اجازه بگیریم، باید از والدین یا پرستار او عکس بگیریم یا وقتی می‌خواهیم از او عکس بگیریم باید همین کار را بکنیم، درباره معلولان هم همینطور است. خودمختاری آنها خیلی وقت‌ها نقض می‌شود. خیلی وقت‌ها ازشان عکس و فیلم می‌گیریم و پخش می‌کنیم در حالی که باید با اجازه‌ی خودشان باشد و اگر هم در حدی معلولیت ذهنی دارند که نمی‌شود از آن‌ها اجازه گرفت باید اصلا این کار را انجام ندهیم.
یک مسئله جالب اخلاقی که می­توانم اینجا به عنوان مسائل اخلاقی در روایت معلولیت از آن یاد کنم مسئله‌ی «نامگذاری» است. شما می‌خواهید در روایت خودتان بر روی معلولان اسم بگذارید. در این نامگذاری باید توجه شود که نقض حقوق معلولین نشود. مثلا آیا ما اجازه داریم بگوییم ناشنوا؟ یا اینکه باید بگوییم شخص دارای اختلال شنوایی؟ یا مثلاً اجازه داریم بگوییم نابینا؟ وقتی می‌گوییم نابینا یعنی هویت اصیلی داریم به نام شنوایی و بینایی که این فرد هویت ناقص و فرعی و حاشیه‌ای دارد. این به معنای همان نظام مدرن است که آن‌ها را به حاشیه می‌رانیم و داغ ننگ می‌زنیم و ظلم و ستم می‌کنیم. اما اگر بگوییم شخص دارای اختلال شناختی یا شخص دارای اختلال حرکتی، نتیجه اخلاقی اش این است که روی ذهن و زبان و بدن شخص برچسب نزده­ایم بلکه گفته­ایم بنا به انتظاراتی که ما از بدن یا ذهن یا زبان داریم آنها در حال حاضر اختلالاتی دارند که ممکن است این اختلالات در آینده رفع شود. بنابراین بر روی کارکردهای مورد نظر خودمان از بدن و ذهن آنها نامگذاری می کنیم نه  اینکه مستقیما به بدن آنها برچسب بزنیم.  یک اسمی که معمولا  می‌گذارند،  این است که به نابیناها می‌گویند روشن‌دل. با این‌که تعبیر جالبی است ولی اگر دقت کنیم باز همان نقض حق است. چون باز من می‌گویم تو چیزی نداری و من می‌خواهم کمک کنم از داشته­هایت یک ماسک روی نداشته­هایت بگذاری. روشن‌دل گفتن به این اشخاص نابینا خودش ظلم  است و نباید خوشحال باشند که این اسم را روی آنها گذاشته­اند.

ابراهیمی: در روایت‌های معلولیت می‌توانیم گونه‌شناسی داشته باشیم؟ مثلاً وقتی در مورد روایت معلولیت صحبت می‌کنیم آيا با یک مصداق واحد روبرو هستیم؟ آیا نمی‌توانیم در مورد مصادیق خاص آن صحبت کنیم؟ به نظر می­رسد معلولیت مفهومی کلی است که باید آن را خرد کنیم، بر حسب نوع راوی و مروی به دسته‌هایی تقسیم‌ کنیم. درست است؟
پور محمدی: همینطور است. نگاه ذات‌گرایانه یا ساختارگرایانه به معلولیت غلط است. زیرا معلولیت یک مفهوم کاملا انتزاعی است و ما اگر بگوییم معلولیت از هیچ چیز سخن نگفته ایم. از شبح  معلولیت حرف زده­ایم. تازه خود معلولیت هم تنوع بسیار زیادی دارد. میزان کم و زیاد دارد. اگر معلولیت را تبدیل کنیم به یک مفهوم انتزاعی و درباره‌اش حرف بزنیم اشتباه است. معلولیت ذات واحد و یک دست ندارد و تنوع را باید در آن لحاظ کرد و آن را ملموس و عینی دید. کلمه «معلولیت» قدرت عذاب دادن کسی را ندارد و برای کسی ناتوانی به شمار نمی­آید. و وقتی به طور کلی درباره معلولیت حرف بزنید، انگار از شبح معلولیت حرف زده­اید. باید بگوییم شخص الف که دارای فلان نوع خاص از معلولیت است و مشکلاتی دارد که از آنها رنج می‌کشد و یا ویژگیهایی  دارد که از آن بهره می‌برد و امتیازاتی برای آن دارد.  گفتمان جدیدی باید در روایت معلولان شکل بگیرد که ناذات‌گرایانه و ناساختارگرایانه است. در این گفتمان جدید راوی حتماً درجه اول است.

ابراهیمی: حالا از این روایتها به کجا می‌خواهیم برسیم؟ حالا این انباشت تجربه در پی روایت راویان معلولیت یا خود معلولان بناست ما را به کجا برساند؟ در نتیجه این روایتها و تکرار آنها چه اتفاقی بناست بیفتد؟
پورمحمدی: شما جامعه‌ای را در نظر بگیرید که درِ آن بسته باشد به هر نوع دیگری. گوشش برای شنیدن تجربه‌ و روایت زندگی هر نوع دیگری بسته باشد، هر نوع تفکر و اندیشه دیگری، دگر باشی فکری، دگرباشی‌ جسمی، دگر باشی ذهنی، دگر باشی سیاسی، دگر باشی فرهنگی، دگر باشی دینی و مذهبی، نسبت به هم‌نوع دیگری­ای اگر بسته باشد و سنگین باشد، در واقع به ضرر خودش است. خودش خسران زده است. به خاطر این‌که حتی هویت خودش را هم نمی‌تواند به طور کامل بارز و آشکار کند. هویت یک مفهوم سیال است. یعنی من اگر بخواهم هویت خودم را به صورت تمام و کمال آشکار کنم نیاز به دیگری دارم. در سایه‌ی دیگری و تفاوت‌هایی که با دیگری وجود دارد من بهتر می‌توانم هویت خودم را آشکار کنم. الان ببینید مدرسه‌ها را از هم جدا می‌کنند. تیزهوشان جدا، استثنایی جدا. این ظلم در حق همین بچه‌های خودمان است که معتدل و معمولی هستند. چون هیچ وقت نمی‌توانند متوجه شوند که دیگری هم حضور دارد و هیچ وقت یاد نمی‌گیرند که با دیگری چگونه باید زندگی کرد. چگونه باید مدارا کرد و چگونه باید تعامل داشت. متاسفانه وضعیتی که ما در کشورمان داریم همین است. ما هیچ دیگری­ای را نمی‌بینیم. یعنی ما نه دیگری مذهبی می‌بینیم، نه دیگری سیاسی می‌بینیم، نه دیگری دینی می‌بینیم، نه حتی دیگری جسمی و ذهنی. ما اجازه نمی‌دهیم فرزندانمان دیگری جسمی و ذهنی حتی در مدرسه ببینند. من فکر می‌کنم اگر یک معلول به مدرسه معمولی برود چه خیر و برکتی برای آن بچه‌های عادی دارد. آن‌ها می‌توانند از کوچکی کسی را ببینند که با آن‌ها فرق دارد و بدانند که فقط خودشان آدم نیستند و خودشان حق ندارند زندگی کنند. این بچه ها اگر بزرگ شوند صبورتر خواهند شد. بیشتر طرفدار صلح و مدارا و همزیستی مسالمت آمیز خواهند شد. خشونت در این بچه ها کاهش پیدا خواهد کرد. این‌که شما گفتید چرا باید روایت معلولان انجام شود و چه خیری  به ما می‌رسد همین است. آن خیری که به ما می‌رسد این است که ما انسانهای به ظاهر سالم و هوشیار برای اینکه بهتر خودمان را بشناسیم و هویت خودمان را کاملاً آشکار کنیم و در وجود خودمان فضیلتهایی مثل صلح و آشتی و مدارا را بشناسیم و تقویت کنیم، به حضور معلولان در کنار خودمان در مدرسه و محل کار و دانشگاه و جامعه نیاز داریم.
از سوی دیگر تولید خلاقانه علوم مختلف به این روایتها نیاز دارد. تمام مجموعه‌ی علوم انسانی می‌تواند از این روایت‌ها بهره ببرد. این روایتها به ظاهر در ادبیات جا می­گیرند  اما می­توانند جنبه انتقادی علوم مختلف باشند. مثلا کسی می‌آید بر اساس روایتها معلولان از خدا و بهشت و جهنم یک الهیات معلولیت می‌نویسد بر اساس چشم‌اندازی که یک شخص معلول که او خدا را چگونه می‌بیند؟ او چه نگاهی به عیسی مسیح دارد؟ و حیات پس از مرگ برای او چیست؟ شاید این نگاه بسیار ظریف و لطیف باشد و به جای الاهیاتهای رسمی که از سوی انسانهای سالم نوشته شده است، جنبه انسان گرایانه و بشری پررنگ تری داشته باشد و چندان انتزاعی و متعالی نباشد. یا در زیبایی‌شناسی از این روایت‌هایی که شما در حلقه‌های ادبی می‌کنید، علم زیبایی‌شناسی می‌تواند به خودش یک تکانی بدهد که معلول زشت نیست، بی جاذبه نیست. در نتیجه هنجارهای زیباشناسی معیارهای ثابتی نداشته باشد.

ابراهیمی: به نظر شما این مساله تا چه اندازه محقق شده‌است؟ نمونه‌هایی از این دست بوده در ایران یا خارج از کشور؟
پورمحمدی: فرض کنید صنعت عروسک‌سازی  قدری متحول شده است. یک سری عروسک‌هایی ساخته شده است که معلولیت دارند. یعنی همان اول به بچه می‌گوییم که ممکن است کسی پای مصنوعی داشته باشد. یا چشم نداشته باشد. مادری که این عروسک را برای بچه می خرد می خوhهد به او تنوع و ارزش آدمهای دیگر را نشان دهد. یا مثلا در صنعت شوی لباس و مدلینگ، مدلهایی هستند همراه با معلولیت که کار شوی لباس را انجام میدهند. این دو نمونه به چشم من خورده است. قطعا نمونه­‌های تحقق عملی این رویکرد در رابطه با معلولان فراوان است.

معلولیت در دوران‌های متفاوت از چه منظر الهیاتی روایت شده است؟

آیا پاپ فرانسیس در سخنرانی خود به مسلمانان روهینگیا اشاره کرد؟

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از گاردین، درپی سرکوب نظامی مسلمانان روهینگیا، بالغ بر 620 هزار نفر از آنها از ایالت راخین رهسپار بخش جنوبی بنگلادش شدند. سازمان ملل، ایالت متّحدۀ آمریکا و بریتانیا این سرکوب را پاکسازی قومی خوانده‌اند. اما این سفر چنان حسّاس است که بعضی از مشاوران پاپ وی را حتّی از ذکر نام روهینگیا نهی کرده‌اند تا مبادا موجب درگرفتن سانحه‌ای دیپلماتیک شود و باعث شود ارتش و دولت میانمار علیه اقلیت مسیحی این کشور جبهه‌گیری کنند.

پس از سخنرانی آنگ سان‌ سوچی، پاپ فرانسیس به سخنرانی پرداخت و گفت آیندۀ میانمار باید آینده‌ای صلح‌آمیز باشد؛ صلحی بر پایۀ احترام به شرافت و حقوق تمام اعضای جامعه و احترام برای تمام قومیت‌ها. اختلافات مذهبی نباید منشأ تفرقه و بی‌اعتمادی شود، بلکه باید نیرویی در جهت نیل به اتحاد، بخشش، رواداری و ملّت‌سازیِ عاقلانه باشد.

میانمار مسلمانان روهینگیا را به عنوان شهروند یا اعضای یک گروه متمایز قومی به رسمیت نمی‌شناسد و استفاده از واژۀ روهینگیا را نهی می‌کند.

فیل رابرتسون، معاون مدیر دیده‌بان حقوق بشر در بخش آسیا می‌گوید پاپ در این سفر یک فرصت خوب را از دست داد. روهینگیایی‌ها از خیلی چیزها محروم شده‌اند، اما دیگر نباید نامشان را از آنها گرفت.

مایو علی یکی از پناهندگان روهینگیایی که دست به فرار زده و حال در اردوگاهی در بنگلادش به سر می‌برد می‌گوید از این که پاپ در سخنان خود به‌صراحت دربارۀ مسلمانان صحبتی نکرد احساس ناراحتی می‌کند. “او باید همانند گذشته از حقیقت حمایت کند. سال گذشته پاپ از عبارت «خواهران و برادران روهینگیای ما» استفاده کرد و بیشتر دربارۀ درد و رنج‌های ما سخن گفت. اگر او در طیّ سفرش به کشور ما هیچ حرفی از روهینگیایی‌های مظلوم بر زبان نیاورَد، مانند آن خواهد بود که صرفاً تماشاچی آلامی بوده که ده‌ها سال است گریبانگر ما شده است.”

اما کریستین اشمیت، سفیر اتحادیۀ اروپا در میانمار از سخنرانی پاپ تجلیل کرد و گفت: “لزومی نداشت که پاپ مستقیماً دربارۀ بحران روهینگیا سخنی به میان آورد. این کار ضرورتی نداشت، چراکه در لابه‌لای تمام سخنانش به طور غیرمستقیم از آنها حرف زد.”

عملیات برضدّ اقلیت مسلمانان از ماه اوت و در پی حملۀ مبارزان روهینگیا به پاسگاه‌های امنیتی آغاز شد. بنا به گزارشِ روهینگیایی‌هایی که به کشور همسایه یعنی بنگلادش گریخته‌اند، ارتش میانمار روستاهای آنها را به غارت و آتش کشیده و زنان و دختران آنها را مورد تجاوز قرار داده است.

روز چهارشنبه پاپ فرانسیس پیش از آن که به بنگلادش پرواز کند، یک مراسم عشای ربّانی را در شهر یانگون مدیریت خواهد کرد که پیش‌بینی‌ می‌شود ده‌ها هزار نفر در آن شرکت کنند.

جمعیت 650 هزار نفریِ کاتولیک‌های میانمار مشتاقانه نسبت به سفر پاپ واکنش نشان داده‌اند، اما در عین حال می‌ترسند که نکند پاپ با اظهارات خود موجب برانگیخته شدن خشم ملّی‌گرایان نسبت به آنها شود.

رئیس ارتش قدرتمند میانمار در طیّ گفتگوهای روز دوشنبه، خطاب به فرانسیس اظهار داشت که در کشور میانمار “هیچ‌گونه تبعیض مذهبی وجود ندارد”.

پاپ در دیدار چهل دقیقه‌ای خود با رهبران بودایی، هندو، مسلمان، مسیحی و یهودی بر پیام وحدت تأکید کرد و اظهار داشت که باید با همکاری یکدیگر تلاش کنند تا کشور را از نو بسازند و برادرانه در راستای نیل به صلح و آشتی با هم به گفتگو بپردازند.

آیا پاپ فرانسیس در سخنرانی خود به مسلمانان روهینگیا اشاره کرد؟

به گزارش دین‌آنلاین به نقل از گاردین، درپی سرکوب نظامی مسلمانان روهینگیا، بالغ بر 620 هزار نفر از آنها از ایالت راخین رهسپار بخش جنوبی بنگلادش شدند. سازمان ملل، ایالت متّحدۀ آمریکا و بریتانیا این سرکوب را پاکسازی قومی خوانده‌اند. اما این سفر چنان حسّاس است که بعضی از مشاوران پاپ وی را حتّی از ذکر نام روهینگیا نهی کرده‌اند تا مبادا موجب درگرفتن سانحه‌ای دیپلماتیک شود و باعث شود ارتش و دولت میانمار علیه اقلیت مسیحی این کشور جبهه‌گیری کنند.

پس از سخنرانی آنگ سان‌ سوچی، پاپ فرانسیس به سخنرانی پرداخت و گفت آیندۀ میانمار باید آینده‌ای صلح‌آمیز باشد؛ صلحی بر پایۀ احترام به شرافت و حقوق تمام اعضای جامعه و احترام برای تمام قومیت‌ها. اختلافات مذهبی نباید منشأ تفرقه و بی‌اعتمادی شود، بلکه باید نیرویی در جهت نیل به اتحاد، بخشش، رواداری و ملّت‌سازیِ عاقلانه باشد.

میانمار مسلمانان روهینگیا را به عنوان شهروند یا اعضای یک گروه متمایز قومی به رسمیت نمی‌شناسد و استفاده از واژۀ روهینگیا را نهی می‌کند.

فیل رابرتسون، معاون مدیر دیده‌بان حقوق بشر در بخش آسیا می‌گوید پاپ در این سفر یک فرصت خوب را از دست داد. روهینگیایی‌ها از خیلی چیزها محروم شده‌اند، اما دیگر نباید نامشان را از آنها گرفت.

مایو علی یکی از پناهندگان روهینگیایی که دست به فرار زده و حال در اردوگاهی در بنگلادش به سر می‌برد می‌گوید از این که پاپ در سخنان خود به‌صراحت دربارۀ مسلمانان صحبتی نکرد احساس ناراحتی می‌کند. “او باید همانند گذشته از حقیقت حمایت کند. سال گذشته پاپ از عبارت «خواهران و برادران روهینگیای ما» استفاده کرد و بیشتر دربارۀ درد و رنج‌های ما سخن گفت. اگر او در طیّ سفرش به کشور ما هیچ حرفی از روهینگیایی‌های مظلوم بر زبان نیاورَد، مانند آن خواهد بود که صرفاً تماشاچی آلامی بوده که ده‌ها سال است گریبانگر ما شده است.”

اما کریستین اشمیت، سفیر اتحادیۀ اروپا در میانمار از سخنرانی پاپ تجلیل کرد و گفت: “لزومی نداشت که پاپ مستقیماً دربارۀ بحران روهینگیا سخنی به میان آورد. این کار ضرورتی نداشت، چراکه در لابه‌لای تمام سخنانش به طور غیرمستقیم از آنها حرف زد.”

عملیات برضدّ اقلیت مسلمانان از ماه اوت و در پی حملۀ مبارزان روهینگیا به پاسگاه‌های امنیتی آغاز شد. بنا به گزارشِ روهینگیایی‌هایی که به کشور همسایه یعنی بنگلادش گریخته‌اند، ارتش میانمار روستاهای آنها را به غارت و آتش کشیده و زنان و دختران آنها را مورد تجاوز قرار داده است.

روز چهارشنبه پاپ فرانسیس پیش از آن که به بنگلادش پرواز کند، یک مراسم عشای ربّانی را در شهر یانگون مدیریت خواهد کرد که پیش‌بینی‌ می‌شود ده‌ها هزار نفر در آن شرکت کنند.

جمعیت 650 هزار نفریِ کاتولیک‌های میانمار مشتاقانه نسبت به سفر پاپ واکنش نشان داده‌اند، اما در عین حال می‌ترسند که نکند پاپ با اظهارات خود موجب برانگیخته شدن خشم ملّی‌گرایان نسبت به آنها شود.

رئیس ارتش قدرتمند میانمار در طیّ گفتگوهای روز دوشنبه، خطاب به فرانسیس اظهار داشت که در کشور میانمار “هیچ‌گونه تبعیض مذهبی وجود ندارد”.

پاپ در دیدار چهل دقیقه‌ای خود با رهبران بودایی، هندو، مسلمان، مسیحی و یهودی بر پیام وحدت تأکید کرد و اظهار داشت که باید با همکاری یکدیگر تلاش کنند تا کشور را از نو بسازند و برادرانه در راستای نیل به صلح و آشتی با هم به گفتگو بپردازند.

آیا پاپ فرانسیس در سخنرانی خود به مسلمانان روهینگیا اشاره کرد؟